بانوی سخنور و آزاده

مر م 7 22 ی

7 ۸2۸ 1 ( ۹ 24

ضمیمه ای دیوان مکمل

تالیف و[نکاراش :زد و کنو رزسبد | کرام[ لد ین حصارابان مهیمم: ]نار لحق حکیمی

بانوی سخنور و ازاده

هار 2

در وکتور سید کرام الدین حصا ریا ن

اهداء؛

اين اثر را به روح پاک خواهرم که حادنه ء حانگاه مرگ او تلخترین خاطره ز ند گی

من بوده تقدیم می کنم. حصاریان

بنباد للاننتباراتی تشر جوان

محفی بذختی بانوی سخنور و آزاده صمصسمه دیوال مکمل مخفی نویسنده : دو کتور سید اکرام الدین حصاریان

مهتمم : آثار الحق حکیمی

ال به ۰ ۱۳۸۲ حووشتتی

دار ۳ ۰ ۳ ۲ 7۳4

پژوهش شایسته پیرامون زیستنامه و آثار مخفی بدخشی

بدخشان در طول ۳ و و طرفه ها تلقی شده است فان شا ری و دای از هواس ای که اف ده ان واه کرده و از دانشمندان » شعرا . علما و زیباییهای طبیعی و پیداوار زیرزمینی آن از قبیل لاژورد و لعل بدخشان که به تصدیق تاریخ در تمام جهان نظیر نداشته و ندارد » صحبتها نموده اند. جای تعحب است که بدخشان و بدخشانبان در ِ تار یخ از داشته سای خود استفاده 9 اند . بدخحشان در واقع از ال با ماود تاخحت و نز و بهره برداری جهانگشایان بوده و به ویژه معادن کهن آن به تا ر امپراتوریهای شرفی و غربی رفته است. لاژورد بدخشان از مقابر فراعنه مصر پیدا شده و در متون میخی هزاران سالة بین النهرین از ان یاد الق تا

دانشمندان بدخشان پیوسته سیب ارایش و پیرایش حواشی در بارهای سلاطین رین بوده و در شهرهای بزر گی که سر راه جادة ابریشم واقع بودند ۰ نقش وی و ی ای مر و بر اساس اسنادی که دارم «باز اویماق» که اواز سیرت و صورتش کتب منظوم و منثور ادب دری و آثار تار بخحی آگنده است ۰ پدششی پسری بود که از پشان به کشیر برد شد و بعد از راه لاهور به دربار غزنویال و سلطان محمود . جهانگشای بزر گک

باری . درب ر محاسن پدخشان ای ای سا یز هی ترآ کوخ آنچه انگیزة : نگارش این سطور ؟ کشته . رسالة تحقیقی زیر عنوان «مخفی بدخشی تاو هی ۰۵ اراد اس یه ان محترم اقای پوهنمل دو کتور سید اکرام الدین حصاریان تألیف شده است مخفی بدخشی واقعا از بانوان با عمت و از زمره شاعراد و نوبسند گان روز گار ماست که تحقیق و پژوهش بیرامود مان ال که وس گر فته است . خوشبختانه ابنحانب در سال ۲۱ خورشبدی از منزل بود و باش مخفی این ملکة شعر و ادب دری در

تس یمس رتم 3

7

اجه ( ید دش پیج اضر

حِ

1

بدخشان باستانی دیدن کردم و به روح پر فتوحش دعا خواندم. محترم دو کتور حصاریان چنانچه خوانندهٌ عزیز خواهد دید » تحقیقی ارزشمند راجم یه این شخحصست ممتاز بدخشان انجام داده اند. و همجنان دیوال

۳ مب ما

ی تاودا با اک از نگاه کیفیت و هم از جهت کمیت نسبت به سایر چاپهای فا شک ات ی تحقیقاتی فراوان می باشد. دودمان یاری بیگ در عهد امیر عبدالرحمان از امارت بدخشان محروم گردید و امیر محمود شاه بدخشی با سایر افراد یقن با ان سای و عاط کی نیو ل گاا بو هتیهای مه دندز

مخفی بدخشی به نام سید نسب در شهر ک تاشقرغان چشم به به حهان گشود. میر محمود شاه که خود شاعری شیرین سخن بود با تخلص «عاجز» شعر می نوشت و نحت تربیت چنین پدری بود که مخفی با فرهنگ والا و قلم توانا آمد و با اشعار خود کام ادب دوستان را شیرین ساخت.

(گچجم:

کل حیوان یی که ار این هت وی کت ابیت از ی و با اينکه سید نسب در شعر «مخفی» تخلص می کرد . با شعرای بزرگی از قبیل قبیل استاد خلیل اه خلیلی.: شاه غبدالنه. یمکی بدخشی: »: شانت جمال و دیگران مکاتبهداشته واز سوی ایشان قدردانی شده است و اما تا جایی که ۹ آگاهی دارد درباره مخمی 3 مانند 9 فرهنگیان و دانشان کشورمان تحقیقات بایسته یی که جوانب کون کون ه کانی اس له ایا و را احتواء نموده » چهره و سهم وی را در غنامندی فرهنگ پر بار زبان و ادب دری ۱ ِ بنمایاند » تا حال صورت نبسته و جزء چند نبشته موجز که هر کز نمی تواند سیمای واقمی مخفی را تصویر کند در مجلات کشوز و خارح از ان به نشر رسیده است. بناء تحفیق اقای دو کتور حصار بان در مورد مخفی بدخشی 0 ی و اي اي و هم در قسمت معرفی خانواده و روزگار مخفی ۴ که با کند و کاو اثار و افکار شعری او و با تعمق و تأمل یا و ات کته ی اروفش ها را ره اس پر وین فره کی وا سمش هی اس مارا متمنی ام ی و درونمایه ارزشمند پبژوهشی است » بتواند موی مفم ن نقاوز هش کر آن اتیه در لین راستا قرار رگ و مز ند بر آن چاپ اشعاری ؟ که از دیوال ده مخفی ذریعه موصوف صورت گرفته و در این رساله اقبال چاپ می یابد از هر حهت حایز اهمیت و ارزش

بشتارش بان سای ونر دم وی و ای ی ار تیک ورام وان روا ين آثار ده آای و اسلا که از ار لیم باری گروه ان ملکت به ال

نیک می گیرم و برای مولف محترم توفیقهای بیشتر را در انجام خدمات فرهنگی ۲ خحداوند لا بزال پا زر دارم.

پوهاند دو کتور سرور همایون کارتهٌ بروان ۰ کابل : ۲ میزان ۱۳۸۲ خورشیدی

گچچم

(گرچجج

چه

به شعر دلکش و تخمیس دلنشین امرو رسانده پایه قدرت ره ها مخفی عارف چاه آبی

سل 6 چم 65( 7

ده 1 3 یر ر‌ نود ب ی ۰"

اگر قرار باشد تا زمينة رشد و تکامل فکری و حیات اجتماعی زان را د

۱ ‌ِ مسیر انکشاف جوامع انسانی و ری کر دای کنیه . کمشست. ۱ لد حوو ها ۱ ی فورماسیونهای اجتماعی و اقتصادی تاریخ بشری از امتیازات ویژة اجتماعی : - سیاسی بهره مند بوده » سهم برتر و بیشتری در تکامل جامعة؛ انسانی ایفا کر ده نان وراک جهانبانی حامعه به مثابة «مادرشاه» و «زن سالار» چرخ

۰

ی و کشیده . به مثابة موجودات زیبا و با عاطفه به خدمتگ زاری و تیمارداری مردان پرداخته اند و خاطرهُ غرور انگیز و قابل مباهاتی 2 احی نت روم ات اه اما فههاز و ی گذشته که خط فکری و تکاملی جامعة بشری و نظام اجتماعی 2 خود می گیرد و زنان که زمانی رهنما و هدیتگر مردان بده اند .در جایگاها تارلیر از آنان قرار گرفتند و به حیث موجودات عارضی و محکوم در تاریخ عرض وجود کردند و همچون متاع مصرفی در معرض خرید و فروش مردان قرار گرفتند و یا کر و یا برده به اجرای شافه ترین امور توظیف شده و با محرومیت از هر گونه حقوق انسانی . به حیث ملعبهٌ دست مردان طماع و ستمگر مبدل شدند. متاسفانه در تاریخ جوامم بشری موارد فراوانی از اذیت و بیداد مردان علبه زنان که نصف بیکره جامعه را می ۱ متوالی از حقوق مدنی و احتماعی , بیشترشاد محروم شده . حق تحصیل : انتخاب همسر و شغل را از دست می دهند و حتا موجودیت دختران در کانون خانواد گور می کردند و یا به فشارها و رنجهای که( ز این گونه رو به رو می نمو دند. متاسفاه در جوامع شرقی . به ویژه در جوامی اسلامی علی رغم آنکه دین

مر دسالار آن روزگار . جرم و ننگ بنداشته لد ودختران را ژزنده به

ن اسلام به زنال حموق مساوی و براب ر با مردان قابل شده و مایه اقفر بنشی 0 ی یکسان می داند ۰ اما با آنهم رنجهاء ی گونگون بهزنن ممان

از سوی جوامع مردسالار تحمیل سل اشتیت که باه 1 نم ان زیح ها و مرا رنهای

۳ ۱۳| کند که مظهر نمایان آن رام توال در ریده

۳

گانی غم انگیز و تراژیک رابعة بلخی » سخنور بانوی کم همال ادبیات فارسی دری . در مبان ملیونها زن و دختر این مرز و بوم مشاهده کرد که به متابة قربانیان و محکومین استبداد خشن مر دان بو ده اند. تاریخ گواه است که با وصف عدم برابری حقوقی زنان با مردان »گر زنان شرایط و امکانات کمتر و اندکی از لحاظ آموزش علوم و هثر و سایر جنبه های زنده گانی يافته اند از آن استفادة فراوان و موٍثر در بالنده گی و رشد فکری و فرهنگی جامعٌ انسانی به عمل آورده اند که چنین امری شاید با ظرفیت مشابه آن در میان مردان سابقةٌ کمتری هم داشته باشد.

چنانکه در آسمان تاریخ ادبیات باستانی و داستانی ما عناوین پیشماری | زنان شایسته نظیر رودابه , کتایون ؛ و تهمینه که هر یک به تربية فرزندان قهرمانی چون رستم . اسفندیار و سهراب مشهور اند . نه تنها از در خشنده ۳ در ادبیات حماسی ما بر خوردار اند» بلکه از ز تاش نامهای آنان » ادییات حماسی حهانی صیفا قل و فروع تابنا کی یافته است. دارایدخت زن شاه تخارستان که به حسث تخستیرخ ی تن دری شناخته می شود و جهره های دیگری نظیر عایشه . فاطمه . . عايشه درانی ات وس سم مخفی هندی و دیگران که در 1 ارزشها و علوم روز گار با مردان رقابت می کنند در 9 هم از برازنده گیهای معین نسبت به آنان برخورداراند و اینان از افتخارات فرهنگ تر کنات مرو نیع

یکی از اپن شایسته زنان عرصه فرهنگ و ادب معاصر ما مخفی بدخشی ست که در تاریخ شعر و ادییات دری افغانستان مقامی شامخ و ارجمند دارد.

این تحقیق مختصر که زیر نام «مخفی 3 بانوی ۳ آزاده» فراهم آمده است . به توضیح فراز و فرود زنده گی اجتماعی و فرهنگی مخفی تاعمیااغزه امتووفت شش درق افغانستان پرداخته و زوایای تاریک و رمز و راز مکتوم زیستنامهٌ وی را روشن می کند.

در این رساله که فا بل تخستیر , بژوهشن . جامع تا کنون در مورد مخفی بدخشی پوده باشد . نگارنده کو شید ه 7 احوال زنده گانی مخفی ۰ تبعید حانوادة او به قندهار و کابل تسا ؟ شت به بدشعشال : مرارتهای خانواده گی مخفی : تحصیلات و علا ۳ وی به شعر : بررسی آثار و محتوای شعری او . تفسیر و برداشت مخفی از عشق محازی. و حقیقی . تعبیر موصوف از معشوق . استفاده از طبیعت و زیباییهای آن با بهره وری از وصال محبوب و مراد . رابطة مخفی با محجوبة هروی شاعرة همروز گار او . جنبه

امین ور تخلرافن. ا بانط کوس واه که وا ایام ی وکام

مر 6 ابص دک

مج تک وق ی

ك ۰

ِ ۳

مار 6 "که گئیخ گچیم:

5 زد ار2) ه‌

ها و جایگاه مخفی در میان نهضت زنان در افغانستان ء وفات مخفی ء نظر شاعرآن بیر امون او ونمونه هایی از کلام چاپ ناشدة موصوف معلومات و آگاهیهای تازه و دقیقی را ارائه دهد.

متیقن هستم که این پژوهشن هرگز نمی تواند تحقیق مکمل شمرده شده و به کلیه جهات زنده گانی مخفی بدخشی هر را م۳ فرهنگی و اجتماعی او ارائه کند » ولی از اینکه در نگارش آن از ماخذ معتبر روز گار زنده گی مخفی » , صحبتهای مستقیم وی با نویسنده گان و معاصرین او استفاده شده و از متن کلامش در ارزیابی آثار و افکار مذ کور بیشتر سود برده شده

مس

پ# ات وحود این موارد لا ید شناخعت ما را از شخصیت فرهنگی و 3 مخمی

بدخشی تا اندازه یی تکمیل و یا به حقیقت نزدیک می کند. با آنهم اگر توفیقی

در زمينة اقناع ذهن خواننده گان محترم در خوانش 09 تردید یکی کم بضاعتی علمی صاحب این قلم و دیگری اقدام شتابنده در نگارش این صفحات از عوامل و دلایل این نا کامی خواهد بود و اما از اینکه باری دیگر ییا وج و وی ارس وت وی از ر کود , یک دهة «خیر فراهم شده و از مقام زن و نقش آن اکنون در زمینه های سیاسی . اجتماعی و فرهنگی کشور تجلیل و قدردانی به عمل می آید من نشر و تکثیر آثار ی تاریخی دانسته و پرداختن پیرامون معرفی » زنده گینامه و تحلیل آثار آنان را از وظایف تأخیر ناپذیر کلیه قلم به دستان و نویسنده گان کشور می دانم و به روی چنین هدفی رسالتمندانه بوده که نگارنده بهاجرای چنین امری پرداخته و مبادرت ورزیده است

و اما در مورد جاپ دیوان مخمی بدخشی که در ات یو غه آ مدمه اتیت کسیر که صاحب این قلم از سالها به اینسو که به اشعار مخفی بدخشی محشور و مأنوس بوده آرزو داشتم تا با استفاده از گزیده های چاپ شده وی دیوان نسبتا مکمل شاعر را تدوین کنم تا از یک جهت همه ابیات اشعار او را شامل بوده و از سوی دیگر فاقد اغلاط طباعتی و و بی توجهی در امور چاپ و نشر باشد به همین منظور در این متن انتقادی علرغم آنکه از نسخه های گوناگون آثار مخفی و تذکره های چاپ شده در بدخشان . کابل و تاجیکستان استفاده صورت گرفته از چهار اثر 6 رال ک ه آ تار کوی طسو نک ده ۱

. گزیده دیوان مخفی به کوشش محمد قاسم واجد چاپ مطبعه بدخشان » سال

۲ خورشیدی. ۲ کته ویو انم مخفی » به کوشش ش غلام حبیب نوابی » مطبعه دولتی کابل » سال ی ک شش «گلچین اشعار» به قلم میرزا عبدالحمید بدخشی ۰ ۶ مربوط کتابخانه دا کتر حصار باد. ۴ رساله «خانواده ادیی مخفی بدخشی » بایان نامه تحصیلی محترم شاه احمد فواد

مرادیان فرزند شاه مراد شاهی از وابستگان مرحومه مخفی بدخشی.

از مقایسه و تلفیق گزیده ها و جنگهای که حاوی اشعار مخفی بدخشی بوده به یمن و باری ف ورد کاز 7[ آمده که این , همحموعه اج ما بو آی‌ وی که در هر جا و نزد هر کسی موجود است از مزیت و خوبیهای اتی می تواند بر خوردار باشد.

_ چنانکه از ابیات محذوف که ناشران د محترم بنا به خود سانسوری و با بر بط شدای و122 ان پرداخته بودند کاملا صرفنظر شده و ابیات هر شعر «غزل ‏ قصیده و ..» به گونه مکمل آن اصلاح انشاء و به نشر رسیده است.

بسیاری از اشعار مخفی بدخشی که شاید هم در اختیار ناشران محترم فرار داشته و یا نداشته و به جهت سیاسی از نشر باز مانده بودند در ! این محموعه به طور مکمل گنجانیده و منتشر شده اند . زیرا مخفی بدخشی مانند سایر شاعران و نویسند گان » فرزند زمان و جامعه خود بوده و در برهه ها و مقاطم مختلف زمانی از افکار و اندیشه های یکسان و تا جایی متضاد بهره مند و متآثر بوده است. ری من بخود حق نداده ام تا وی را به جهت مدح و یا ذم اين و یا آن شخصیت معین کشور تحسین , و یا محکوم کنم. زیرا این مسأله یک امر طبیعی و لابدی است و ۱ و ان ار منتشر کرده است که تعدادی اشعار چاپ شد؛ او در این مجموعه حداقل مساوی به اشعار گزیده های منتشره وی تا این هنگام بوده است.

همه انواع شعر مخفی بدخشی مطابق حروف الفبا و گونه های شعری ی ۳ بتوانند بطور یک دست ی ی دی 7

وا رید کت هکم وگ سای مرکا 0 مجموعه حاضر فراهم هم آمده است می توان تصویر روشنی از چهره فرهنگی مخفی بدخشی در ذهن هزم کان استاد کرد و این امر یکی از آرزوهای می "7 محسوب شود که صاحب این قلم انتظار ۱

عم 6 توص 9

4 ۳

چم

با ذکر نکات باد شده شایسته است تا از آقای آثار الحق حکیمی دانشجوی سال سوم دییار تمنت دری دانشکده زبان و ادییات دانشگاه کابل که از حوانان دانشور و وطندوست و از همدیاران مخفی بدخشانی است به جهت اهتمام جدی و کمپیوتر نمودن این مجموعه صمیمانه تشکر و اظهار امتنان نمایم. زبا موصوف با وصف کثرت مشاغل ۱[ یا زارف کر مورد تصحیح وبازبینی قرار داده وبه اهمیت و( ان افز و ده اند.

همین را دوستال فر هبخته ام هر یک عبدالواصل لطیفی شاعر و نویسنده وطنپرست و محمد رحیم حصارمل ۱

بدخشان که در زمنه دستیابی آثار مخفی و ماخذ مربوطه آن همواره بار و باورم

بوده ام نهایت سپاس و اظهار امتنان می گردد و همین طور از زحمات که دوست گرانقدرم استاد احمد ضیاء رفعت شاعر شناخته شده کشور و استاد دانشگاه کابل ار مجموعه انجام داده اند خورسندی و امتنان خویش را ابراز داشته و از خواننده کار هس اس نظران عزیز و ورحاوند که این محمو عه را مرور می فرمایند متمنی ام تا با ارایه نظرات سودمند شاد به رفع کاستی های این اثر پرداخته و بنده را محظوظ و ممنود سازند.

پوهنمل دو کتور سید اکرام الدین حصاریان ۵ قوس ۱۳۸۴خورشیدی . حصهٌ دوم خیرخانه ۰ کابل

شمع در محفل و مه در ٩‏ فلک و گل در باغ

ی ما کی 09 وه

دورة کود کی و احوال زنده گانی مخفی اجمالی از پیشینة تاریخی زنان :

تاریخ رشد و تکامل فکری و اجتماعی زنان در جامعة بشری تاریخ ملتهب و درداوریست که فراز و فرودهای زیادی را دیده و در مسیر ارتقایی خویش از هفت ۳ رنجها و مرارتهای اجتماعی » با پذیرش رنجهای جانگاه سر به در آورده و گاهی نیز در غرقاب خشونتهای مردسالارانژ جوامع فیودالی فرو غلتیده و متحمل تلفات و آسیبهای فراوانی شده است . زیرا اگر زمانی زنان و بانوان در جامع بشری بر اورنگ شاهی و جهانبانی قرار گرفته و تأثیر برجستة خود را به عنوان «زن سالار» و «مادر سالار» در جامعهٌ بشری ثبت کرده و رهبری نظام حامعه را به دوش داشته اند از سوی ذیکر این امیاز اختماعی آنان باری هم در ی ای و صدمه دیده و گاهی هم در زیر باشنه های خونین وان از و مک راو ری تباصا مه ست ال ی محروم ساخته شده اند.

تاریخ گواه است که بعد از اضمحلال جامعة زن سالار ۰ زنان از اغلب حقوق ی وت زنده به ۳3 می شده اند و داشتن دختر در کانون خانواده ننگ و جرم پنداشته می شده است .دو کتور علی " شریعتی متفکر معاصر وی ی ی مب هزن یا دختر به جرم دختر بودن یک جنس قاچاق خطرنا کی» است که 2 گوشة خانه مخفی بماند تا یک «قاجاقجی محرم» بیابد و او رابه حرمسرای خودش ببرد و در آنجا تنها صحنة جولان وجودش فاصله مطبخ و بستر مرد باشد » زیرا تنها و اپ میج وروی با

ون از ا تخاس که زنده گی , خود کار ین رت ان که کزا ین گسترة پر مخاطره هر گز سنگر رها نکرده وبا بایمردی و ثبات . به خاطر نیل به حقوی مدنی و جایگاه اجتماعی خود هموار ۱ های شگرف و با اهمیتی دست بازیده اند.

و و ون

ِ 2 : 3

تاریخ زنان کشور ما نمایانگر آن است که زنان قهرمان و مبارز جامعة ما نیز طی قرون متمادی زير بار جور و ستم مردان قرار داشته و از اکثریت قریب به اتقاق حقوق حیاتی و احتماعی شاد بی نصیب بوده اند. جنانکه درا وایل سده

های اسلامی که هنوز هم جامعةٌ ما زیر تأثیر عرف و عادات دورة جاهلیت و

مردسالارانه بوده . انتخاب شوهر به دختر گناه محسوب می شده است . ازا ین

9 رابعةٌ بلخی که دختر یکی از نجبای بلخ و از شاعر زنان همروز گار رود کی

رو ره مهار ی که ره و نی ی به بکتاش ش علام

خود که شاید در هوش و شخصیت برتر از هر شاهزاده یی بوده » قربانی غرور . خانواده و عرف و عادات بیرحمانهٌ زمانش شده و از سوی «حارث» برادر خود به طور مظلومانه بی به قتل رسیده است.

و یا مهستی که صاحب روح بزرگ و ره ار 2 و29 تمام عمر خود را همچون بلبلی خوش الحان در قفس زرین در فضایی تنگ و فاگ خرداهاه سای که و سلطان سنجر ملجوقی گذرانیده و چون حباتش مطابق عرف زمان نبوده » به فحاشی و بیبا کی متهم بوده است."

۱ به همین گونه فرهنگ حاکم بر حامعة پیشین , تعلیم زنان را یک امر یفایده و خطرناک می دانسته و یگانه وظیفذ زن را صرف خدمت به شوهر و کار ند کان کش هی کرد شتا کر نان بذک امکان تحصیل و آموزش میسر می شد, آنهم بیشتر از ان دختران و همسران پادشاهان » نجبا و امرای اسلامی بوده است. پا آنهم از میان عدة اندکی که شانس آموزش ياقته بودند زنان دانشمند و شاعران گرانقدر به پا عاسته و به شهرت رسیده اند که نویسنده گان و شاعران نامداری نظیر سلطان رضیه . بادشاه خاتون ۰ نورجهان بیگم » زیب النساء ق و رز ۱ 0 ۱ در ان ما رو

در تحشقات حدیدی که در تاریخ و ادبیات فارسی دری. از سوی

۵

۲ج 1۳5 جبجم: جب.-

دانشمندان شرفقشناس فرانسه بی انجام افته . نخستین شعر هجایی بازمانده‌دری به »دارایدخت» اولین زل سخنسرا در حوزة فرهنگ پربار فارسی دری مقارن ظهور اسلام در خراسان تعلق .مین گیرد که در سال ۶۵۲ میلادی از کندز. که" با تعت تای ص ‏ ا ‏ ی ی ی ی و کش وی کیت ست_ کووهابان پناهنده گردیده و در آنجا سکنا گزیده است.

سّ ِ و ۰ او در سو گ ویرانی موطن اصلی خود به دست اجانب و شکست و آواره کی خود

و شوهرش در برابر سپاه اعراب » چنین سروده است : آتش » سوزان نیز مانسر دهم رباید و پوشاند و نهد در انبان آیا ایدون نه گویند ؟ ابر » آبی دیدار کی بر رشتطکوماباتر آویزن است از ستاره گان گذارد . از ماه گذرد "

در تاریخ ادبی و فرهنگی مت و عادلانه در برایر زنان و محرومیت آنان از او ی کار ماش حقوق مدنی و اجتماعی . زنان متعددی را ی ینم که پا تسلط تام مردسلرانباز هم نام نشاد بیشتر و برتر نسبت به مردان و یا موازی با آنان داشته ته اند و همانگونه که زیب و آذین منازل خانواده گی خود بوده اند . همچون لعل درخشنده در انگشتر جامعة ادبی و فرهنگی بدخشان نیز تلالو کرد اند به گون؛ مثال در سالهای نخستین تا ی گذشته معصومه و موهومة بدخشی از زمرة زناد ی ی و ی ۳ بدخشان داشته ول از جمعزنان دنور و فاضل بدشان تا روزگار ما , نام مخفی بدخشی بالاتر و معروفتر از دیگران است. ۱

مخفی بدخشی از نگاه اجتماعی و طبقاتی به قشر مرفه و حاکمة بدخشان تعلق دارد. . او با داشتن موقعیت بلند اجتماعی خود به پله های شامخ فرهنگی نایل آمده و نامش در تاریخ زبان و ادبیات فارسی دری در ردیف زنان مشهور کشور » چون رابعة بلخی . محجوبة هروی » عايشة درانی » زیب النساء مخفی و دیگران زبانزد خاص و عام بوده و با 0 سرودهای دلپذیر و شیرین از دبوان وی بسیاری از محافل و انجمنهای ادبی ما گرمی و صفا یافته اند.

گفتنی است که با نام و تخلص «مخفی» به چند شاعر مرد و زن در تاریخ

شعر و ادب دری بر میخوريم که یکی زیب النساء مپخفی هندی و دیگری قاری نور الدین مخفی قندزی پدخشی است که اخیر الذ کر شخص عالم و شاعری شیرین کلام بوده و با سیاحت در شهرهای بخارا خوقند و فرغانه شهرت فراگیر داشته ار ار ها او موش ها له ی ان ی کرد مجموعه الشعرای خویش معلومات مفصل ارائه کرده است. * و اما منظور ما در این تحقیق ۳

جرک 5 کبچه کئوز گپچم: گپوه

۱۱

ععور 6

ه‌

کچجج؛ کپوه

شرح احوال و گاهنامة شام بیگم ملقب به سیده (سید نسب)متخلص به مخفی ٍِ

. پدرش میر محمود شاه متخلص به «عاجز» از شاهان دانشور و از نواده کان امیر

باریک خان ایکا امرای مستقل سد ه های اخیر بدخشان شمرده می شود.

شجره مخفی بدخشی در هفت واسطه به میر یاربیک و در یازده نسل به سید حلال

۳ اقوام سادات و تاحیک شهر بخارا منتهی می

کرو کی سای کر یه یی اتکی مشق 2

عاجز بن میر احمد شاه » بن میر سلیمان شاه . بن میرشاه . بن میر سلطان شاه کبیر

ات روهام مس شاه ی تاغل ان شمه مر ریک

(اساسگذار میران مستقل بدخشان) » بن میر زاهد . بن میر برهان الدین قلیچ ملقب به قطب عالم » بن سید احمد کبیر بخاری . بن سید جلال بخاری که معروف به مخدوم اعظم است.؛

مخفی از حانب مادر ازبک و , مادرش «بی بی حهان» دختر افسقال بهادر قلغ (قرلق) بوده است. .

و محمود شاه عاجز پدر مخفی بدخشی دوبار به بدخشان حکومت نموده است.

وضعیت و وقایع خانواده گی مخفی

دولتهای مر کزی افغانستان در امتداد دهة سوم قرن نزدهم بر امرای مستقل و نیمه مستقل محلی شمال و غرب کشور دست نافته و آنها را درهم کوبیدند و تسلط خویش را بر سرزمینهای مزبور رن دادند. به ویژه از جمع امرای دولت مر کزی افغانستان امیر عبدالرحمان خان در برابر عموی خویش امیر شیر علی خان در زمینة احراز حا کمیت مر کزی و مبارزه با سیستم ملو ک الطوایقی به موفقیتها یی دست يازید و از نظام فرو پاشيدة قرون وسطایی فیودالی . دولت مر کزی مقتدری همع .درگ او وهی نی کی رشان ی مش رنه حور ده

عون مي جم

عمدتاً تاجیک و عده پی هم ازیک و هزاره بودند » در برابر عبدالر حمان خان

یم ۵ ۲

ناتوان می گردیدند » به همان اندازه رسای قبایل و خوانین جنوت. و9 و شری دشه ر

که , پشتون بودند » نیرومندتر می شدند؛ تا جایی که در برابر دولتهای مر کزی به رو ور آزمایی هم می پرداختند"

امرای محلی بدخشان که خانوادهُمخفی نیز بدانها تعلق دارد ۰ پس از ان اه و ده رف تلا کر له تون مسر یبای هام دازا هو تس بود : یکی به نام احمد شاه و دیگری به نام میر زمان الدین مشهور به میر شاه. یا شاه یک پسر به نام محمود شاه عاحز و از شاه زمان الدین (میرشاه) دو پسر به نامهای میر جهاندار شاه و شهزاده حسن به جا ماندند. احمد شاه و میر شاه اسان ام قافتا هن وستند اعطی ان تور امیس شیر نی هان بو دید محمود شاه و حهاندار شاه که هر دو بسران عمو بودند » بر سر حصول امارت محلی بدخشان همواره در نبرد و نزاع قرار داشتند و هر دوی شان نیز از معاصران ی ار راهان و اش یار خیان ب دا تعون آشی عرعای عان از ک و و بزادران و پرادز رده ان مه ال او اعطم اه امین رصن ار موی یی ی ی و و و جنگ بودند» این دو رقیب محلی بدخشان نیز به یکی از اين دو پادشاه مر کزی افغانستان وابسته گی داشتند. جنانکه میر محمود شاه عاجز جانبدار امیر شیر علی خان و میر جهاندار شاه خان طرفدار امیر محمد اعظم خان و امیر عبدالرحمان خان بودند."

میر جهاندار شاه که بعد از فوت پدرش میرشاه به کرسی امارت بدخشان نشست» شخصی عیاش » , فرومایه . حریص و ستمگر بود و بر مردم سخت می فد تاانان رو و آزرده خاطر و منزجر شده » مضرایشاه عم میر محمود شاه عاجز را که در شهر بلخ زنده گی می نمود » به امارت بدخشان بر داشتند. 0( کته ورس کشت یک سا دوباره به رز بدخشان برمی گردد و طی نبردهای خونین دوباره حکمروایی بدخشان را به چنگ می آورد. ولی بازهم حکومت او دوام نیاورده . مردم علیه وی می شورند و از میر محمود شاه عاجز که در شهر کولاب به سر می برده تقاضا می کنند ت ه بدخشان آمده وظیفة امارت آن را به عهده بگیره ؛ نم او به بدخشان بر گشته و بر سریر قدرت محلی آنجا تکیه می زند."

ولی روحیه و رفتار میر محمود شاه عاجز نسبت به ساير امرای ملو ک لطوایف بدخشان از هر جهت مردم پسند بوده است. او شخص روشنیین و دم و کرات و از اوصاف و اخلاق عالی برخوردار بوده » با عدل و مهربانی در میان رعایای خوبش حکمروایی می کرده و از مظلومان در برابر ظالمان همواره دادخواهی می نموده است . جنانکه در بار ررگاهش هیچگونه حاحب و دربان وجود

3 ۲

مرا 6 آگبچه کی کچچم؛ گبوه

7

نداشته است. عاجز بر ظالمان سخت می گرفته و از دانشمندان و اهل ادب همواره ای ود و ی بدخشان از شهرت و جایگاه نیکو و بلندی برخوردار بوده است . "

با چنین خصوصیتی میر محمود شاه عاجز باز هم در برابر توطثه های انار صاهی ما و ی سر ی نت می گردد. در این هنگام نیز جنگهای داخلی در بدخشان و توابع آن گر تال افزایش بود. عاجز با طبیعت جنگ ستیزی که داشت . به مبارزة خود از طریق مقابله و نبرد با مخالفینش موافقت نکرده ؛ به شهر مزار شریف مهاجرت می کند و

پصث#« هیر حهاندار شاه دوباره وارد بدخشان می شود . مردم بدخشان باز هم به میر محمود

شاه عاجز مراجعه می نمایند . او با همکاری نظامی محمد علم خان نایب الحکومة امیر شیر علی خان در شهر مزار شریف ‏ به بدخشان حمله ور شده و قوای جهاندار شاه در مشهد کشم در برابر محمود شاه عاجز هزیمت می یاید و میر محمود شاه بار دیگر بر اریکة قدرت محلی بدخشان دست یافته و میر جهاندار شاه رقیب او به آسیای میانه (بخارا) متواری شده و به ناحيةٌ خوقند می رود.

امیر عبدالرحمان خان که داماد میر جهاندار شاه بوده است » در مورد موصوف در کتاب تاج التواریخ می نویسد : وقتی که من در بلخ بودم » جهاندار شاه از طرف من حاکم بدخشان بود و پیش هم از پدر تا پدر حکومت بدخشان را داشت و از طرف من هم حاکم بود. چون که امیر شیرعلی خان حاکم شد . این امیر هم فرار ی او را سه سا بندی کرده بودند. مه ن ضامن شده بودم ؛ از برای این که خواهر شان عیال من بود. آنها خسربرةٌ من بودند و مير جهاندار شاه خسر من بود. به همین سبب که پدر خود را کشته بودند. بندی شده بودند. "

همین گونه امیر عبدالرحمان خان در مورد زمامداری میر محمود شاه عاجز پدر مخفی بدخشی که در مبارزه علیه میر جهاندار شاه به حکومت بدخشان رسیده بود » در کتاب تاج التواریخ نوشته است :«میر جهاندار شاه میر بدخشان که از نزد فیض محمد خان فرار کرده وارد کابل شده بود وفیض محمد خان بچة عموی پدر او را که میر محمود شاه نام داشت و میر محمود شاه مامای سلطان مراد خان میر قطغن بود ؛ این مير محمود شاه را حاکم مقرر کرده بود. سردار فیض محمد خان و میر حهاندار شاه را من که از کابل می آمدم . همراه خود آورده بودم در تخته پل از برای من عرض کرد که یک برادر زاده دارم دختر میر شجاعت

۱۳ شاه است به اي شما دادم.

من گفتم که همان یک خویشی که با عمویم کرده اید ۰ بس است و بسیار عذرها کرده از حد گذرانید » آخر گفتم قبول کردم و اما خدا عاقبت این کار را به خیر کند. چونکه در غوری ز ۳ تارتق بسیار مير محمودشاه از برای

من ارسال کرد. من از برای میر محمود نوشتم که تارتق ترا قبول ندارم . ملک حهاندارشاه را ایلا کن يا نزد من با . چرا که پیش از این هم نزد من بودی ؛ در وقتی که من از طرف ابوی مرحوم خود حاکم قطفن بودم. حال هم نزد من بیا و اگر نمی آیی دیگر هر طرف می روی برو . ملک جهاندار شاه را ایلا کن.» ۳ در آغاز سالهای ششم امارت میر محمود شاه عاجز در بدخشان که ظاهرا با استقلال از نایب الحکومه گی مزار شریف توأم بود ؛ نایب علم خان علیه او قرار گرفت و جهت تصرف بدخشان و براندازی عاحز از امارت محلی آنحا به آن منطقه تاخت. عاجز بنا بر موجودیت اغتشاشات داخلی نتوانست از سرزمین خود مدافعه کند. او در پرابر ایب علم خان شکست خورده از جانب وی دستگیر می شود و طور محبوس با خانواده اش به شهر تاشقرغان (خلم) منتقل می گردد و به جای مذ کور و و ها و بوده » به حیث والی بدخشان منصوب می گردد. *

۲ تولد مخفی در شیر تاشقرغان هنکامی که میر محمود شاه عاحز با خانوادهة خود در شهر تاشقرغان به م ۳ ضَ ۰ 1 وس ۰ حال تبعید به سر می برده و با رنجها و مرارتهای فراوانی دست و کریبان بوده است و اور جرد میقی اور که ولد وی دسا ۱۳۵۵ حور ی ون , مطابق ۱۸۷۷ میلادی از رنجهای درونی او می کاهد و زمينة کشاده گی و روشنی چشم و دل او و خانواده ‏ ش ر | فراهم می کند » » بناء وی را بر سبیل اسمای تاحبکانه «شاه بیگم» نام میگذارد ؛ ولی در خانواده بی بی و سید نسبش می و زد یود امودی یه وی وروی شاه د, بت بو « شاه بیگم بود نامش » سید نسب او را لقب دخحت محمود شاه عاحز سید عالی نسب» *

ولی عده یی از محققین اسم مخفی را «سیده » و تخلصش را «مخفی» و

ضِ 1 ٍ ۲

مار 6 ۲مبوبه کی

و

م2 ف ۶

لقبش را «یاجاجال» تاه اند ۳

عاجز پدر مخفی بدخشی که ایام غربت را دایم با مطالعه و تألیف به سر می برد و غالباً به تربیه و پرورش فرزندان خویش می پرداخت ۰ در کنار مشاغل خانواده گی کتابی را نیز به نام «چهار باغ شاهی» که شامل کلیات دیوان اشعارش توقه متالت:می کت این کات. که شامل جها‌باع و با چهارز باب می شود به ترتیب موضوعات مطروحهٌ خویش مطالبی را نظیر علت تدوین دیواد » بخش غزلیات . مفردات » تر کیب بند و ترجیم بند » مثنوی و رباعی » مخمس ‏ تاریخ آینده گان و رونده گان از عبادت تا عمارت را شامل شده و مجموع ابیات کلیات گنه ۲۸۲۷ پیست ین تورفبله ۳ ۱

و اما هنوز از عمر سید نسب بیشتر از یک سال و نیم نگذشته بود که عاجز در سال ۱۲۹۵ قمری مطابق ۱۸۷۷ میلادی داعی اجل را لبیک می گوید و در شهر تاشقرغان در محلی به نام «خواجه برهان» مدفون می گردد و از اين بعد پرورش سید نسب و برادرش میر سهراب سودا به دوش مادر و برادر ارشدش هیر محمد شاه غمگین قرار می گیرد. مخفی چهارساله بوده که در سال ۱۲۹۸ قمری (۱۸۸۰ میلادی) همراه خانواده اش به بدخشاد بر گشته و چون امیر عبدالرحمار: حان از اقامت دایمی فرزندان شاه محمود عاجز در بدخشان بیم داشت ‏ لذا آنان را به کابل تبعید می کند و مخفی با خانوادة خویش مدت یک سال در کندز نزد میر سلطان مراد خان امیر ازبک که از خویشاوندان موصوف بود اقامت کرد. و در سال ۱۳۰۰ قمری (۱۸۸۲ میلادی ) به کابل فرستاده شد . بعد از سه ماه اقامت در کابل ؛ خانوادهٌ مذ کور به قندهار تبعید شد و مخمی با مادر و برادران خود مدت بیست سال به زنده ان اجباری و آواره گی در شهر قندهار روز گار خود را سیری کرد. " چنانکه روانشاد محمد طاهر بدخشی در یادداشتهای خویش جریال زنده گی و خاطرات دورة کودکی مخفی بدخشی را از زبان وی چنین ثبت کرده است :«چهارساله بودم و در بستر مرض چیچک افتاده » خبر باز گشت مان (ما) به بدعشان توسط میر محمد عمر خان که حاکم بدخشان در وقت امیر عبدالرحمان بود و نست بنی اعمامی به من داشت ‏ به خانواد‌مان رسید. ما به بدخشاد رفتیم و در گذر الچه بافی یک سال اقامت نمودیم . در اين وقت سردار عبداله حان توخی برای فتح بدخشان آمده » برادرم میر محمد شاه غمگین را ی هن را به کابل به او ابلاغ نمود. من پنجساله بودم که فیض آباد را به عزم کابل تر ک کردم » در راه میر سلطان مراد والی قطفن ما را به حیث مهمان معطل کرد و در

تال ۰ قمری به کابل رسیدیم . ما را سه ماه در کابل معطل نموده و بعدا به

تبعید به قندهار غمگین برادر مب مخفی با وحود آنکه متکفل اعاشه و اباتهٌ مادر » برادران و خواهرش سیده بوده » در امر تعلیم و تربيةآنان سمت اه کازم داشته و عملا هر یکی را با دانشهای متداول دنو دون آشنا می کرده تا منزل غمگین برادر مخفی در قندهار در حقیقت حیثیت کانون علمی و ادبی را داشت و او در هر سس ۱۲۱۱ ادب پرور قندهار دایما مجالست داشته و محشور بوده و انگیزة نخستین آشنایی مخفی به سواد و به ویژه سرایش هم ترییه و رشد وی در این محیط فرهنگی و ادب دوست خانواده گیش پنداشته می شود. غیر از آن نیز مخفی بدخشی در مکاتب خصوصی دینی به آموزش می پردازد و در آنجا قر آن کریم » پنج کتاب ءدیوان حافظ » » گلستان و بوستان سعدی و کلیات بیدل , کافه , مختصر و شمه را که در مفردات مدارس حصوصی آن ان رن هافر کید در مورد ِِ ادیی مخفی » شاه عبدالله بدخشی که معاصر وی بوده جنین می نویسد : «.. این موفقیت مخفی بیشتر از پرتو تحصیلات او در مضامین ادبیه رن ی ید ره دی ای خوانده ؛ در عروض و قافیه ولغت مخصوصا معلومات خوبی را مکتسبه می باشند» ۲۰ مخفی بدخحشی جریال حردسالی و آموزش های نخستین وانگیزه هایشعر. کویی خود را طی مصاحبه یی به شاهمراد شاهی و محمد طاهر بدخشی چنین ارائه و موم داده است : «من در خوردسالی دهین بودم ؛ نزد پرادرم مير محمد شاه غمگین شروع به درس کردم ۱ بیدا کردم ؛ ! یوسف و زلیخای جامی و گلستان سعدی را از نزد برادرم درس گرفتم ؛ بعداً همةٌ کتب ادبی را خواندم حساب ابجد را یاد گرفتم و قطعات تاریخی را حل کردم. در خانهٌ ما جهار شاعر وجود داشتند: ؛ برادر کلانم محمد شاه غمگین ؛ پرادر حردم میر سهراب شاه سودا و از بنی اعمامم میر سلطان شاه والی و میر جهانگیر

دلز اسر این وقت من چهارده ساله شده بودم و اولین شعر رن ورن نضمین این بیت

بو د :«دیوانه به کار خو بشتن هشبار است : واولین شعر م در سالهای ۳ 5

3 ۱

6 ود

۳ 1 1 1 ۳

این رباعی بود : مقصود من از کون و مکان آن یار است. نی میل به جنت و نه خوف از نار است تا چند کنی نصیحتم ای ناصح «دیوانه به کار خویشتن هشیار است»

بعد از سرودن این رباعی ۰ برادرانم تخلص مخفی را تمن بر من گذاشتند.»

بقل از آبا در عجه نی مهار غمگین می خواست بسک تععر تال زا استقبال کند که‌مخفی فی البذبهه این سترا کفت*: «ربوده قامت و رخساره و لعل و لب و چشمش ز تن تاب و زرخ‌رنگ وز دل صبر وزسرهوشم»

مغفی حکایت کرد که برادرانم با شنیدن این فرد قلم را به دور انداختند و شاعری را ترک گفتند. " ۱

محبط قندهار از لحاظ خصوصیات جفرافیایی و فرهنگی یی ای اه قلیم و آب و هوا و هم از جهت لسانی یک فضا و محیط کاملا جدید برای خانوادة مخفی بوده است . اگر چه وی در مرحلة اول در این سرزمین نا آشنا با مشکلات زیادی مواجه بوده . ولی آهسته آهسته با آمیزش و اختلاط با محیط و مردم مهمان نواز و مهربان قندهار » غبار ملالت و اندوه از خاطرش زدوده می شود. قرار اظهار خودش ۰ در قندهار همواره به زیارت خرقة مطهر رسول اکرم (ص) جد بز رگوار خویش می رفته و به مثابةٌ متولی و معتکف آن بار گاه فیض نثار , هجده بار خرقة مقدس پیامبر اکرم را مر ی مالیده و از خداوند (ج) به بر کت آن میراث گرابها »در حل مشکل زنده گی خود استعانت و باری جسته است . " مخفی با سکونت طولانی خود (حدود بیست سال) در قندهار دوستان و ندیمال صمیمی و همرازی از میان بانوان و دختران قندهاری يافته و همراه با آن در موسم پر طراوت بهار به گلگشتها و میله ها پرداخته » با آنان شعرها خوانده و سروده های خویش را نیز به هر یکشان اهداء کرده است. و در جریان اقامت در همین شهر قندهار است که مخفی به شعر و ادب گراییده و تحت تأثیر برادران شاعر و ادیب خویش «غمگین» و «سودا» به دنیای رنگین شعر علاقمند شده و به آفرینش و سرایش پرداخته است . او از همنشینی مداوم با دوستان و خواهر خوانده های قندهاری خویش به زبان پشتو و به ویژه لهجه شیرین قندهاری آن آشنایی يافته و حتا به زبان پشتو هم شعر می سروده و از این طریق عواطف و احساسات دوستانش ات است . جنانجه در مورد

۱۸ آشنایی مخفی با زبان پشتو و سرایش شعر به آن » در غزلی که استاد خلیل الله

خلیلی به مطلع : «خوشم که خضر رهم شد فروغ یزدانی که بشنوم سخن مخفی بدخشانی » سرو ده و به مرحم بل حسب اهداء کرده » چنبه اشار۵.سند۵ اشت: :

۶ ۰ 5 ۰ وس «.. به خامةٌ دو زبان شانه زن به کیسویش که نغز نیست به زلف سخن پر بشانی» ۲۳

وا ما آقای ظهور اه ظهوری در مقاله یی که در مجلهٌ هنر زیر عنوان «بادی از مخفی بدخشی ی آواره» نوشته » آگاهی مخفی را از زبان بشتو » منتفی دانسته و در مورد می نگارد : «هنگامی که ریاست مستقل مطبوعات دو جلد کتاب به زبان پشتو به مخفی فرستاده بود وی در پاسخ این مرحمت . از اینکه پشتو نمی دانست . قطعه زیرین را سروده و در روزنامهٌ بدخشان به نشر رسانیده :

کتابی را که مطبوعات بخشید نهاد ازلطف منتها به جانم خداو ندم دهد عمر دوباره که جندی درس یشتو را بخوانم "

اما به نظ _ 0 اقامت بیست سالهٌ مخفی در قادهار و فراگیری درس

خصوصی در آن محیط با وصف ذکاوت سرشاری که مخفی بدخشی در آن هنگام داشته خود به طور واضح به بی اطلاعی و ندانستن مخفی از زبان و ادب پشتو خط بطلان می کشد و آن را به کلی منتفی می سازد.

آغاز دور جوانی مخفی که در قندهار مصادف بوده است از شور و حال ویژه یی برخوردار است . چنانکه او در اشعارش به طور مکرر از خاطره ها و لذتهای معنویی که همراه دوستانش در آن خطه زیبا برخوردار بوده . یاد کرده اشت:

از دیوان شعری مخفی بر می آید که نخستین غزل عاشقانهٌ وی هم در همین شهر قندهار سروده شده و قرار معلوم اولین شخصی که مخفی به آن محبت یافته در همین سرزمین زیبا و دلقریب قندهار بوده است . چنانکه او در مورد محبوب خویش - که به گمان اغلب پسر عمویش سید مشرب بوده - چنین

سا سم سنج : عم ۳

خط امد بر رخحت ای سیمتن اهسته اهسته برون شد سبزه‌ات کرد چمن آهسته اهسته چم سم سم

فدایت حان من قاصد که دادی نامه ام او را زبانی هم بکو احوال من اهسته اهسته ۱ ۱ ها ی 1 7(

خوشا سیر بهار قندهار و دوستان با هم که می گشتيم در کرد چمن اهسته اهسته

به صد افسون چو طفلی را که بفریبند با شکر

دلم را برد ال شیرین سخن اهسته اهسته

3 3 1 ۱

ولی از غصه ها و تألمات جگر سوز و فراموش ناشدنی که مخفی در قندهار در سال ۰ قمری بدان رو به رو می شود » از دست دادن برادر آرشدش قشمد شاه کین است کهنهعمن :۳۸ ساله گی وفات کرده است . غمگین همواره به مثابة آموزگار , دوست صمیمی و متکفل زنده گی خانواده گی مخفی عمل می کرده که بعد از مرگ خود نیز در همین شهر قندهار در حریم خرقا مبار که پيامبر بزرگوار اسلام محمد (ص) مدفون شده است.

مير محمد شاه غمگین برادر مخفی بدخشی زا : فا تفای تفر کی 2 ی ام ی ی ای وی شعرای در حه یک قرن نزدهم ادبیات بدخشان محسوب کرد. . و مخفی که در مر کنر آدرشن دز قدهار سخت سوگوار بوده » طی مرثیةٌ غم انگیزی که ۱۸ بیت دارد از اين واقعة جان سوز چنین یاد کرده است:

1 1 3

فغان ز جبر و جفای تو آی سپهر برین ترا به شاه و گدا شد ستمگری آیین ببردی از بر من آبرو و عزت من برادری که به مررگش نه من شدم غمگین چو بو علی به طبیعت به عقل افلاطون در ین زمانه به فضلش نبود کس دومین به هر مهی دو کلام شریف کردی ختم مدام بود درود و دلایلش تلقین به فرق مادر و خواهر بریخت خاک و بشد به پای خرقه و ای چو دید عالم فانی نه جای عیش و خوشیست ز روی عقل بکردی تخلصد تخلصش «فمگین» ز عقل سال و فاتش بخواستم » گفتا : درد دل بفزا مخفی و بگو «غمگین »

با وفات امیر عبدالرحمان خان و به قدرت رسیدن فرزندش امیر حبیب ان در سر نوشت خانوادهٌ مخفی نیز تغیبرات و د گر گونیهای مثبتی به وجود می آید. امیر حبیب الله از طریق مادر خود که دختر میر جهاندارشاه آمیر بدخشان واز پسران عموی محمود شاه عاجز پدر مخفی بود ؛ میر سهراب سودا برادر مخمی وی ۱ او را در سال ۱۳۲۰ تا وی و کت ی ظاه را از یک طرف به عنوان خویشاوندانش با وی کمکی نموده باشد" و از مٍِ ۲ حانب دیگر اعمال مير سهراب سودا برادر مخفی را که تبعیدی عصر پدرش بوده را از نزدیک تحت نظر داشته باشد » زیرا امیر عبدالرحمان که از طریق بدخشان از بنخارا وارد کشور شده بود ء به حمایت میر یوسف علی خن از عموزاده گان میر جهاندار شاه که از امرای بدخشان و حاکم رستاق بوده ؛ به تصرف بدخشاد و بعدها کابل نیز نایل آمده بود و او بدین گونه از نفوذ و تأثیرات اجتماعی امرای محلی بدخشان سخت بیمنااک و هراسان بوده و از این رو عبدالرحمان خا بعد از تصرف ۳ کابل هم شماری از محتشمان بدخشانی به شمول پوسف علی خان : را به کابل آورد

و پا زندانی کرد که این امر باعث تارضایی عده یی از مردم متنقذ و امرای محلی برخشان شده و با استفاده از اين وضم میر محمد عمر خان که از میر زاده گان بدخشان و از مخالفین عبدالرحمان خان بوده است » علیه حکومت وی می شورد و پاش کت دادن عاملین عبدالرحمان خان مدت هفت ماه تمام ادارهمکمل بدخشان را به دست می گیرد » تا آنکه امیر عبدالرحمان با لشگر گرانی بر بدخشان تاخته ر شورشیان را در هم می کوید و شمار متعددی از مردم آن را به اين بهانه تبعید و با زندانی می سازد و اين امر هم به نوبه خویش به بی اعتمادی عبدالرحمان خاد نسبت به مردم بدنعشان در آیندة حکومت او بیشتر از پیش افزوده بوده است "

به تصریح محقق و نویسنده شناخته شده کشور استاد غلام فاروق نیلاب رحیمی امرای محلی بدخشان و بخصوص اسلاف مخفی بدخشی که با امیر عبدالرحمان خان نیز خویشاوندی داشتند در حالات کا کون موصوف اعم از آواره گی و هم هنگام به قدرت رسیدنش به دولت مر کزی افغانستان او را قدم به قدم یاری و یاوری کردند اما امیر عبدالرحمان در زمان امارتش حق این حرش که سای وهای مین آ زرم امس نود ادا رده ما7۳ حق نان و نمک را که پاسداری از آن ویژه جوانمردان است پایمال نمود و چناد کرد که گویا هیچ پیشامد انسانی در برابر او نشده است. از اين رو عبدالرحمان خان بر خاندان میر محمود شاه عاجز پدر مخفی دشمنانه برخورد کرده و آنان را تا سالیان متمادی از وطن ابایی شان تبعید نموده و دور کت

در ادامهٌ جنین وضعی بوده است که خانوادهة مخفی نیز سالهای زبادی, را ور از رن اصلی وی به شن بزده اند و از این رو شید سب همیب از انتقال خود با خانواده اش از قندهار به کابل در دامن کوه علی آباد (جمال مینه فعلی)سکنی کرت شده و در آنجا به یاری و آموژ کار مستفیم برادر کهترش مير سهراب شاه «سودا» به آموزش و مطالعة بیشتر پرداخته است.

چون پدر مخفی میر محمود شاه عاجز و برادرانش میر محمد شاه غمگین و مير سهراب شاه سودا و پسراد عمویش میر جهانگیر دلریش . یاربیک قانع . ۱ شاه والی و عبدالواحد ساعی همه شاعر و ادیب ود وضع خانواده گی بی تردید در ترغیب و تقوية استعداد و قریحهٌ فرهنگی مخفی مژثر افتاده و بدین رو وی به شعر وادب سخت دلبسته شده و دنیای شعر با تخیلات روحی او شاه اه تفر وین یافته است , چنانکه مخفی از حوانش اشعار شاعراد ۳ ۱ نظر حافظ و بیدل سخت مشعوف می شده و همچناد وی پیوسته اوقات خویش را

۳1

مه 6

کید

۳

در تفحص احوال و آثار رابعةٌ بلخی ۰ زیب النساء مخفی و عايشة درانی و دیگران میگذرانیده و به پرورش استعداد خود می افزوده است ؛ تا سرانجام قريحة ادییش گل کرده و به شعر گویی پرداخته و بر وفق ویژه گیهای زنده گانی خویش , تخلص شعریش را هم «مخفی» انتخاب کرده است.

به قول غلام حبیب نوابی «با داشتن گونه یی از زنده گی پرده نشینی و ور کي عون ساني یعاس ی با می یناد رین ام خویش بر گزیده | ست.» گزینش تخلص مخفی و تخلصهایی نظیر حجابی . . مستوره » محجوبه » نهانی و غیره از سوی بانوان سخنور ما همه نمودار گوشه نشینی زنان و محرومیتهای اجتماعی و سیاسی آنان در طول قرون متوالی بوده و از تسلط عرف و عادات دور؛ برده گی و جاهلیت قبل از اسلام مایه می گیرد که متأسفانه تا هنوز هم در میان زنان شرقی وشلمان:ها العات تحفیر آهید ویکر یط تفه عا وه یال فکرعه . ناقص لعقل » سیاه سر ۰ کنیز شوهر » مادر بچه ها و غیره معمول و مروح است که در پاره یی از اين القاب حتا خلقت زنان جدا از مردان هم تلقی و خوانده می شود.

اقامت مخفی در کابل

ز نده گانی مخفی در کابل به گرماگرم دور جوانی که از نی ترین لحظات زنده گانی فرهنگی و ادبی اوست . بر می گودد در همین هنگام است که مخفی حین کل تست ان با ی ار موجه کی مسالة ازدواج موصوف هم از جانب نویسند گان در این سالها سخن رفته است . استاد ظهور الله ظهوری در مورد امتناع سیده مخفی از ازدواج و اء بن که جرا وی تا ایا زندهگانی خویش همسر تیار نکرده است »از قولمیرامحمد قاسم نا مرحوم ۰ که سالها با خانوادةُ مخفی در قندهار و کابل زنده گانی داشته » نوشته است : «مخفی نامزد میر احمد شاه خان پسر مير ابراهيم شاه خان از بنی اعمامش بوده » چون مذ کور شخص بی سواد بوده » مخفی از ازدواج با وی ابا ورزیده است. از جانبی دیگر خواهر مر احمد شاه مذ کور نامزد میر محمد شاه غمگین برادر بزرگ سیده مخفی بوده است . شاه ابراهيم بیک از ازدواج دخترش با غمگین جلو گیری نموده ۰ لذا مخفی هم از ازدواج با میر احمد شاه چشم پوشیده است.»

۲ و اما غلام حبیب نوابی که مدیر اطلاعات و کلتور بدخشان بوده و از نزدیک با

مخفی آشنایی و ارادت داشته و منتخبی از اشعار وی را در کابل منتشر کرده است از نامزدی و عشق سیده مخفی پا سید مشرب پسر عمویش در زنده گی ناما مش شوش ان که مسأله با روایت آقای ظهوری ظاهرا مطابقتی ندارد. به هر حال اظهارات اقای نوابی در زمينة عشق و و ازدواج مخفی با پسر عمویش. سید مشرب . مقرون به حقیقت می باشد و با در نظر داشت حکایاتی که تا هنوز از سالمندان بدحشان روایت می شود . این مسأله را نیز تأیید می کند. لذا مخفی در همین سالهای اقامت در کابل و يا شاید قبلا در قندهار بوده که با سید مشرب که از کودکی با او نامزد هم بوده . دیدار داشته و به وی دل باخته است. موم مخفی قبل از دیدار با سید مشرب که در بدخشان می زیسته . چندان التفاتی به او نداشته » ولی دیدار نزدیک وی در قندهار و کابل ؛ , عشق و محبت مذ کور را به پسر عمویش سید مشرب که جوان زیبا و خوشگلی بوده افزون می سازد ؛ تا حدی ۰ که از اقامت کوتاه او در کایل » قلب مخفی در گرو عشق و محبت وی اسیر شده تفت اما مخفی به اثر مناسبات دست و پاگیر خانواده گی با آن که سید مشرب نامزدش بوده » آزادانه نمی توانسته او را ببیند ؛ لا کن با دیدارها و ملاقاتهای دزدانه که ندرتا نصیبش می شده مهر و محبت خود را به موصوف اظهار می کرده و از دیدارهای ارتحالی یکدیگر بهره ها می گرفته و بدین گونه خوشحال بوده اند. جنانکه در این غزل » مخفی ۰ خورسندی و شکر گذاری خویش را از ملاقات محبوب و دلدادهٌ خود چنین ارائه داده است :

دلدار بود همدم و همخانه ام امروز نازد به فلک کلبهٌ ویرانه ام امروز حاجت به می و ساغر و پیمانه ندارم از گردش چشمان تو مستانه‌ام امروز یک عمر نهان بود غمت در دل و جانم مشهور زن و مرد شد افسانه ام امروز مشاطه جدا کرده دلم از خم زلفت ۱ باشد گلةٌ ببهوده از شانه ام امروز «مخفی» تن و جان در قدم یار فشاند این صبر تو واين دل دیوانه ام امروز

با که ین رنه مد سارت ار دیگران یوشیده می داشتند. اما جریان عاشقی و محبت آنان همچون بوی مشک هرگز پنهان نمی مانده و افرادی از گرد و نواح از آن راز آ گاهی داشتند. متأسفانه در حالی که هر دو حانب در آتش محبت همدیگر می سوختند و می گداختند ؛ حالت روحی سید مشرب از درد اشتیاق مخفی دگرگون شده و غم محبت توأم با سختگیری تعصب آمیز خانواده گی . در غمخانة قلبش نفوذ می کند. با چنین وضعی بوده که وی را به بدخشان انتقال دادند و بیماریش نیز در آنجا بیشتر از پیش کسب شدت کر ده

عم 6 آکبومه ککو: گپچم: گپوه

۳۳

3 ۳

ات

ی ی آن هنگام صرف تصور موهوم از زبان خانواده‌خویش داشته ‏ با موحودیت مطلوبش در آنحا 1 و کانون امال و آرزوهای درونی خود می پنداشته ؛ بناء از درد دوری مراد خویش همواره ناله ها داشته و با زبان شعر هماره نجوا می کرده و با خود مویه می نموده

ات 2

شام هجران بسکه یاد آن لعل خندان می کنم از خیالش ملک کابل را بدخشان می کنم

کا کل مشکین او یکشب به خواب آمد مرا عمرها تعبیر آن خواب پریشان می کنم : و یا تخیلات عاشقانة خود را از مطلوبش چنین بیان می کند : ۲ ۱

در خواب شبی گر لب لعل تو ببوسم آن صبح دمد بوی کلاب از دهن من

آن یوسف من تا شده مخفی ز برم دور این کلبةً تنهاشده بییت الحزن من"

و ات گی موش رای ناه هی تور وم به سید مشرب می نوشته و از هجران و دوری فاصله گله ها می کرده است :

گر نامه به آن شوخ ستمگار ۳ خواهم که همه شکوه و آزار نویسم تاه ون تافو کات وه باید که جو افسانه به اغیار نو یسم آن دم که جفاهای تو تحریر نمایم ی ار یک عمر به دعوای تو اقرار نمودم بر گشته ز اقرار خود انکار نویسم «مخمی » ستم دوست که گفتن نتوانم باید که به ابیات و به اشعارنویسم

واما سید مشرب که در بستر بیماری قرار داشت هر لحظه از هجران معشوق خود مانند آتش می سوخت و همچون شمع می گداخت ۰ تا آنکه در زمانی اند ک از شنت اشتیای و دوز امجوف: سید نسبا. کویان بحان داد واه ابد یت پیوست.

خبر مرگ سید مشرب همچون پیکان تیز قلب مخفی را نشانه گرفت و آن را پاره پاره کرد.حادثة غم انگیزی که قلب مخفی از همان دیدار نخست به وی گواهی می داده ایتیت به خوبی روی خوبش دیده بودم ز خوبان جمله دل ببریده بودم و لیش زا به دام 9 اش پیچیده بودم

۳۴ چه گریم من » مخند ای گل که روزی مگر پر گریه یی خندیده بودم

رم ِ من این بخت بد بر کُشتةٌ خویش ال او تسده ۲

بناءٌ مخفی روزها و شبها را به یاد اولین و آخرین عشق خویش به ماتم سپری می کند و سپس آهسته آهسته آب در دیده گانش می خشکد و او در اندوه عمیقی فرو می رود و به یاد مرادش سیه پوش می شود. "

اقامت خانواده مخفی در کابل به شانزده ال متوالی می انجاهد. این مدت وقایم و لحظات شاد و گاهی هم اندوهباری را به وی ارمفان می آورد. به هر حال ۰ ی ۰ ۰ و ۰ 2 م2 ۰ محسوب می شود ؛ زیرا او به آثار و اندیشه های بسیاری از شعرا و ادبای مشهور 2 أَّ« ۰ ۰ ۰ ۶ ] ۰ حِ کشور در همین کابل آشنایی می یابد ؛ برخی از بانوان فاضل و همروز کار خود

۰ ۲ عم

را در این جا ملاقات نموده واز جریان زنده گی رقتبار ما قبل فیودالی زنان کشور ظالمانةٌ عصر توسط برادرش حارث به شهادت رسیده بود » اطلاع یافته و با محجوبة

3 ۹ : ب هروی شاعر و ادیب همرو زگارش آشنا شده و با او مراودة کتبی برقرار می ۳ ادامه داشته » نهایت حالب است. آنان که هر دو از پیشکسوتان نهیضت زناد فغانستان بوده اند , در این نامه ها که به نظم و نثر عنوانی همدیگر نگاشته اند . از شرایط ناهنجار و از عرف و عادات نادرستی که ای وتات ون ال وق کارت اعمال می شده است » پرده برداشته و همچنان از رفتار خشن مردان در برابر زنان گله ها کرده و ناله ها سر داده اند که در اینجا بی مناسبت نیست از میان مکائیب ۱ ۱ ۲" مذکور نمونه هایی از نامه های مخفی و محجوبه را که عنوانی همدیگر به هرات و بدعشان فرستاده اند و در دیوان محجوبة هروی نقل شده است , اقتباس نمایم. در

«همشیره قدردانم مخفی بدخشی ! چون شما شرح حال مفصل مرا خواسته

: نت 9

اید » خواستم که یک گوشه زنده گی خود را به طور مشرح بنویسم. مکتوبات می شناسید «حبیب نوابی» . او عکس مرا خواسته است ؛ من از این حسن نظر او که به این شاعر گوشه نشین دارد » خوش شدم » آما و ایجابات فامیلی و مشکلات زته کشا خبر ندارد که تا حال گوشة چادر مرا کسی در بیرون ندیده است.

م6 6 آگبچه کی گچیج؛ پچ

۳۵

عکس من آیا ممکن است ؟ چندین بار فضلای هرات نزد من آمدند » حتی از پشت پرده و در پرده با آنها همسخن شده نتوانستم ۰ آیا عکاس نزد من آمده می تواند و یا من نزد عکاسی رفته می توا نم ؟ مگر عوض زبان ۰ گیسو و سرم بریده شود . همشیرةٌ شاعرم ! آیا در بدخشان همینطور شرایط نامساعد ! ست؟ همینطور با" زن معامله می شود ؟چقدر ناراحتم که چرا شاعر شده ام و باز چرا همسر یک مرد خودخواه و خودبین و متعصب شده ام . یک روز به من گفت : بلبل و طوطی و مینا در قفس خوب ناله ها را موزون می سازند اگر تو هوایی و صحرایی و شهری می شدی . ۰ شعر خوب گفته نمی توانستی. می خواست که درمحبس مرا تسلی دهد.

یف هر وقت که «تخت سفر » و شتا ههام هرات ۳ می آید » من می دانم و خدا می داند . زنداد نسبت به اب رک بر ی را در زندان اقلا چند نفر با هم یکجا می باشند ؛ در زندان به جرأت حرف زده می شود.

با وجودی که کس و کوی دارم بیکس هستم. به جرأت صحبت کرده نمی توانم به جرات حرکت کرده نمی توانم شبها به حسرت و عسرت و جگر خونی به سر می کنم باز هم خوشم اگر زبان ندارم همین قلم ماية تسلی تسلی دل ناشاد من است. مکتوب خود را با تأثر خاتمه می دهم. مححوبهٌ ناتوان» ۲

۰

ی هه 2 طّ :

و مخفی بدخشی نیز در جواب نامة محجوبة هروی چنین پرداخته است : «خواهر ادیبه و آزاده مشربم محجوبة هراتی ! تا حال چند نامهٌتان را گرفته ام »اشعار موزون و سوزان تان را مکرر خوانده ام . از اینکه تا حال در قید و اسارت به سر می بری خبر نداشتم. خوب شید که از حال و احوالت بوره خبر شدم. . اگر چه در «فیض آباد» و بعضی نواحی این شراب است رها هن دعوت می روند » روز حر کت نمی کنند . شبانه یکی به جای دیگری می روند. من خودم بارها که در منازل بعضی اقارب خود به غرض فاتحه رای بو رو و ختنه سوری و جای سبزی و بیماری پرسی که می روم ذريعةٌ اسپ با دو نفر محافظ محرم خود شبانه منزل می زنم و شبانه عودت می کنم. «قره قوزی» (محل زندگی مخفی) از فیض آباد و آبادیها دور افتاده است : لاکن به اندازة شما مشد نمی باشم. . از زیر برقع شهر و بازار را دیده ام » آن هم در شب. . همین قسم ایجابات انظ ت گنه بالاای زنان حکم فرماست. از نهضت نسوان یاد کردی که در عصر شاغلی محمد داود روی کار شده است . من هم این بشارت و اشارت را شنیده کی .اما معذرت خواستم » زیرا پای دردم. . مر بضی ۳ و حای به حای زد تفت اف اجه فا وان کر فان کتوه اشته طاقت و توان رفتن

جای دور را ندرم. از اينکه زنان از پرت لاف یک مرد ترقیخوله ما آزاد می شود ه و ۲ ۳ ۰ ۰ ی خی که او » نهایت خوشوقتم. اگر ما و شما به زندان مردان و عصر و زمانه مذشتاندیم اعد ی را به پیری رسانيدیم ,گذشته گذشت . اکنون بعد از چهل سال انتظاره دغتراه و ۳ 1 ۰ ِ ء م2 1 حداحافظ تان محجوبة شیرین سخن.

۳

خواهر هر دم شهیدت مخفی *

ولی زنده گانی پر فراز و فرود مخفی بدخشی در لابه لای اشعار و سرود. های وی هم به روشتی متبلور و منعکس شده است. به قول خودش ‏ او از سقر؛ هستی جز رنج و الم چیز دیگری به دست نیاورده و هماره در امواج مشکلات و مرارتهای جانکاه زنده گی به سر برده است : هر شام هزار عم رسد » هر صبح صد ستم چون من ندیده‌هیچکس از روز گاررنج(د/۱۸)

این گلایه های مخفی واقعاً هم به جاست » در اين سالها در کابل که مسادف به حاکمیت امیر حبیب اه خان است او به مصیبت جگر سوز دیگری مواجه می شود و آن واقعه وفات نا به هنگام برادر کهترش میر سهراب شاه سود است. میر سهراب شاه سودا که تا آن دم در جمع جوانان شاعر و ادیب کشور و به ویزه بدحشان شهرت نیکویی يافته بود؛ در دیار غربت و تبعید و در عهد شباب و جوانی در شهر کابل وفات می کند و اين مسأله به رنجها و ملالتهای مخلی بیشتر از پیش می افزاید".

متأسفانه از هیر سهراب شاه سودا صرف دو پارچه شعر در جنگها و بیاضها باقیمانده که این سروده ها دلالت روشتی به ذهن وقاد و قریحة بلند وی می کنند. مخفی در رثای هیر سهراب سود قطعاتی سروده که طی آن ماد تاریخ وفات سودا و تأْثرات شاعر » چنین منعکس شده است :

یر سهراب شاه که از دوراد جز جمّا و الم نبرد نصیب مم

گر جه شهزراد:بدخشان بود کشت عمری به ملک غیر غریب

چون قضا بر سر آمدش مطلق نه مداوا به کار شد ؛ نه طبیب

ماه شوال شام یکشنبه کرد ز احباب رو به سوی حبیب

مگ 6 آکبچد ده

۳۷

گِ ص 6 4 1 ۰«

۳۸

سال اه آن دبیر خرد کرد تحریر بر بعید و قریب پا ز گل بر کشید سر ز قدم و آزادی آه مردغربب

بعد از مرگ میر سهراب شاه سودا . مر غلام سرور محمودی پسر وی و میرزا محمد قاسم خان از وابسته گان شان سرپرستی خانوادة مخفی را به دوش

گر فتند.

عودت دوبارة مخفی به بدخشان

بل از وفانت آغتر نییبت له غان مرش امیر آفان آلله پر شیر قدوت دولتی افغانستان قرار می گیرد. یکی از اجراآت مثبتی که امان ال خحان در کشور عملی ساخت ‏ دلدهی و تیمار داری نف اه از رنجها و مرارتهای دورة حکمروایی اقا زسیانهان )جر وه اس بناء وی رهایی زندانیان سیاسی کشور را به طور کامل اعلام داشته و جرم آنان را یکسره می بخشد و به هر یکی از زندانیان اجازه می دهد تا دوباره به وطنهای اصلی شان عودت کنند. خانواد مخفی نیز از مزایای اين فرمان عفو بهره مند گردیده و بعد از ۳۷ سال غرفت وی آفارق کین درا ۲۳ سالگی دوباره با اعضای خانوادهٌ خویش میر غلام سرور خان و میرزا محمد قاسم خان به سواری اسپ از طریق پنجشیر در سال ۱۳۰۰ خورشیدی (۱۹۲۰ میلادی) کابل را به قصد بدخشان ترک کرده و بعد از ورود به ولسوالی «جرم» به فیض آباد مرکز بدخشان می رود و به فرمان امان الله حان از جمع املاک پدری اش صرف در روستای «قره قوزی» که در کنار دریای خروشان کو کچه قرار داشته » چند جریب زمین به او و خانوادهةٌ بردارانش داده می شود و مخفی در آنجا زندگی را با تأمل و انزوا گزینی سپری می کند. ۶ مخفی موقعی که به بدخشان برگشته ‏ اين غزل شیوا را در وصف وطن اصلی خویش سروده است که واقعا شور و حال ویژه بی در آن دیده می شود : عمریست که بودم به دل ار مان بدخشان لحمد رسیدم به گلستان بدخشان . رفتند حریقان همه از دهر و بمانده این عاجز بیچاره ز شاهان بدخشان

از اين که در حین ورود مخفی بدخشی در روستای «قره قوزی» (در زبان تر کی بره سیاه گفته می شود) سرپناه و عمارتی موجود نبوده » مخفی به رسم مردم کوه نشین بدخشان از چوب نی برای خود خانه یی ساخته که آن را به اصطلاح مر دم بدخشان کیه (۲۸۴۳۸۵) می خواندند » و مخفی در ال" کی خادمه بی به نام ۳

چنانکه او رباعی طنز امیزی در این بارهسروده که نمودار شادی ولذتیست که‌این شاعرة حساس بعداز گذشتاندن یک‌عمر اواره گی و تبعید در این خانةخسی به‌دست اورده‌است:

این یه ما چو کوتی استور است سقفشس به مثال خانه زنبور است

که لوالا وب آشتون ات اد اف ار تاودا ابر ۲

عم و با در این غزل از شرایط زنده گانی خود با استغنا یاد نموده و بوریای ۱ ۳ ۰ ۳ ۳ 4 و ۰ تب ۰ م‌ ۱ ۱ هو ۲ حو د ر از مفروشات 2 و کر انبهای شاهان و قدر تمندان روز کارش بر تر داند: وم ۳ ۳ 5 ۰ ۳ ۳ 1 ۰ گر چه مسکین و غریبم بوریای خویش را کی برابر بر فراش تخت شاهان می کنم

مخفی با گذشتاندن زنده گانی احباری ۳۷ ساله در دیار دیگران بلخ قندهار و کابل و چشیدن طمع تلخغ مصیبتهای جانگاه خانواده گی و وفات والذین ۸ ریت دادن فرادران وی هی سر انعر فان مد سهراب شاه سودا در کابل سرانجام به سن چهل و سه ساله گی در حالی به وطن ایا تمرم کدی که ازنهی کات ری ره رایع 9سا اه ند پسر عمویش سالهای طولانی سپری شده بوده است . ولی با آنهم ب پیوندهای عاطفی آرزوهای سر کوفته یی از سید مشرب در مخیلامخفی تا آن هنگام هم باقی بوده اش : اگر چه شهرت مخفی بدخشی از دوران اقامت او در کابل و جریان محبت وی با پسر عمویش در حلقه های فرهنگی کابل و قندهار تا بدعشان طنین افگنده بوده و مردم در غیاب او با شخصیت معنویش اشنا بودند ۰ ولی به مجرد ورود وی به بدخشان » حسن دلربایی » علم و سخندانی مذ کور به زودی در بدخشان اشاعه

یافته اشخاص ۳ از زناد و دختران حو قه حوقه به دیدارش می آمدند تا از

گفتار شیرین و صحبت صمیمانه و پر محبتش لذت برند. اما مخفی نه تنها از صحبت مراجعان سر گران و دلخسته بوده « بلکه به درخواست دهها جوان بدخشی که علاقمند ازدواج و پیوند خانواده گی با او بوده اند . حواب رد داده است. 3 رک کی از کسانی که شیفته و دلباختة زیبایی و سخنوری مخفی شده و از او تقاضای ازدواح نموده » ملا عبدالّه عارف چاه آبی بوده است.

عارف جاه آبی سخنور بزر گ و معروف . به مخفی علاقمندی و اشتیاق ویژه بی داشته . او که در سال ۳ ۰ بنابر دعوت شاه عبدالمجید خان و کیل فیض آباد وارد بدخشان شده در انجا چند مشاعره با مخفی انجام داده و شماری از غزلهای مذ کور را تخمیس کرده است.

ری 6 آتمججه ده

یی یسح 4

ود

وج

۳

ض هه طّ 1 3

نا

بدخشی به مشاهده می رسد . چنانکه در این غزل:

نهاده داغ به دلهای ناتوان مخمی به حستجوش دویدم چو بلبلان هر سو چه می شود که حدیثی به رسم مهر و وفا حدا مباد ز لعل لبت ترانه‌عشق به رنگ کاه مرا کهربای جذبة شوق نف اه ال مدا هن شعزه عکن

تس رقیب در پی ما تیغ کین کشد ظاهر دریده نیست گریبان من به پنجه عشق دز زمانه کسی قدردان دانش نیست به شعر دلکش و تخمیس دلنشین امروز به یاد زلف و رخ و چشم و ابروی چو هلال ز دستبرد حوادث ندیده ام خللی

خحاها ره استخوال

عم ۰ اگر جچه نیست جدا از میاد جاد

رسانده تیر

فرستی بر من مهجور ناتوان کشت تشه انطمت: :که فسات کنون به کوی تو آورد مو کشان که نیست یکسر مو کار عاشقان که آینه نکند عکس گلرخان دلی که پاک بود هست مهربان مرا به ربط سخن می کن امتحان که مانده راز ضمیر من همجناد رسانده ياه قذوت, یه اسمان::-فخفین به چار سوی ستم می کنم دکان مخی انار در بفل و سیب اصفهان مخفی"

1 ۲ ٩

"ق. کوتشد غارف تاه آنن در میان ساير بانوان شهر فیض آباد که مشغول میلا نوروزی و گلگشت در تپة «جلغر» تفرجگاه مشهور فیض آباد بوده اند » از دور مخفی را مشاهده و ورانداز کرده و دل در گرو عشق وی داده و در غزلی زیبا و دلپذیر به مخفی بدخشی چنین عرض حال کرده است :

به تصویر جمالش پنجة بهزاد میلرزد گشاید گر خدنگ ناز چشم مست بی با کش ار اس تک اک کی هت رن کن سیه بختیست در عشق بتان امروز عاشق را مادا از وصال مهوشان دور افگند ما را مقیم خانة مکتب نشد آن سنگدل دیدم

سیاه عمزه اش جون صفب 1 در دامن حلغر

ندارد وارثی عارف که روزی دامنت گیرد

ز تحریک دو زلف عنبرینش باد می لرزد که از طرز خرامت سرو تا شمشماد می لرزد لب شیرین به کام خسرو و فرهاد می لرزد ِِ دم از -کردشن این جرج بی: بیاد: هیر ره که مندیل با اضر ی اسان قی لرره چو بر گ بید سر تا پای فیض آباد می لرزد چرا تیغ ستم بر دستت ای جلاد میلرزد

همجناد در همین قافیه غزل ذیل نیز از اوست که عنوانی مخفی سروده آ ‏ ی

قدت در حلوه اون شوخ ستم بنیاد می لر زد

رخت از بسکه دارد ای جفا جو شهرت خوبی

به استقبال فوج خوش نظامی های م گانت

عم ۳ ۲ 5 م‌ 5

ص ۱ نذا کت داده ای از بر ک پاد لبهای شیرین را

عم

مک رون هی کی هی سر

4

ز اندار خرامت ات شاد .هی الرارد

ز رشک امروز صورتخانه بهزاد می لرزد سپاه از کشور چین تا به فیض آباد میلرزد به با بوست د صد پاره نا شاد می لرزد از این حسرت بتان شه, جون فرهاد میلرزد

۳

جو شاخ کل کمان در غضه صاد مبلر زد

تس تِ ۳ ک ق ی ان روز میتی ز اه دل به دستت خنجر فولاد می لرزد نه تنها حسن او تسخیر کرد« عارف» بدخشان را ز اقليم ختن تا خته بغداد میلر زد

ولی مخفی نه تنها خواهش عارف چاه آبی . بلکه یه راتس کار ان خود را مبنی بر انتخاب همسر نمی پذیرد ‏ بل به عنوان عاشق تور ی مایوس به نخستین و آخرین عشق خویش سید مشرب وفادار مانده و به انزوا و عزلت می گراید و کوشه نشین می شود و به قرار نوشتة شاه عبدالله بدخشی : : تن 3 ار وس «مخفی انیسی جز قران و کتب و قلم و کاغذ برای خود در زنده گی اختبار ننموده استت :4 ۲ طی جی زو کی خی با ما انس میت پیز او کافاد کرد تفای دون ند | ون اک ری تاو و نیما با تلاوت قران کریم . ادای نماز پنجگانه . اجرای نوافل و روزه داری و عبادات خالصانه اوقاتش را سپری می کرده و مقرر داشته بوده تا آنچه سهم او که از ملک مورو نی پدرش به ارث مانده بوده ۰ آن را در راه رضای خداوند (ج) به غربا و مساکین و مسافرین انفاق و بذل کننا ننام او نهر کر برای. خون هیمس ات از تکرد و تا لحظة مرگ هم با تجرد و تنهایی و با عفت و پارسایی زیست و از لحاظ تقوا و پا کدامنی شهرذشهر و نب مقموور کارانتوبوده ات او هم گونه که از گزينش همسر ابا ورزیده » علاقةٌ خود را نیز از مال و مکنت دنیایی کاملا بریده یا التفاتی به مال ۴ ریده گانی دنیایی تشالن نمی داده 2 مخفی حتا در زنده گانی خویش به نشر اشعارش در روزنامه ها و جراید سس چم کشور موافق نبوده و ان را شهرت کاذب می انگاشته است. اکر یک قطعه تصویر دورهة سالمندی او را آقای شاهم اد شاهی که از منشیان و ندیمان خاصش بوده ‏ ۶۰ ۳ ۳ ۰ ۰ ۳ يب ۰ ۳ ۰ ۰ به بهانهٌ امور رسمی از نزدش نمی گر فته ۰ امروز سم نمثالی از ال بانوی عفیفه موقعی که آقای غلام حبیب نوایی مدیر مطبوعات سابق بدخشان که هشتاد سل

کی و مان زا کر کلوزت فیض آباد دایر نموده بوده » مخفی به قول خحودش «ره خحاطر تسصره های بافوشت عوام الناس از اشنا کت در آن محفل خودداری نمو ده ات ۱16

ده صفحات ۹ ۷۱ دیه ان عار ف جهابی به ۳-6 محمد ابر آهیم جاه آبی نشر ۱۳۷۳۳ ی احعه شه د.

مک 6 آکبوصه 5یو: گپچج: گپوم

۳۱

سا

سل 6 66

1 کم

وی

:

فرآورده های هنری مخفی مخفی بر علاو ه ات هت اد شعر گویی » نونسندةخویبی نیز بوده اه ات از وی پارچه های ادبی و نامه های منثور که به دوستانش نوشته باقیمانده است که دارای

شر سلیس و شیرا بوده و مهارت او را در هثر نویسنده گی به روشنی باز زتاب می

5 د هند.

ولی مخفی نه به حیث نویسنده » بلکه در اقلیم شعر و ادب به مثابة سراینده پرشور و مشحون از عواطف و احساسات شاعرانه » به شهرت رسیده است. او وهای را اما یود لوب

۱ مخ ۳ بیشتر بازتابگر امیال و اک یک زن ۷ و بتختر اویت

, همواره مورد توحه عامه بوده است. از این رو اشخاص زیادی به شعر و دانستن سرنوشت تراژیک و پر فراز و فرود او دلبسته بوده اند. بناء با آنکه خود وی در محافل فرهنگی و ادبی حاضر نمی شده . اما اشعار او را دوستدار ران کلامش دایما در انجمنهای فرهنگی به خوانش می گرفتند و شماری از آن را نیز در جراید و ما نو ایا متس ی کدف

تا تن نت روزنامه بدخشان نشر شده و به ویژه مرحوم شاه عبداله یمگی بدخشی مژلف تذ کرهٌ «ارمغان بدخشان» و آقایان محمد ابراهیم عفیقی دقرم , شاهمراد شاهی .محمد عاصم عشیر (قطره) . مرحوم محمد طاهر بدخشی , محمد قاسم واجد و غلام حبیب نوابی هر یک به نویه خود در تشویق مخفی به سرایش شعر و اشتهار آثار ادبی وی در مطبوعات کشور تلاشهای قابل قدری انجام داده اند.

چنانکه نخستین بار شاه عبدالّه بدخشی اشعار مخفی را به صورت مدون

ر سال ۱۳۲۷ خورشیدی در مجلةٌ آریانا تحت کليشه «لعل پاره های بدخشان» به

و ونر او در اين اقدام خویش ۴ غزل مخفی را که حاوی ۲۲۷ بیت می شود و به ترتیب حروف ابجد ترتیب شده » از از شمارهُ ششم جوزای سال پنجم تا شمارة چهارم سال ششم مجلةً مذ کور منتشر کرده است. شش کته پی از اشعار مخفی در سال ۱۳۳۰ خورشیدی (۱۹۵۲ میلادی) به همت آقای محمد قاسم واجد یکی از نویسنده گان و مرا شون که ور ان ال مدیر مطبوعات بدخشان بوده » در مطبعه حره رقی ‏ ی هر ۳ ۱۱ به استقبال گرم مردم و فرهنگ دوستان کشور مواجه شده ‏ ست. این دیوان حاوی

9 ههار ۲ ۰ مخمس ایس که که مها ی( ور

مهد کر ی ۱

اما مخفی دارای دبوان مکمل شعری بوده که در آن انواع شعر دری نظیر قصیده ؛ غزل » مخمس ۰ مسدس : رباعی » مفردات ءتاریخ و مقطعات به کار برده شده است ۰ که این اثر در نزد اعضای خانواده‌او در شهر فیض آباد بدخشان ۳ می شود. امیر بیک حبیبوق دانشمند فقید تاحیک به حوالة مجلهّادب منتشره کابل ۰ حجم دیوان به میراث ماندهٌ مخفی بدخشی را که تا کنون به چاپ نرسبده دارای پنج هان ق و آرز۵ ۱۳

استاد ظهور ال ظهوری نیز طی مقال ذرف و محفقانه خویش از وجود دو دیوال قلمی مخفی که یکی به به قلم مستوفی نصر الّه خان رستاقی استنساخ شده , نام اه موصوف آثار منتشره مخفی را که ذريعةٌ شاه عبدالله بدخشی در محلة آریانا و گزينة واجد را که در فیض آباد بدخشان نشر شده . با دواوین قلمی مزبور مقابله و مقایسه نموده و تفاوت آنها را از همدیگر بر شمرده است. ۶

غلام حبیب نوابی مدیر مطبوعات بدخشان در میزان ۱۳۳۲ خورشیدی طی نامه پی از مخفی بدخشی تقاضا نموده است تا یک نقل از دیوان مکمل شعریش را جهت چاپ به دسترس وی بگذارد . ولی متأسفانه اين مأمول به علتی که فهمیده نیست بر آورده نگردیده است."

اما نوابی باز هم به اثر تلاش مجدانه و فرهنگدوستانة خود گزیده پی ! از اشعار مخفی بدخشی را در سال ۱۳۶۶ د ر کابل به به طبع رسانیده است. این گزینه به قطع متوسط و به تیراژ دو هزار نسخه در مطبعةٌ حروفی کابل به چاپ رسیده است. این اثر حاوی مقدمهٌ مفصل از شرح حال و احوال مخفی به خامهٌ آقای نوابی بوده ,با حمدیه یی از غزل وی به مطلع زیرین :

«ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما کی در خور ثنای تو باشد بیان ما»

آغاز بافته است. در این گزینه ۶۳ غزل » هفت مخمس ؛ ۴ نامة منغور 1 ۰ ۰ ۰ مٌ ۰ مه ۶ 9 هم ۶ مخفی عنوانی غلام حبیب نوابی و دیگران » یک مرئيةٌ مخفی بدخشی در فوت میر سهراب شاه سودا . یک بیت از مرحوم سودا : برادر مخفی ۰ ۲۳ رباعی ۰ شش تکت ی کی کان تفای یی او رده موف ی اس و ۳۸ است. ۰ ُ م2 ۶ م2 9 فهمیده نیست که چرا مرحوم نوابی از گزیدهٌ دیکر مخفی که به وسیله محمد قاسم واجد که قبل از وی در بدخشان طبع شده . در مقدمهٌ کزيدة خویش

۲

۰

6 آکبومه 65 گچهم؛ بو

بادی نکرده است. به هر حال صاحب این قلم اقدام فرهنگ دوستانٌ هر یک ایشان را یک امر خیر خواهانه و ستوده دانسته امیدوار است که خداوند (ح) آقایان نوابی و واجد وا که فت شمان هی افو اسان اکن دور انا کت که مرو شا وان دا رای آمین يا رب العالمین.

واه هی نت ما ی ای یی اش مت اد های چاپی اشعار مخفی و با استفاده از بک دیوان خحطی موصوف که به وسبلهة مرحوم هیرزا عبدالحمید حمیدی فیض آبادی که در سال ۷ خورشیدی استنساخ

یه که ی تشه اف 0 غزلیات ‏ قصاید ‏ مرائی » مخمسات »

۴۳ ابا ارت 9 و امات کر بوده و اشعار جاب ناشده ۳ از سایر دواوین

۳ به وسیلة محمد قاسم واحد در سال ۰ خورشیدی ( ۱۹۵۲ مبلادی) در بدخشان منتشر شده بود ؛ مرحوم امیر بیک حبیبوف دانشمند فقید تاجیک که دربارة تاریخ و فرهنگ بدخشان تألیفات را دارند ءبه الفبای سر بلیک بر گردانی کرده در سال ۵ مبلادی و تاتقیحشتان هتشر کرده انشنت» که همین این 9 یکی از نو بسنده کان حوال کشورمان بیمانه «سادات » 9 رشته ۳۹ دانشکده زبان و ادییات دانش‌گاه کابل دوباره به زبان دری ۶ و ترحمه شده است. ض قابل پاد کرد است نسخه را که بوسیله مرحوم غلام حبیب نوابی تهیه و در سال ۱۳۶۶ در مطبعه کابل جاپ شده است محترم کت فا هروی به خحط نستعلیق نخطاطی کرده که به تحشیه و تعلیق دانشمند گرامی کشورمحترم دکتر عنا نس . شهرانی ازسوی سفارت افغانستان در هندوستان در سال ۰ خورشیدی به چاپ رسیده است. و حاوی معلو مات فراوانی نا تاریخ و فرهنگ بدخشان است که بدین رو بدخشانیان از ا ین احساس وطن دوستانه و فرهنگ پرورانه محترم هروی اظهار امتنال و سپاس می و بر علاوه آن در تاحیکستان استاد داکتر میرزا ملا احمد در تذ کره خود «یاد بار مهربان» ۷۵۳) که در سال ۱۳۸۰ نوشته و از سوی انتشارات توس در تهران منتشر شده شرح مفصل درباره مخفی بدخشی نوشته و نمونه های فراوان از اشعار

۳۲ او را به جاپ رسانده است

به همین گونه برخی از نمونه های اشعار مخفی بدخشی که جنبه های اجتماعی » اخلاقی و تربیتی دارند » در کتاب درسی مضمون فارسی دری مکاتب کشور نیز به نشر رسیده و دو تن از نوینسده گان بدخشانی آقای شاه احمد فواد م ادیان و خانم ماریا یکی از فارغان دانشکدة زبان و ادبیات دانشگاه کابل مسکونة شهو فیضی, اناد تتعفان بایان اهههای. تیان عووضا را مود رید کنیامه 3 و احوال مخفی بدخشی نوشته اند که رساله اقای مرادیان تحت عنوان «خانوادة ادبی مخفی بدخشی» بنابر ارتباط حضوری و مستقیم موصوف با مخفی بدخشی و استفاده از منابع موثق در زمينة زیستنامه و احوال مخفی و شرح و پيشینة تاریخی بدخشان از اهمیت بیش بهایی برخوردار است. همچنان محترم ظهور ال ظهوری نیز مقالهة محفمانه بی زیر عنوان «یادی از مخفی بدخشی شاعره آواره»

نگاشته ته اند که در شماره های اول سال سوم ی

۸ مجل هنر ار گان نشراتی ریاست کلتور به نشر رسیده است.

ای نکا هر علاوه آنکه جهات مختلفی از زنده گانی و احوال مخفی بدخشی را توضیح می دهد . کلام مخفی را نیز از نگاه بدیمی و صنایع شعری » به طرز محققانه یی مورد ارزیابی قرار داده است.

محتوا و موضوعات اشعار

چون شعر یک پدیده اجتماعی بوده و در جامعةٌ انسانی عرض ,سود

نموده است » به طور لابد از پیشامدها و ضوابط اجتماعی و اقتصادی معمول در

جامعه متأثر است ؛ از اینرو در حیات شاعر موضوعات متنوع رونما شده و این امر

او را وا میدارد تا به مثابةٌ آيينة تمام نمایی » آن مسایل و رویدادها را در اشعار و سروده های خویش انعکاس و باز تاب دهد.

ی ور تس آیینه گی موضوعات

۱ سیاسی و اقتصادی است که باید آن را بر موازین و ضوابط رایج در شعر ارائه دهد. بناء انمکاس زنده کانی احتماعی باخوشیها . شادیها و رنجهای آن در سروده های مخفی بدخشی که زئهه گانی شخصی مذ کور نیز با فراز و فرودهای زیادی همراه بوده . بازتاب روشن و کسترده بی یافته است. مخفی که با گشودن چشم خود در حیات خانوهده گی خوبش ش رنحهایی از هه رهق رود تمس فو هو نک بوست خویش فر سانش یواوه کنو تخرنه کرد

ی

2( نَ 9

۳۵

سل 6 6۲وجم (5

است. این پیش آمدها لابد به وی روح حساس و عواطف رقیق را ارزانی و عنایت کرده بوده است . بناءٌ در اشعار مخفی بدخشی موضوعات گوناگون اجتماعی » احلاقی » دینی ۰ عشق و بهره وری از زیبایبهای طبیعی و بشری ؛ رنجهای خانواده گی و مر گهای پیهم برادر ان و عزیزان و پدیده های ناشی از عشق و محبت انسان مانند هجران » درد و فراق ؛توصیف از می و هو یت و 7 تسا از زمان و ابنای آن ۰ وصف زیبایی ۳ ۰ بهار خرم شگوفه های بهاری » زیبایی های نوروزی . جوش و گل شگوفه » نوای بلبل » شر شر دریا و ابشار » جنب وجوش زنده گی ؛ توصیف از مأمن اصلیش بدخشان » مسایل تصوفی و

1 عرفانی همچون زهد, استغنا . صبر در برابر رنجها و مشکلات زنده گی کت عمر 3 و اعراض از آن و مسایل در کرت از اه 2

تخت و گفتگو قراز گرفته و شاعر به گونه های متفاوت و از زوایای گوناگون و طی سنین مختلف په آنها نگریسته و پرداخته است که در اینجا به نمونه هایی از آنقش این اش زقس رنه

تعریف از عشق مخفی واه عشق را به دو گونه به کار برده است : یکی عشق مجازی و نی و دیظری مشق عرفنی و هی

نه اره ن مسأله نیز به برهه های مختلف از زنده گانی وی بسته گی دارد. اهر که عمر لا را سپری کرده است؛ به خصوص در ۲۷ سال دورةغربت و آواره گی از وطن » شاهد خوشیها شاد کامیها رنجها محرومیتها و مرارتهای

تا کون بوده است. از این رو اشعار او در زمينةٌ عشق و تلذذ دنیایی یکدست نیست. در آشعار دورة جوانی شاعر تعریف از می و معشوق ».وصف طبیعت و استفاده از زیباییهای دنیایی به طور عینی و ریالیستیک به همان امیدها و امیال عینی یک جوان آرزومند بر می گردد. دش کی راهان و هروس از وصال معشوق اندوهگین و سر کوفته شده . به انزوا می گراید و شوق و شور جوانی نیز کم کم در وجودش کاهش می پذیرد » و واژة عشق نیز مفهوم خود را در برابر وی تغییر داده است . آنگاه است که پا قداست به پدیدة عشق می بیند ۰ تا به جنبه‌حسمانی و مادی آن. به حیث مثال این اشعار او اهاز ی رف

" و حفیقی است :

۶ به دست سبحه و پیمانه در بغل دارم به کعبه رفتم و بتخانه در بغل دارم

به هر کجا فگند شمع عارضت پر و /

تنها نه ز شوقت دل دیوانه کند رقص ه رگز نبود قابل این مر تبه منصور مخفی شده امشب مه من سافی محلس با

کل کرش تهتی آنت جهن کف و زاهد مپرس مذهب رندان باده خوار

مشنو تو پند و اعظ بی مغز را خموش

فنای خویش چو پروانه در بغل دارم

۳ عم ِ 7 قمری و کل و بلبل و پروانه کند رقص مینا و خم و باده و پیمانه کند رقص (د/۳۳)

چون کودکان کنند به روی حباب بحث عاقل کجا کند به سر این سراب بحث بنشین به کنح مدرسه کن با کتاب بحث مخفی که کرد؟ با سخن لاجواب بحث

مخفی ی تصوفی نا وحدت الوحودی دارد. چنانچه او موشگافانه به جهان هستی نگریسته و در عقب انبوهی از پدیده ها مافت: باه میا ما هی کردم ات :

مخفی چو ولی دیدم در نیک و بد عالم

حزنقش و خیال‌او؛نامد به نظر جیزی

یا او در تعریف از معشوق که بیشتر جنبهُ مجازی و دنیایی را می رساند ‏

جنیل سروده ات جشمال سیه مست تو ماد تک است ی ی یکرنگ مشو تا نشوی داغ چو لاله آهم به دل سخت تو تأثیر ندارد : گفتگوی لب شیرین ترا بنده شوم حلقَهٌ کا کل پرچین ترا بنده شوم

گر کنی عزم سواری من مخمی صدبار با : ز عشاق رنجیدنت را بنازم ی و وت به هنگام گلکشت در صحن بستان به ایمای چشم واشارات ابرو ربودی دل از دست «مخفی» و #1

ِِ تو خونخواتر از مردم [- است 0[ وی و مخفی چکنم شیش دل مایل سنگ است /۱۳)

رسم دل بردن و آیین ترا بنده شوم خال و آن عارض نسرین ترابنده‌شوم عم ۲ م ۲ ۳ ۲

که عنان بوسم و که زین ترابنده شوم

به اغبار خندیدنت را بنازم

ی ی وت رت

۱۳

اه ات7 9 ی و زا

۳۷

اساسا احساسات عشقی خود را افاده نموده . گاه سوز و گداز عشق ۰ گاه نامهربنی و جفا جویی یار » گاه تصویر حسن و ملاحت محبوب خود را به قلم می دهد. از اشعار او معلوم می گردد که وی شخصی عاشق بوده ؛ به دلدادة خود رسیده نتوانسته » از آين دا کر ین ی ۲

۲ 7 ۳ ۰ ۰ ۹ ۰ ۰ "

دارد » در ارزیابی از غزلهای موصوف می نویسد : «مخفی در غزلهایش گاه شور و مستی می آفریند » زبان ساده و بیان فشرده ولی عالی او با اوزان با طنطنه و مستی مم ۰ ۵ 5 ۰ هد #۴" انکیز غرلیانش را شیرین و زیبا می.سازد: در این غزل که به پبروی از شاعری ی آن را نمی توان از شاعر اصلی اش کمتر

مج 6 آببچمه وکوز اگپچجز (گپیم

ها

و نازلتر انکاشت

یاد باد آنکه گذارم به سر کوی تو بود دیده ام جلوه گه آینثروی تو بود

ردان قبله نمای دل دیوانهٌ من به سجود خم محرأب دو آبروی تو بود

قمرری داتفه درناغ که کرگو مش کف عاشق سرو روان قد دلجوی تو بود

تابش ماه شب افروز ضیاء خورشید ذر؛ُ پرتوی از عارض نیکوی تو بود

شیخ و ترسا به در حعبه و بتخانه شدند دست مخفی به خم حلقهٌ گیسوی توبود /۲۸) زیبایی طبیعت در کنار معشوق

باغ بهشت بی رخ 1 بی روی دوستان ز گل و یاسمن چه حظ

مخفی به ابلهان چه ضرور است گفتگو چون یارهم سخن نبود از سخن چه حظ

یا :

ای زیب چمن بیتو چمن را چه کنم ای قوت روح بیتو تن را چه کنم

خود گو که به محفل عزیزان بی تو نقل و می و مستی و سخن راچه کنم (د/۳۷)

مخفی به زیبایبهای طبیعی دلبسته گی و

حسن اگر اصلی بود آرا: فیک سوه کا منت مشاطه باشد با رخ زیبا غلط (د/ ۳۶)

عم به باور مخفی خوبترین لحظات عمر انسان با پار بودن است . ولو اگر این موهبت در خوابت هم میسر ۰ باشد :

ات ای تسوبی ارو و 2 کلاب ِ و آن ی دور این کل ۱

شاعز ان تهانی و برد عخضوی حور آموزد ام کید ؛ ۳ ۰ ۰ عم ۳۹ ۳ ۱ وه ۱ ۳ ۳ مه مخفی حفا پیشه کی و ی ی ر سرست. و صعت صلی معشوی دانسته و شکیبایی را در برابر آن لازمهٌ رسیدن و نیل به مراد و محبوب می داند:

۷ ۰ ۱ ۰ 9 ۰ ۳ و مر و ۶ 3

غم قافله سالار بود در سفر عشق مخفی بود از خون جکر توش عاشق (د/۴۱) او معمای عشق و محبت را حل ناشدنی می داند :

بخواندم سرایای دیوان عالم معمایی از عشق مشکل ندیدم

آقای مسعود خلیلی فرزند برومند استاد خلیل الله خلیلی در ارزیابی اشعار مخفی نوشته است : «شعر مخقی بدخشی هم صورتی زیبا و هم سیرتی پر معنا دارد... مغفی بدخشی زادهٌ درد و پروردهٌ رنجها و مصیبتها بوده است و شعر وی تصویری دردناک و خون آلود از این غمها و بدبختیهای وی است.» *"

طوری که در شرح حال مخفی گفته آمد .او در عشق شکست خورده و سر کوفته است لهذا سالهای زنده گانی را با تنهایی والم به سر برده و سختیهای تجرد و دوری از بار و مراد و وطن و تبعید را غیر قابل تحمل و تشریح می داند

لسکر فکر و غم از هر طرف آورد هجوم سرنهم بر سر ِ چودم تنهایی

تب آواره گیهای پهم و از نامهربتي هی بای زمان گله مد است و هیچکس رابه درد بخور حال خویش نمی پیند و به همین گونه از سخت پسندی خود کسی را سزاوار همسری و هم بالینی نمیدیده و از همین رو زنده گانی خود را تا فرجام با تنهایی و تجرد به سر برده است :

بشد عمر من صرف نا مهربانی حز آواره ِِ هیچ حاصل ندیدم بکردم بسی مخفیا جستجویی کسی را در اين دور کامل ندیدم یا :

کردی ای چرخ ز باراد موافق دورم از جبر تو آخر عدم تنهایی

مخفی گردش زمانه و روز گار را وارونه دیده و بی وفایی و عهد شکنی را سکة رایج عهدش خوانده است : ند یدم در جهان بی وفا از کس وفا مخفی که تا سازم فدای شمع او پروانة خود را شاعر ؛ بدی وهمنشیی با بدان و پتیاره گان را نکوهش می کند و پاداش هر عمل اقا شرا مرا کر وی هی دزن بدی به کس مرسان » مخفیا و شاکر باش به قدر هر عملی عاقبت جزایی هست (د/٩)‏ تکبر و نحوت را عمل ناستوده خوانده و غره شدن به قدرت دنیایی را امر ابلهانه می داند :

جک 6

> (گچججم اگووه

ِ

شا ین تن

(گچوم:

9

چص

با دولت سه روزه مشو غره چو بلبل دوران گل و عیش جهان پا به ر کاب است (د/۱۰) مخفی بلهوسی و بی ثباتی را کین با زان انت دانتت اسان از ارتکاب آن و همنشینی با بلهوسان و هر دم خیالان برحذر می دارد.

سر به سر خام تین کار بالهوس بخته 2 کُردد خمار بالهوس شمع هربزم . عندلیب هر گل است ته ی کی اشنا بالهوس کی وفادار تو گردد گر کنی نقد حان خود نثار بالهوس بشنو از من مخفیا هر گز مکن عمر خود را صرف کار بالهوس(د/۳۰)

۲ و ور کار ال ی سا رگا خواهی که فیض رحمت حق را نظر کنی دل را مده به خواب کران زینهار صبح

مخفی مباش بی خبر از فیض صحدم از جای آب شیر دهد آبشارصبح (د/۱۹)

او به جهت مصیبت و اندوه فراوان که در زنده گی خود دیده است » نوش رت ای سر مخفی چو نوش و نیش جهاد در گذر ۳ غمخوار خالو و ۱( از نظر مخفی » جهان جز نقش خیالی بیش نیست و جایگاهیست جهت رب آموزی که با سرعت برق در حال عبور و رفتن است : ۲ این عالم عبرت نیست »جز برق شرر چیزی در مشرب و ما کولش » جز خون جکُر چیزی مخفی چو بسی دیدم » در نیک و بد عالم جز نقش خیال او ءنامد به نظر چیزی (د/۶۰)

1 ۰۰ و م2 مر ۰ 11 این رنجها و المهای جانفرسای زنده کی و عدم توفیق به مراد و آرزوها , مخفی را نسبت به حهاد موحود بدبین و دلز ده ساخته است. به عقبده او حهان ی 2 و ۰ ۰ م مه 7 ۰ گذرا و ستمگر است و هر کر با جهانیان سرساز کاری و مهر و شفقتی ندارد , لذا رزشهای ین بارش توت

7 م2 ۰ و ۰ ۱ ۱ ۱0 ی وفایی هزار افسوس از جوش ون کت تصایین ای ان عهرش عم زبان حال و خاموش شکوفه

۰ ۳ ۴ ۳5 حِ و يا بی مهری جهان و ترشرویی انرا به ابنای بشر چنین باز و نموده » قدر تمندان و صاحبان زور و زر را به شفقت و ترحم و تواضع در برابر مردم توجه

می دهد شاهی که کله به فتح دوران بشکست اورنگ جم وسپاه نعمان بشکست (د/۷۶)

خم گشت قد فلک چو طاق کسرا تا جوب غضب به فرق خاقان بشکست د / ۷۶ 0 یک هفته پیش سست 1 بهار 1

0 ۲ در 1 حهان نایایدار با ۳3 1 ۳ ۳ نمو-ه و از اک ی و آغن انکه رز فرها رت بستت: تن ۱ باری به تو معلوم شود حال بد و نیک روزی که از این منزل پر جاذبه‌رستی (د/۶۲)

مخفی حانبدار عبادت رضا کارانه و خالصانه انسان به مقام ربوبی است ؛ بدینرو از زاهدان ریایی و حیله گر که عبادت را صرف به غرض نمایش به دیگران انجام می دهند و نه به خاطر رضای داور منان . سخت انتقاد نموده و آنرا با تازیانه سخن چنین می کوبد :

چم

و یا انسان را به اجنشاب از صحبت عالم و دانشمند بی عمل فرا خوانده است : مشنو تو پند واعظ بی مغز را خموش مخفی که کرد با سخن لا جواب بحث (د/۱۶) مخفی زمانه را هماره سفله نواز و دود پرور خوانده است

گردون همه دون پرور و هم سفله نواز است یک چندبه‌اوضاع جهان بنگر و خون‌شو(د /۱۵) او قناعت و استغنا را میستاید :

گر چه مسکین و غریبم بوریای خویش را کی برابر با فراش تخت شاهان می کنم (د/۲۴) با با بار منت بر ندارد . خاطر آزاده 3 خودمی و خود ساغر و خود ساقی و پیمانه باش مخفی با استفادة مطلوب از عمر که با شتاب در گذر است ؛ تا کید کرده است : گر چرخ به ما مونس و دمساز آید این ی

مخفی شگوفه و گل ‏ » با » » بهار » نوروز » لاله و واژه گان دیگری از این دست را در پیش از یکصد مورد به کار برده و حتا در تشبهات و استعارات عاشقانه از مفاهیم متذ کره سود بیشتر گرفته است که این خود تلطیف قلب و ذوق زیبایی پسندانه شاعر را از جهان موجود و زیباییهای , آن به روشنی منعکس می 8 نوروز حهان گشته گل افشان ز شگُوفه یواست این ز شکوهه (8۶2)

میرگ 6 تبچصه جورخ

3 بر 7

سس «

۳۱

2 وف هه

۰

7

۲۷

۷ جّ 1 2

وا :

و

مخفی در توصیف موطن اصلی خود . بدخشاد سرودها و نشیده های و د‌ ,مخصوصا او در جکامهٌ دلنشینی که حین مراجعت به بدخشان به این

مطلع گفته است:

عمریست که بودم به دل آرمان بدخشان ضنل شک زشتده به. کلستان بو فان

0 م۱۳ و مص , رصم . طبیعت زیبا و گلگون » مردم مهمان نواز و میوه های کونا کون و مزارهای مقدس این خطه اولیاء خیز را وصف نموده و این سرزمین مینووش را زیباتر از بهشت برین می خواند :

فردوس که در سابة طوبی شده ینهان باشد خحل از حنت رضوان بدخشان از ور و سور زوا بر ای ایو فرش است به هر کوه و بیابان بدخشان خونابه شده لعل ز غم در جگر کوه از حسرت لعل لب خوبان بدخشان بر کنده دب از قوم و وطن کرده فراموش هر خس شده یک مرتبه مهمان بدخشان

و یا در توصیف «صف‌خیابان» شهر فیض آباد - مأمن اصلی خود - چنین سروده

شیر ۱۳ این صفه نه در خور خراسان باشد زا اه لته اس نان ال کت فا ان 3 و توا وان تیا ی ۱۶

در اشعار مخفی ظرافتها » بدیعیات ونکته های لطیف فراوان موجود است که نمایانگر تخیلات باریک اندیشانةشاعر به شمار می رود . چنانکه در این ابیات

7 دلم نیست در دلش آثری ز دل به دل غلط است آنکة کفتاراهن هت ؟ ف

تس

گویند به جوی رفته باز آپد آب این آب به جوی رفته کی باز اید ؟

۱ م27 ۱ ی سا 9 ۰ م ۰ ٩‏ ۱ 0 ِ یب محعی را هم از اد مصمو سصن رهم از حهت شکل مو رد ارزشیابی قر ار داده و در شماره بنحم سال ۱۳۲۶ خورشیدی محلة آریانا چنین نوشته است : «مخفی بدخشی

۷۲ دارای حذبات و احساسات رقیق شاعرانه بوده » پارسایی و قطع علایق مخفی از

محظوظات و جهان مادی به کلام او تأثیر و وزنة خاصی بخشیده است » همچنان با آنکه مخفی از شعرای پیشین | پیروی کرده است . اما در سخن او مضمون آفرینی , جدت اسلوب و جوش بیان که روح و پیکر شاعری شناخته می شود . به وضوح مشاهده می شود» * ۱

اگر چه در سروده ها و اشعار مخفی کاستیهای وزنی » ضعفهای هجایی ها نا درست مصادر و افعال کم نیست »ولی این معایب در اشعار جاب ناشدة موصوف که به سالهای واپسین حیات او بستگی دارد ؛ به رقم اندک می رسد. بناء اشعار دوره ُ سالمندی مخفی از پخته گی و استحکام و شورو حال عارفانه یی بهره مند بوده وبرخوردار از بار معانی و زیباییهای لفظی زیاد است و این خصوصیات ویزه در نعتها وحمدیه های دلنشین و اشعار عارفانهٌ او به روشنی نمودار است

مخفی از سخن و سخنداتی خود می پا »ولی از وضع کساد و تابهجار عالمان و اهل سخن ودانشوران شاکی و کیان انیت نمی باشد در این بازار صراف سخن مخفی چه حاصل گر سخن را گوهر یکدانه گردیدم

او در بینش خویش در مورد جامعه و سرنوشت انسان غالبا تفکر جبری داشته . سرنوشت انسانی را از نیک و بدنه تحت اراده و عمل مستقلانهٌ خود وی » بلکه به طور مطلق در دست خداوند و امر ازلی و از قبل تعیین شده می پندارد و این شاید از غلوی رنجها و محرومیتهای زنده گانی او ناشی بوده که در زنده گانی ندال هماره دست ان بو ده ات

+ ۰ ص ۰ یا : م2 و یک ممنه. ق ی ۱ ی وید ۲۳ گر بخت تو بر کشت جوی نیست میسر

سم

تا 1 سس مه و« ۰ ِ و آنچه قسمت ز ازل رفت نگردد کم و بیش «مخقیا» صب ز کری دعر ۸ انتهانی (د/۶۱)

مخفی در شعر از سبک هندی پیروی نموده ؛ ولی صنایم لفظی در آشعار او به گونه یی ساده به کار رفته است . با آن هم اشعارش از صنایع شعری و صورخیال بهرة کافی دارند. در اشعار مخفی مصرع تسمیط ۰ مدعا مثل ۰ حسن تعلیل ۰ استعاره اتشبیه » ذوقافتین » تاریخ . ايهام . تضاد . لغز و چیستان مورد کاربرد قرار و و آقای ظهوری پاره یی از اشعار مخفی را از نگاه صنایع بدیمی مورد تحلیل قرار

مج 6 آکبوحصه ۵65 گچجج: :

سس پوس

۳

۳ج 5ي:

9

۱۲۳ اکنوث به هنوان نمونه خوانندة عزیز را به یکی از چيستانهای مذکور که

مت «آینه» را می دهد . توجه می دهیم : تا ان لت ان شا رور و شب باشد موم خوبان واه هی هه آغوش ان یکی زنده و دیگر بسحان ک

ص اما مخقی به مثابهةٌ شاعر خیال انکیز و باریک پین در اشعار خویش از تشبیه و استعاره قبل از همه سود بیشتر جسته » ولی صنعت تخمیس و تضمین

پٍ نیز در سروده های مذ کور غلبةٌ نمایان دارد. چنانکه مذ کور از غزلهای صائب

ی مور دی و توا و و1 7 شاهی بدخحشی «محجو به ار او و ۱ تضمیس و تضمین کرده که بیشتر از همة آنان تأثیرات سخن مخفی هندی در اشها: ر او به فراوانی دیده می شود.* این تخمیسها توا کمانا کر آن است که مخفی در احوال و آثار

راید مر سار ها وه زار و وب افکار هد یراق ات اما ی بت آنان پیروی می کرده و یا متأثیر بوده ‏ ۰ ۰ م ۰ ۰ ی و 5 تخلص خود رااز ره است »چندین غزل وی را تخمیس و تضمین کرده و بسیاری از مضامین غزلهای او را نیز در اشعارش ۹ به گونة نمونه مخفی بدخشی این مضمون مخفی هندی را که گفته ی

در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل هر که دارد میل دیدن در سخن بیند مرا

را چنین پرورانیده است : 0 ۱ ۱ ۳ در سخن چون سر داری مرا کاندر سخن ی 5 ۰ حِ ۰ خویش را چون بوی کل در بر گ پنهان می کنم (د/۲۲)

الق

ًُ ۵ مه ۰ م2 ۰ سب ۰ بهمین طور «را» و مرثئیه سرایی و تاریخ گویی نیز در اشعار مخفی ۳ ۰ ۹ ۰ 1 ۳ 1 م2 بدخشی حضور معین داشته » او علی رغم آنکه در رثای برادران خویش «غمکین» و «سودا» که بالنو به در قندهار و کابل وفات کرده اند » مر تبه های حانسوز دار د. 2 سل موم ۰ ۰ ۰ 0 اي ی ۳ ۱0 م7 ۲ غ کلان 0 تون در فیض 1 توت وت ۳ پای ۹7 حضرت میر غیاأث الدین غیاثی (رح) مدفون شده است . قطعات غم انگیز غیر از 1 مخفی در رئای انور باجای غازی یکی از محاهدان دولت تر کیهةٌ عثمانی که در جهاد ملت بخارا علیه روسها اش سر کب :داشته وتون شان :۱۹۱۲۲۰ میلادی در سرزمین بخارا به شهادت رسیده است .قطعاتی دلنشین سروده است که از 0 اشعار اعتقاد بی خدشه مخفی به دیانت مقدس اسلام و جهاد در راه عقده و

تلا 6 ۲

یج

3

پادشاه انور ۰ آن شجاع زمان ها لاسکی امیس روز آدینه عشر ذوالحجه سوی عقبی ازیی مجازی شد جاش بادا به جنت المأوا زانکه او هم شهید و غازی شد حستم از عقل 1 گفت روشن به تر ک و تازی شد سر جنت فزا بو مخفی سال فوتش « شهید و غازی » شد

ری 0 ی نشان داده و کثرت استعمال این نوع شعر » وی را سو گنامه سرای حرفه پی در جمع شعرای معاصر کشور معرفی می کند.

چنانکه مخفی بر علاوهٌ برادران وا قارب نزدیک خویش به عده پی از ی ون ی مرا های زياديبتروته است ۴ در یاوه حر وی

غم انگیز وی در س وگ شاه عبدالّه یمگی بدخشی اشاره می شود :

مر دورن نا نکند بر مراد کین رفتار گر جهان گیری همچو اسکندر عاقبت یک جوت نیاید کار گر هنرمند و عاقل و داناست وه ار ها ی راز شاه عبدالله ال جوان رشید صاحب فضل و دانش و هوشیار آل مد ارات قطن ان با ول یار هه تست کی ابیت هدفه وه ان کار از بدخشان و جرم تا کابل جمله بارید خون دل به کنار نیت ای زا نشند ازیه ماتم دیده ۳ زاشکها خونبار

مر 6 یمه وتو گپچم: گپوه

۶ ۳ ۵ بیع راد سنهٌ هجرت رسول کریم سبصد و شصت و هفت بودو هزار

همچنان مخفی در مورد جلوس محمد نادرخان به کرسی سلطنت اففانستان قصیده بی به 1 م7 ۰ 0 ۰ نگر به قدرت خلاق قادر یکتا فقوت یت من "آسران ,من کسن را

فش فده آنتت: که-شماره ابات. ان به ۲۵ نیتم رسن او در ات قصده نادرخال را به عنوان شاه سور و داد گر و شهنشاه سح وم خراسان دانسته و از تسام محمو د خال برادر وی به حبت ورزر کارا گاه و خادم

۱ ملت باد کرده و به باور خود پیکار نادرخان و برادران وی در برابر مخالفینش را

مبارزه بر حق علیه باطل خوانده است :

شجاع دولت افغان و نادر دوراد شه شهان خراسان به عدل وحود وسخا هزار بار به شاه جهان مبار کباد گرفت تخت به شمشیر خویش نام خدا وزیر عاقل و دانا شریک سلطنت است که اوست شهشاه شه ظل خدا بود برادر و بازوی شاه » شاه محمود که هم خدا از و راضی و هم خلق خدا

مخفی در هنگام سالمندی به سر می برده که در بدخشان با محمد ظاهر ؛ شاه سابق و استاد خلیل ال حلیلی شاعر و نويسند؛ٌ معروف اففانستان ملاقات نموده اشتیتا:

هی تک خحف قصده ن امتصالن د محمد ظا شاه به بدخشان ده ر این دیدار محفی فصیده یی د بال ورو هر به , سر و

و در آن به مثابهةٌ یک شاعر متعهد و وطنپرست پادشاه را به رعایت عدل و داد و رقع پسمانی و رسیده 13 به مشکل عدیده مردم بدخشان توجه داده 9

ای حانشین نادر افغادن خوش آمدی ای دادرس به داد غریبان خوش آمدی جات که ص ناو قر کت همست نی کنر نام نکوست زینت شاهان خوش آمدی کنجینه ها و معدن مخفی و آشکار بادا .ار مقدمت: الان: -خوش. آهدی آباد گشته قندز و بغلان و تالقان تنم انم از همه اغوان عورش املاق لطفی نما که چار؛ُ بهبود ما شود مگذار مان اضافه بریشان خوش آمدی در عدل و داد کوش که شاهان و کاز بردند افتخار بدینسانل خوش آمدی این مخفی ضعيفة عاجز به هر نماز کوبت دغایت وله ار ان غوس آمزی ۲۳

و زمانی که محمد ظاهر شاه در سال ۱۳۲۸ خورشیدی وارد بدخشان

۴۶ شد, به منزل مخفی رفت و ضمن دیدار از او » یکپایه رایع ترا دروبیک

قاب ساعت و تحایف دیگری نیز برایش اهداء کرد و از وی تقاضا به عمل آورد تا غرض تداوی مریضی ین و برود و در تن نسوان» که در آن سالها تازه تأسیس يافته بوده همکاری کند » ولی مخفی از اين خواهش او بنا بر کبر سن و مریضی دوامدار خویش عذر خواست . ولی دولت برایش معاش مستمری تعیین کرد

به همین گونه استاد خلیلی در همین سفر بدخشان خود که در سرطان ۸ از پامیر به فیض آباد بر گشته . در آنجا مهمان مخفی بدخشی شده و غزلی را به وی اهدا کرده است. او در این سرودة خویش مفا ادیی و شعری مخفی را ستوده » او را فیاض ملک سخن خوانده و به اشعار لعل آگین وی مرتبة جاویدانه گی و ماندگاری داده است

خوشم که خضر رهم شد فروغ یزدانی که بشنوم سخن مخفی بدخشانی کسی که ملک سخن را کند به فیض آباد خدای باد نان وی ز ویرانی کنم ز لعل بدخشان به شعر وی دلخوش که نزد اهل دل این باقی است و آن فانی جه خسروان که ازین خاکدان فرو رفتند کف قاه شا اسلا - کهیم. فاد شا ببین به ناصر خسرو که بعد نه صد سال هنوز سخن را کند سلیمانی درین زمانه که پنهان نمانده یج سخن ز برده ار رون گنج های پینهانی عروس شعر که در حجله است کرد آلود به آب طبع بشویش غبار پیشانی به خامة دو زبان شانه زن به گیسویش که نفز نیست به زلف سحن پریشانی, (د/۱۳۹)

سپس مخفی بداهتا به جواب استاد خلیلی پرداخته و غزل زیرین را به وی اهداء

کرده است:

تو ای ادیب سخن سنجی و سخندانی درین زمانه که غواص بحر عرفانی تو اوستاد سخن پروران این دوری ز طبع ملک سخن را کنی جهانبانی به سوی اهل سخن لطف تو از آن بیش است که سوی کلبةٌ عاجز شدی به مهمانی مرا که گلشن طبعم خزان شده افسوس کهآزستحن قلعت را کم کل افشانین به نزد اهل خرد یا که کر به عقل ناقص خود نسبت سخندانی

۳۶ حد ی ۱۳ خورشیدی در روستای قر ه قوزی فیضص آباد ولابت ده عمر ۸۵ ساله گی دیده از جهان فرو بسته است. اگر چه او توصیه نموده بود تا پیکر او تا کیان ش در جوار

آرآشگاه میربار بیک خان در ناحیةٌ «چته» فیض آباد دفن کنند » ولی به نست

م6 5 یه کب گچچج؛ وه

۳۷

مر 6 آتبوصه گچچج؛ ٩‏

۰

بعد مسافه و با شاید عوامل دیگری اب و اش بر آورده نشده و جنازه او را در همان روستای «فره فوزی » که زبست‌گاه دایمی وی بوده به خاک سپار بده اند" مولوی عبدالحی درایمی تاریخ وفات مخفی بدخشی را از واژهة «شب غم»

عم یک نادره ملک بدخشان مخف آن سالک طریق مردان مخفی تاریخ وفات او «شب عم» باشد وان فاضله حمله نسوال مخمی

ویر هایی یه بادبود معمی پاجفی در ولابات کابل وبدععان دایز نموده و با تم

0 سمانات و اشعار اف ۰ خاطره او را گرامی داشتند و و کت را ضایعه بی عظیم

کر فشک هداد شوت | روت . همچنان به احترام از مقام ادبی و فرهنگی او پوده است که مکتب نسوان بدخشان را به نام وی «لیسةٌ مخفی» تکار کردند و در حصه دوم خیرخانه کابل مکتبی را به نام «لیسه مخفی بدخشی» مسما تون کم ها کر ییا از هار از میت ان اه

ر بدوش دار د.

مرائی شاعران در وفات مخفی م7 2 > ۰ ئ ۳۳ 3 در مر گ مخفی همه اهل فضل و فرهنگ کشور متأثر شده و عده بی م م مِِ 1 یو ول وتو وی خر 0 یار اج ی اشعار او به جاب رسانیده ان همچنان آقای شاه احمد فواد مرادیان در رسالة خویش «خانواده ادبی مخفی بدخشی» و آقای ۳ عنایت الله شهرانی دانشمند 0 8 ۳ حواشی و تعلیقاتی که بر دیوان نا از روی کزیده اشعار او به کوشش مرحوم غلام حبیب نوابی چاپ هند نگاشته اند ۰ مرائی وت یر کشور را که در سوگ مخفی بدخشی سورده شده و یا در مجامع ادبی که به استقبال بر پایی باد بود وی ایراد شده است به نشر رسانیده اند. اه شهار کی اک ی کا ههام ات که داوس

۰ 2 بدخشی تا کنون سر و ده ۷ خوشبخانه نزد نکارنده : بخش های زیادی ِ

این مرثیه ها موحود اند.

در اشعار مذ کور سراینده اه بررسی حوانب که کر میت فرهنگی و اجتماعی مخفی بدخشی پرداخته و ضمن آن تأثرات عمیق شان را از فقدان این ملک شعر و طلایه دار نهضت زنان کشور ابراز کرده اند.

خانم و سسمه 9 . مخفی بدخشی که کب درخشندهة شعر » فاتح کشور سخن و رستم گلستان ادب می پندارد و فقدان او را ضایعه بی جهانی می

دای

مخفیا شور تو از ملک بدخشان برخاست

کشور دل به سخن ؛ فتح و مسخر کردی چ ‏

مخفیا در هثر و فضل درخشان بودی

گر نسیم سحری عطر فشانی می کرد

۶ 96 نام تو باعث فخر همه گان بود که بود وط از دختر دانا چو تویی می بالید

+ 96 دیش موادت واه وید بزدی اش ۳ نود تخلص («محمر »

3 مخفیا مر گ تو دردیست که جان می سوزد

کوکبی همچو تو مخصوص به یک کشور نیست

بلبل دی تو از دور نواخان برخاست از کلستان ادب رستم دستان بر خاست

شهر نت بیشتر از لعل بدخعشان بودی تو به باغ ادب و فضل در افشان بودی

نراقت مازتر. واه بو هروه موحت دلخوشی حمله زنان نود که نود

با سخن در همه جا حاضر و پیدا بودی لیک چون کوکب رخشنده هویدا بودی

۰ جقین شانههی اهل هر هی سورد

ی 3

۰ میر بهادر واصفی .

ی ار را و ری همه نمونه ها واشعارشان در اینحا مقدور سست.

در هر یک از این سروده ها و اشعار ؛ سراینده گان به ذ کر سجایای فرهنگی . انعلاقی

و اجتماعی مخفی پرداخته و شناسایی خواننده گان را از شخصیت وی تکمیل می کنند و اما قرن ویتکا هب عقوان تم فان که دور وفات مخقی بدخشی سروده شده ی ریا کی ی اک سسکا

مج 6 رن دض

گچچمد

(گپوص

۳۹

کشور تحت نام ی شاعر» انشاء کرده ی ره ان عز یز بر می ِ

این مثنوی حاوی ۴۵ بیت بوده و شاعر آن را به تاریخ ۲۵ جدی ۱۳۴۲ در محفلی که در سالون موسسه نسوان کابل به یاد بود وفات مخفی بریا بوده ء ایراد اما

بارق شفیعی در اين مثنوی زیب تابلویی جالب ‏ ولی رقت انگیز از زنده کات کنات افعان راد که تاریخی ارائه داده و ضمن آن فراز و فرود زنده گانی و شناسنامةٌ مخفی را هم بررسی کرده است :

مجز 6 آمبوده وف

(گچمم:

ر ‏ _ شامگان که عروس فلکی پرده افگند از حسن ملکی ی مهر آهسته بشد ححله نشین خاهند ماهر اد از کسش زهره آمد به میان چنگ نواز بیخود و عشوه کنان نغمه طراز دختران فلکی رقص کنان کت که که زان تفه غان انشتمن ها به فلگ کت :نا شعله رویان همه گی جلوه نما هه روت لا قآ شبته: فرشیت همه از ی و ی حانة چرخ چراغان گردید هر نخان کرت نور مه در چمن آمد به نظر به زمرد ورق نازک زر هر طرف دختر کال چمنی جامه ها سرخ و سیاه و سمنی جاک پیراهن شان رایحه خیز باد آاهتسته. از ان غاله. وین نرگس و لاله به کف جام و چراغ بلیل و فاخعته رامشگر باع آبشار هر طرفی گرم خروش و جوش باغ پر لطلف و هوا عطر افشان رخ گل گرمتر از طبع جوان من شوریده سر حسن پرست شده زین منظره ها بیخود و مست هر طرف سیر کنان محو جمال غرق کیفیت امید وصال ا کات نله خن مود شور به محیط دلم انداخت طنین ناله یی کز جگر سوخته بود آتشی در چمن افروخته نود پیش رفتم که لب آب روان تلع ان لین کفت, ,ان پیکر رنجبر و چهرة زرد تابلوی شده ترسیم ز درد بر لبم رفت که ای خسته رواد! جه فتاده ست ترا بر دل و جاد؟ که جنین نالا سوزنده کشی هر تیان ام لاه کی آه گرم زد درد ی توا ایا نع گفت دردی نبود در بدنم حز غم و هوای وطنم شاعرم قلب جوانی به برم بود ۷ چشمان . ترم هر چه ینم همه گی رنج فزاست منظر دیده‌من ب 8 د و ۲ غفلت اولاد و طن حهل تا دامن شاد برده سخن

ِ همه گی بی خبر از رمز حیات 2 منتظر روز ممات

سبنه ها شور و دل از سوز بری آرزوها همه نایخته فنا

شایق خواسته ها حرص و هوس

جون نه تفریق شود ناکس و کس

نوحوازان همه ی ناده خراب

۰ مج ۰ ه " ‌‌ همه ز افسونگر غربی شده غرق سینهٌ سوخت؛ مام وطن! و در دلم افروخته است اح بازوی ند بشکسته شرق ۳ ای تیحر افسر و ده وطن ! 9 ۳ ی ی را توا 9 باغ ماتمکده شد در نظرم عهد بستم به خود آن لحظه چناد خلق را از ستم آزاد کنم

زوم یره زیر ک و زین گفتگوها همه جا وسوسه زا هستهةٌ صلح و صفا کینه و بس حافط «حخانذععاسشت:. مس بهر تزیین ظواهر به شتاب داغها بر ی مادر شرق 1 0 شدة شرق کهن به من از خود شدن اموخته است اما صنیت: عفته انشتته زرف ۵ ای غنجه بژمرده وطن تاب آه شرر افشانم نیست حالش از غفلت بسیار خراب وارهاند ز فشار قفسم مژه اش عقده‌یافوت بسفت به بش نقش دو سه قطرة خود سوخت زین حادثه جان و جگر که نی ز گریبا: زمان ۳

مخفی طلایه دار نبضت زنان در کشور

مخفی بدخشی اگر چه در زند گانی خویش به حیث یک شاعره و سخنسرای با احساس و وطندوست شهرت داشت » ولی شعر گویی حرف اصلی او نبود ؛ بل گهگاه کر بدین امر مبادرت می ورزیده و غالبا دوستان و ارادتمندانش او را

۳ 2 ۰ مجبور و وادار به سرایش و شعر گویی می کرده اند.

چنانکه در واپسین سالهای حیات خود مخفی کمتر شعر می سرود و بیشتر به مطالعه می پرداخت. طوری که او از علوم دینی و اسلامی و مخصوصا علوم ادبی آگاهی فراوان و تخصصی داشت , به علم تاریخ نیز سخت علاقه مند بود. از اين رو مطالعات مخفی در تاریخ جهانی و اسلامی و شناسایی از چهره های ملی و تاریخی خراسان قدیم (افغانستان حالیه) و به خصوص سرزمین خودش بدخشان و آگاهی از پيشینه های ریس و فرهکی ان نی مرک خی ای تیار جتودی بوده » بدین جهت بود که معاصرینش مخفی را در این زمینه تار یخ ۰ افتاتتان رنه وه دنام کنتند: متأسفانه مخفی اثری در زمینه تاربخی از

1 ئِ ۲ ۲

وم 6 روم (5

خود به جا نگذاشته و آن همه معلومات ارزشمندی را که در زمينة تاربخ کشور و به ویژه بدخشان داشته » همراه خود به دل خاک برده است . ۲"

چنانکه محمد قاسم واجد در مقدمه یی که بر گزیده یی از دیوان مخفی در سال ۱۳۳۰ خورشیدی در بدخشان نوشته . از حافظه و هوش قوی ‏ طبم رسا و معلومات ارزندهٌ تاربخی مخفی چنین یاد می کند :«اين شاعرهُ شیوا سخن با وجودی که سنش به هفتاد و شش سال بالغ شده . هنوز هم دارای قوه دماغی و حافظهٌ خوب بوده » معلومات نخبه تاریخی دارد. مخفی در کنار چهرة ادبی و فرهنگی خویش یک شخصیت اجتماعی » سیاسی دورانش شناخته می شد. او از وضم سیاسی و اجتماعی زمان خود تحلیل مشخص داشت , استبداد و نابرابریهای اجتماعی را در همه اشکال آن می کوبید و در صحبت و سخنرانی از لهجةٌ صریح و شهامت گفتار و شرینی بیان برخوردار بود. بدینطور هم صحبتان و مخاطبان را سخت مجذوب می کرد و تحت تأثیر خود قرار می داد. مخفی از مناسبات غیر عادلانه که بر زنان اعمال می شد ‏ همواره انتقاد می کرد او در آموزش سواد و تعلیمات دینی و ادبی ‏ یز بو ای اه ها دیگران کمک می رسانید و شخصا در حل مشکل اجتماعی ساکنان روستای «قره قوزی» سهم می گرفت و گهگاهی به نظارت از امور دهقانی در مزرعه شخصی خود نیز مشغول بود.

گفتنی است که در رشد شخصیت اجتماعی و فرهنگی مخفی بدخشی دو عامل یکی وابسته گی مذ کور به طبقه اشراف جامعه که بهره ور از امکانات مادی و معنوی و به خصوص فرهنگ و ادب بودند و دیگری مشکل خانوده گی » نظیر تبعیدها . آواره گیها به شهرها و مناطق دیگر و مشاهد اقوام و مردمان مختلف وتو رات نات ری ۱

میحفی در شرایطی به زنده گی خود آغاز کرد که در جامعهٌ افغانستان آن روزگار زنان در بدترین وضع اجتماعی وصنفی شان قرار داشتند.

به زنان واژه های «سیاه سر» ۰ «عاجز» . «پرشکسته»و ناقص العقل و .. که همه سخنان تحقیر آمیز و ناشی از استبداد مردان علیه زنان بوده » استعمال می شده است » اما مخفی بدخشی به مثابة یکی از طلایه داران نهضت اجتماعی و فرهنگی زنان وف ی احتماعی حامعه معاصر خویش مبارزة پیگیر نمود و در این امر از شعر و سخن و هم از فعالیتهای اجتماعی بهراخوبی جست. ی یاو ار ان

ٍِ مخفی به زنان کشور و بهبود شرایط زنده گانی آنان توجه و عنایت حاصی داشته » در نامه های وی به زنان مبارز و مشهور کشور نظیر محجوبه هروی ۳ ؛ خانم نفیسه نگارندة مجلاٌ میرمن و کارکنان موسسة نسوان وقت و هم در شماری از نامه ها و سروده هایش شور واخحلاص وطنیر ستانه به وصع زناد افغانستاد به روشنی به مشاهده می رسد. در یایان این محموعه بحث خود را در مورد مخفی بدخشی با یک رباعی ۰ ۱ تس ۳ 1 م ۶۶ ۹ ب

۱ و ملکه و شهبانوی شعر و ادب کشور اتحاف ادعیه نموده روانش را از بار گاه ایزد ۱ 1 ص رص . ِ 5 فریاد که از جهان پر ارمان رفتم یک گل نگرفته زین گلستان رفتم نکشاده لین به خنده از حور فلک باداغ دل و دید گر یان رفتم (د/۷۷)

مر 5 آکبیصه کب گچچج؛ گپوه

۵۲

مج 5 آکبچه وتپ گپچچج؛ کپوم

۵۳

بادداشت ها و فا

شریعتی » دکتور علی . فاطمه . فاطمه است » صفحهٌ ۰۸۷۱ انتشارات شبدیز » ۱۳۵۶ . تهران.

۲ مير شاهی ۰ مسعود » شعر زنان افغانستان » صفحهٌ ۱۳ ۰ انتشارات خاوران ۰ شهر پاریس ‏ فرانته ۱۳۷۹۰ موز شیزی :

۳ همان اثر

؟ بدخشی » شاه عبدالله .ارمغان بدخشان ؛ به کوشش و تکملافرید بیژند » ص ۲۷۳ - ۰۲۷۲ مطبعهٌ دولتی ۰ ۰۱۳۷۶ کابل.

۵ حبیبوف » امیر بیک ‏ گنج بدخشان .نشریات عرفان »الفبای سریلیک .شهر دوشنبه ؛تاجیکستان

1 , ۱۹۱/۲ مبلادی.

۶ مرادیان : , شاه احمد فواد » خانوادةٌ ادبی مخمی بدخشی . اثر تایپ شده (مونو گراف) کتابخانة دانشگاه کابل.

۷ همان اثر » ص ۴۱.

۸ ظهوری . ظهور اه . یادی از مخفی بدخشی شاعرة آواره » مجله هنر . ش ؟ و ۵ ص ۰۲۷ جدی ۰۱۳۵۸ کابل.

٩‏ همانجا.

۰ بدخشی » شاه عبدالله . ارمغان بدخشان » ص ۲۲۶.

۱ نوابی . غلام حبیب .دیوان مخفی بدخشی ۰ بخش مقدمه . ی ار

۲. ظهوری » ظهور اله یادی از مخفی بدخشی . مجلاٌ هنر » ش ۴ و ۰۵ ص ۳۷

۳ همان اثر.

؟1 ایا یی تفای را ریدقت ۱۹۷-۶ ۰ چاپ عکسی » ۰۱۹۷۷ مسکو.

۵ نوابی » غلام حبیب ‏ دیوان اشعار مخفی بدخشی بخش مقدمه ۰ ۰۱۳۶۸ کابل .

۶. ظهوری . ظهور الله . مجلةٌ هن ش ۴ - ۰۵.ص ۰۳۸ کابل.

۷. مرادیان . شاه احمد فواد . خانوادهادیی مخفی بدخحشی #قر اف , کتابخانه دانشگاه کابل. ۱

۸ حبیبوف . امیر بیک ؛ دپوان اشعار مخفی بدخشی . مترجم پیمانه سادات » نشریات عرفان ؛ شهر دوشنبه » ۱۹۷۵. ۱

٩‏ ظهوری . , ظهور الّه ۰ یادی از مخفی بدخشی ۰ مجلةٌ هنر . . ص ۰۶۳ سال ۰۱۳۵۹ کابل.

۰ ظهوری . , ظهور اه . یادی از مخفی بدخشی , مجلة هنر » شماره اول » ص ۰۶۳ ۳۱ ثور ۹ کابل.

۱ مرادیان ‏ شاه احمد فواد . خانوادهةٌ ادبی مخفی بدخشی ۰ ص ۲۳

۲ نوایی » غلام حبیب .دیوان مخفی بدخشی ۰ بخش مقدمه .

ان ۱۲۹

۲ ظهوری ۰ ظهور الله ۰ یادی از مخفی بدخشی ۰ مجلٌ هنر . شمارة اول ۰ سال سوم . ص ۶۸ ۳۵ حبیبوف » امیر بیک » دیوان اشعار مخفقی ۰ ترجمه به دری بیمانه «سادات» » شهر دوشنه

, ۰۱۳۸۱ ۳ تهران. ۳۷ تبلاب رحیمی » زنان مشهور در تار یخ افغانستان » ص ۰۵۲ : نشر تعاون ۰ سال ۱۳۸۹۰

۳۸ نوابی » غلام حبیب .دیوان مخفی بدخشی » بخش مقدمه.

۳ هو ر ۵ طهور ال ای از مخفی بدخشی : مجلهٌ هنر , شماره اول ؛ سال سوم ص ۶۵ سال۱۳۵۱۰ کایا:

ان رن ۱3

۱ همان اثر ص ۹ .

۲ حبیبوف : امیر بیک ۰ دیوال اشعار مخفی بدخشی به زبان سریلیک ۰ ترجمه به زبان دری پیمانه سادات.

۳ نوابی ؛ غلام حبیب ؛ دیوان محجوبه هروی » ص ۰۴٩‏ کابل » ۱۳۵۶.

۴ همان اثر » ص ۵۱.

4 حبیبوف : امیر بیک ؛ دیوان اشعار مخفی بدخشی » ترجمه به دری پیمانه سادات.

۶ نوابی » غلام حبیب »دیوان مخفی بدخشی ۰ بخش مقدمه:

۷ ظهوری , ظهور ال . یادی از مخفی بدخشی شاعرة آواره » مجلهٌهنر » شماره های ؟ و ۵ صفحهٌ ۰۳۸ کابل ۱۳۵۸.

۸ دیوان عارف چاه آبی ؛ به کوشش محمد ابراهیم ۱ سال ۱۳۷۳ ۰ لاهور.

. دیوان مخفی بدخشی , به کوشش غلام حبیب نوابی » , بخش مقدمه . سال ۰۱۳۶۶ کابل‎ ٩ همان اثر.‎ ۰

۱ . همان اثر.

۲ همان اثر.

۳ بدخشی شاه عبدالله » مجلة ار بانا لعل پاره های بدخشان » شمارة شم ال ۱۳۲۷ ابا : ۲ دیوان مخفی بدخشی . به کوشش امیر بیک حبیبوف . مترجم پیمانه سادات ۰ ۱۳۸۰ خورشیدی » دوشنبه . تاجیکستان.

۵ همان اثر.

۶ ظهوری ۰ ظهور النه . محلةٌ هنر ‏ یادی از مخفی بدخشی . شمار:‌اول تا و ۱۳۵۹ کابل.

۳۷ نوابی . غلام حبیب دیوان مخفی بدخشی ۰ سال ۰۱۳۶۶ کابل مطبعة دولتی:

۸ همان اثر.

۹ ین دیوانقلمی مخفی که نگارندهبه ترتیب آن پرداخته است »از روی *گلچین اشمار» که ه قلم مرحوم میرزا عبدالحمید حمیدی نگاشته تاو کین کر ده اس میرزا عبدالحمید حمیدی سس مرف تفه دیوانل مخفی بدخشی بوده که اشعار موصوف را در پیاضی به نام «گلچین اشعار» گرد آورده است. یت قرف ۱۵ ۰ خورشیدی در گذر چقور ک فیض آباد ویتمی خها ری در هیا در ۳۰۶۰۸۳۰ اه زق ۳

او دورة اتدانبه تعلمات خود را در زاد گاهش شهر فیض آباد فرا گرفته و سپس , تحصیل خود

میگ 6 یمه ککوز گپجج؛ "وه

3

یز 6 6۲چی

چجج #

4

را در مکتب دار الحفاظ عرییه کابل به پایان برده و بعد از اتمام آن مدت مدیدی به حیث معلم و آموز گار در مناطق مختلف بدخشان نظیر بهارک . خاش و فیض آباد به وظیفه مقدس معلمی ادامه داده و مدتی هم به شغل ماموریت در مستوفیت بدخشان برداخته است.

حمیدی اگر چه شاعر حرفه یی نبوده ‏ ولی گاهگاهی شعر می سروده وبه اشعار شعرای سلف به ویژه میرزا عبدالقادر بیدل وایسنه ۳3 خاص و علاقه مفرطی نشان می داده است . جنانجه مول .دیا ار وت ۱

گرچه داغ عشق پنهان کرده ایم

درد هجر از ناله پنهان کرده ایم

یار دارد عزم رفتن سوی غیر

زین تحسر سینه بریان کرده ایم

. چون حباب پوچ مغز بی ثبات

عرض هستی کرده خسران کرده ایم ما حمیدی " از سرشک لاله گون کوی حانان را بدخشان کرده ایم

۰ . دیوان مخفی » به کوشش محمد قاسم واجد . مترجم امیر بیک حبیبوف , نشرات عرفان . جاپ دوشنه ۰ ۵ میلادی.

۵۱ . به شماره های ؟ و ق سال دوم » سال ۱۳۵۸ و شمارةٌ اول سال سوم منتشرة۱۳۵۹ مجلةٌ هنر مراحعه شود.

۳ . دیواد اشعار مخفی » به کوشش امیر بیک حبیبوف . الفبای سریلیک . مترجم به دری پیمانه سادات.

۳ . مسعود خلیلی ؛ حریده‌میزان «نشرات سفارت افغانستان در هند » صورت و سیر ت شعر مخفی » شماره ۲۳ حدی ۱ خورشیدی

۲ مایت انوادهادی فصن ۱۳

۵ . بدخشی : شاه عبدالله » محلهة اریانا .ارزیابی اشعار مخفی بدخشی ۰ ص ۱ ش ۵ ۰۱۳۲۶ 7

۶ . ظهوری «ظهور ره .محلة هنر » شمارة‌اول » سال سوم ۱۳۵۹۰ تا

۷ مرادیان »خانواده‌ادبی مخفی بدحشی ءص ۸۳

۸ . همان اثر.

.۴۸ همان اثر ص‎ . ٩

۰. همان اثر.

۶۱ . ظهوری ؛ظهور الله » یادی از مخفی بدخشی »محله هنر .شماره اول » سال دوم . ۹(

۲ مرادیان .خانواده ادبی مخقی بدخشی » ص ۱

۳ دیوان اشعار مخقی بدخشی به کوشش لام حبیب نوابی » ۱۳۶۸ ۰ کابل.

۴ . دیوان مخفی بدخشی . ۱۳۸۱ خورشیدی ۰ چاپ سفارت افغانستان در هند به کوشش و

۶ مقدمهة عنایت الله شهرانی.

۵ . نوابی » غلام حبیب ۰ شرح حال و اشعار مخفی » ص ۲۳۱ مرادبان تام ان فواد ۰ خانواده ادبی مخفی بدخشی ۰ ص ۵2۷-۶

مگ 6 آخبوصه وتو گچجج: گپوم:

۸۵۷

دیوان اشعار

شاه بیگم سیده مخفی بدخشی(رح)

به کوشش و ویراستاری دو کتور سید اکرام الدین حصاریان و آثارالحق حکیمی ۱۳۸۹۴

بسم الّه الرحمن الرحیم

ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما فا نو آشکا ره و ۲۳۹ نه لایق بهشتم و نه در خور جحیم ما خود چه ایم تا چه بوداین و آن ما عمر عزیز در سر سودای خام رفت دارد متاع یس سرا سرد کان ما داریم امید بر کرمت ورنه با عمل اینجا چه ایم تا چه بود آن جهان ما + پارب دمی که می بری از تن روان ما

کچجج: کپوه مجقه توت مب مج 2866

درنعت نبی (ص)

ی ید ون , سرور اعلی

معراج نو بگذشت ز قوسین او ادنی

شاهان همه بر در گه تو همچو گداین

از بهر تو آراسته شد عالم عقبی

سس

نیز ی در اک تا و تا

برچشم کنند سرمه صفت خلق غبارش

کته در تا تاه بح

بخشود خداوند حهان لغزش ایشان

تا نام تو را کرد شفیع آدم و حوا

ی و ۲۳۳

بر چرخ بود نام خوشت ورد مسیحا

پرویز همه شو کت شاهی به فنا داد

تا منکر فرمان تو شد آن خس رسوا

چون لاله به گلشن همه گل داغ تو دارد ریب ذکر تو کند قمری وبلبل به چمن ها ۲ فا ۱

ای یی ای شک ورف واه «

(3) کپجم پوت مه موق مسج 25

ات

۷

لعل سخنگوی کمترین بنده بود مهر گل روی تورا مه دهد خط غلامی رخ نیکوی تورا سرو شد بی سپر فاخته ز آن روز که دید در چمن جلوه کنان قامت دلجوی تو ر سزد از رشک قدح زار چو مینا گریم تا بکی بوسه دهد لعل سخن گوی تو را کی برون می شدی از چاه چو هاروت به در می شنید ارمه کنعان صفقت روی تورا زاهد از قبله و محراب فراموش کند قو تا ار یطاق ۱92 رو و | مردن از هجر توام به که به محفل بینم با رقیبان دغا عارض نیکوی تورا بوی شبوست که از شرم برون می آید تا که بر دست صبا نگهت گیسوی تو را لمل خون در جگر کوه بدخشان گرد ۶۲ آ(مخفی) گر وصف کند لعل سخن گوی تو را

1 1 ۹: 3 3

لعل شکرخا می دهد سرمه فسون نر گس شهلای تورا می رسد زیب دگر ز آیینه سیمای تو را آب در دیده خورشید دود گر بیند

از ره دیده من حسن دل آرای تو را

گشته رسوای جهان از غم طوبی زاهد

آه از آن روز که بیند قد رعنای تورا

دست مشاطه جدا باد ز زلفت چو دلم

تا بکی شانه کشد زلف سمن سای تو را ۳[

کرده تقلید مگر قامت و بالای تو را

و و ول مر کف ان ک کا هخسن تفای تور همچو (مخفی) نمکین باد کلامش يا رب آنکه او وصف کند لعل شکر خای تو را

/

() گچهم؛ گپمه عمجم لموج؟ مس 8۳:۰

[

پیمانه خود را

ندانم چون کنم یا رب دل دیوانة خود را

شراب عشق را کردند چو از روز ازل قسمت

مصم

و از وت وروی ۱9۴ ۲ پیمانة خود ر شب تارم نشد روشن ز شمع همچو پروانه

۱ , زنم کاشانة خود را

بکن قصدی که با من داری ای چرخ جفا پرور

که کردم فرش راه سیل غم ویرانه خود را

زآهم همچو نی آتش به جان افتد زلیغا را

ما ۱ 9

ات ات ای کار ی

۳

غنیمت ز آشنایان صحبت پیگانة خود را

که وت اه بط کت از مر کان. یانش

نسازی محرمی در شام زلفش شانه خود را

ند یدم در جهان بی وفا از کس وفا (مخفی)

که تا سازم فدای شمع او پر و انهء خود را

دل ما

هرچند ز دست تو خراب است دل ما اه و هر انیا وا

در پیش تو مانند خزف قدر ندارد

خر مهره مبین در خوشاب است دل ما چون شمع ز سوز جگر و دیده خونبار ق ات که اه انس توا هر چند که طی کرده بیابان فراقت

و ی کش نی 3

با غیر خوری باده و آب است دل ما یک شندهء گل بود سراپای بهارم ااناه ک ‏ وو تر بان دنو چون خواستهء این غزل از (مخفی) دلریش «گویا به سوال تو جواب است دل ما»

نز شم منز رقان رون است انب

چنان گم گشته خوام در فراق چشم جادویش

که هر مژگان بچشمم همچو نیش سوزن است امشب سزد گر مهر و مه بر چرخ خون گریند ازین ی ماتم یا لا ات نی

تو ای قمری مزن کو کو به پیش قدد لجویش

شکشتن زلف مشکین »را شکست افتاددن دلها

فدایت جان مشتاقان چی بشکن بشکن است امشب لباس سرخ در بر کرده بهر قتل مشتاقان 2 ۱3 باش ان دل شب خول خوردل است امشب

بگو ن فرد خوش : از ِ و ِ مخفی

8 1 ِ 3 3

امشب

کت مش ان هی ری خیاران آعصت قت وین ما خی کت ان رفن تحفهة در خور او نیست مرا می, شاید بدهم گر به نثار قدمش جان امشب

بزم بی کلفت اغیار بود بهر خدا

ساقیا یک نظری سوی غریبان امشب زاهدا باده و معشوقه و گل گشت بهار کی کشم منتی از روضهء رضوان امشب کله کج کرد و سرمست و غزلخوان آمد تا کند خانهٌ ناموس که ویران امشب جر دنل توا خو ام طم لا ارچکر خقجوع وج بو از ایفت شیخ ما عقل و خرد باخته خوش می آید ساغر می یکف از مجلس رندان امشب تفه 2 ترس مین ی ۱9

قرص خورشید نهان گشت و قمر شام بعفت

(مخفی) از شرم رخ آن مه تابان امشب

(گپوی

3 3

عذر خواهی عم عم + اگر دیدن رویت مرا گاهی هست چه غم که زلف سیاه تو عذر خواهی هست

. ۰ و

بخاک دید مرا قاتل و به حیرت کفت

هنور در تن بوی اشنایی هست

عم

چنین خراب نکشتی دلم ا گر بودی

امیدی آنکه جفای ترا وفایی هست

ون سا سا شاوی هرقف آهعان. کنات عم ۱

به بحر بحر تو شادم ز ناخدای اجل

ز ناله های دلم نیست در دلش اثری

فان خاط انیت اسنکه کفت رام لهس )

عم

جر

اکر گذار تو با زلف مشکسایی هست

کی مربیا [مقنا و فا گن باقن

که طبق هر عملی عاقبت جزایی هست

خانه خراب است

۰ هو تب ۰ بر خیز که فصل گل و ایام شبّاب است رفتن ز حرم جانب میخانه ثواب است ابروی تو شد قبله و محراب نمازم جشمان تو پیمانه و هم جام شراب است باز آی که بی روی توام مجلس احباب

۱ که -

تنها نه دل من شده بسمل به نخاهت از غمزه خونخوار تو صد خانه خراب است از بسکه زند دست به زلفین نو هر دم از حون دلم بنحهء مشاطه حضاب است بر طاق دو ابروی تو چشمال سیاهت مرت است که افتاده به محراب و بخواب است

با دولت سه روزه مشوغره چو بلبل

دوران گل و عیش جهان پا به ر کاب است قاصد تو ببر نامه ی (مخفی) سوی دلدار «گیرم که جوابم نفرستاد جواب است»

چه حاجت است 0 در غم چو لاله لاله ء بستال جه حاحت ات از آب دیده ساغر عیشم لبالب است

غم می کشد مرا و علاجم به دست اوست تا کی نهان خورم غم عشق و فراق دوست ای عندلیب این همه اقغالن چه حاحت است تلف دوست را غرضی .رود مامت (مخفی) مرا به بزم رقیبان چه حاجحت است

به استقبال غزل ندیم

تا بکی از حال زار خود خبر خواهم نوشت

تا بچند از ناله های بی ابر خواشم بو

آنچه سم ژ جدایی ۳ تاب آوری ی د ید ۶۵ خونبار گفت) ری هس ) از خون جگر خواهم نوشت ای جفا جوی ستمگر این تفاقل تا یکی رسب 7 این پس بی خبر خواهم نوشت گر نویسد وصف شعر خود به لوحی از (ندیم) (مخفی) ان را من جوابی چون کهر خواهم نوشت

(وم کج گپیم مضه میت مج 86

دورنگی چشمی سیه مست تو آماده ی جنگ است مژ گان تو خونخوار ترا زمردم زنگ است اهب این ولب پبد گنز وا زابروی کجت تیغ سیه تاب بچنگ است مزر کین ی این بحر بلا جوش همه کام نهنگ است یک وک و 3 داغ چو لاله هر گل که درین باغچه زیباست دو کت آهم بدل سخت تو تاثیر ندارد

۷ (مخفی) چه کنم شیشهء دل مایل سنگ است

آهویت

قيامت می -

بلا می بارد از طرز نگاه چشم جادویت

شود در در صدف پنهان و شکر اب اندر نی در آید در تکلم گر لب لعل سخن گویت نقاب از ابر بر سر می کند خورشید از خحجلت ی (چو دیدم خال را بر گوشه چشمت بدل گفتم) تک ای کقان کان استش ال هه بت هوای خلد از سر میل حور از دل برون آرد بخواند آیه ی زاهد اگر از مصحف رویت

غم تنهایی و نا دیدد رویت مرا خوشتر

از آن بزمی که بنم غیر را بتشسته پهلویت

ا گر دوز است از یرم م وصالت روز و شب لیکن بود این (مخفی) 0 زجان و دل دعا گویت

ی ۳ نِ ۱

3

دامن بوتراب

مگر زروی خود آن نازنین نقاب گرفت که خود ز شرم بر خ دامن از حجاب گرفت عرق نگر برخ ۰

4 من که انش شر کت کا, کلان کد وت بخود گداخت قمر تا هلال شد از رشک را راهان کات کر

چو مه که روشنی از آفتاب می گیرد

ز پرتو رخ تو نور آفتاب گرفت

دک هه هرک ز ملک دل آرام کا اک فانصا کرت : وس گرفت تحفه ام اما به پیج و اتب گرفت گرفت دولت جاویدرایگان معفی

3 طٍ ۳24

کج بحث

ای چشم نیم مست ترا با شراب بحث دارد مهء حمال تو با افتاب بحتث

ی یت رف

تا کرده است با گل رویت گلاب بحث کج بحث عاقبت شود از گفتگو خجل سنبل بزلف یار تورا نیست تاب بحث مشب که دیده بی تو مرا خون ز دیده ریخت دیشب که داشت با دل بریان کباب بحث گردید زان دروع سیه روی نزد خلق ی و یی کر سکع+ تسد انا که ک و سر این حهان کنند چون کودکان کنند بت هرگز بکام دل نرسیدست کس به د و

بنشین به کنح مدرسه کن با کتاب بحث

(2ح

گب-_

َ عمجم میج و ۳5

2

۷۶

الغیاث گشتم خراب چشم خمارینت الفیاث

تلغ است کامم از لب شیرینت الغیاث

باشد تنت لطیف ترا ز برگ گل ولی 14 شوخ ۳ از دل سنگیدت الفیاث

۱ رن دلیری از شیوه ات فغان وز آئینت الغیاث

(مخفی) بباغ حسن و ال دارد جو عندلیبت ز گلجینت الغیاث

۲ 1 ط 3

گل مراد

بگذشت دور راحت و شد اشکار ریج تقسیم ماست زین فلک بی مدار رن ی ام خی تدای ی و بر چون من ندیده هیچکس از ۱ رنج بی رنج و غم فرو نبرم آب از گلو

ز احسان من بود خجل وا زب 9( اکنون چه می کشی تو زیاد بهار رنج رحمی بحال زار من ناتوان بکن

تا کی کشم ز هجر تو ای گلعزار رنج وصلی که با تو غیر بود هم نشین مرا بهتر که در فراق کشم صد هزار رنج (مخفی) چو نوش و نیش جهان در گذر بود ۱ غمخوار خالق است تو خود را مدار رنح

۷۸

گوش چرخ

فصل گل است و روز و شب و نو بهار صبح خواهی که فیض رحمت حق را نظر کنی دل را مده بخواب گران زینهار صبح

گر مرده دل نیی پنگر از سر خرد ۱ باشد عیان ز صنعت پرورد کار صبح

باشد جت از اختر مهرش در خوشاب یعنی بگوش چرخ بود گوشوار صبح

و یت سا دارد شباهتی به بنا گوش یار صبح

ی ۱۳

از دست جبرت ای فلک بیمدار صبح

از جای اب شیر دهد ابشار صبح

۲ 1 1

گوشه امن

بی روی تو شد بر من غمدیده جهان تلخ دو راز لب شیرین تو شهدم به دهان تلخ صد جان دهم و مهر ترا کی دهم از کف هر چند که بر زنده بود دادن جان تلخ دشنام دهی چون شکر آید ز دهانت

کی حرف برون آید از آن کام و دهان تلغ خوش انکه بود گوشه امنی و کتابی

از صحبت نا اهل گه دارد گذران تلخ (مخفی) چه کند بی گل روی تو جهان را بر بلبل شوریده بود فصل خران تلخ

۳ ّ

بار آفتاب

ترکی که چشم مستش عالم خراب دارد صید ضعیف مارا کی در حساب دارد

چوگان بدست ه رکه: 0 سرهاچو گوی در پیش حان در زر کات دار د کی دل دهد ز دستش , کان چشم نیم مستش ی سنبل بزلف جانان» کردن شبیه نتواد کان طره از رگ جان, صد پیچ و تاب دارد د اس از بجر اشک چشمم تک ش در خوشاب دارد

۰ ۰ مم چون غنچه خون خورد دل. دور از تو کر بخندد مم 1 گردد سفید چشمی» کو بی تو خواب دار د مرو تفت از با هر چند ت (مخفی ) امیدو ارم اش و و تا نتاس دا رد ۱

حلقهء گیسو

یاد پاد آنکه گذارم سر کوی تو بود دیده ام جلو ۱ کوش له فا یامه

به سجودخم محراب دو ابروی تو بود قمری دلشده در باغ که کوکو می گفت عاشق سرو روان قد دلحوی تو بود تابش ماه شب افروز وضیای خورشید ذرُ پر توی از عارض نیکوی تو بود شیخ و ترسا بدر کعبه و بتخانه شدند یی

مر جک (2)) دك

۳ طِ ت 7

۱ 1 ضٍ ۳4 3

رشوه خوار و ۰ 8 و با اکر چه رشوه خوردن لذت بسیارهم دارد ولی 1 ضعفان عاقت ادبار هم دارد ۳۳ . بُ 119 نو در خواب گرانی راشیا رسوا شوی اخر حذر کن دولت ما دیده بیدارهم دارد بمال و دولت مردم چرایی غره ای غافل نباشد نوش هم بی نیش آی مخفی درین دنبا ح 1 عم بر به گلزار جهان هر کل که دیدم خار هم دارد

۲ ۲ 1 3 5 3

نوروز

بازنوروزوبهاراست مبار ک باشد

موقع کوشش و کاراست مبارک باشد

با وصحراهمه امروز حنابندان است

دست هرشاخ نگاراست مبار ک باشد

ناله وبلبل وایام کل وجوش بهار

معتدل لیل ونهاراست مبار ک باشد خیزدهقال وبرول آی که مزدت یک است گاو وشدیاربکار است مبار ک باشد

کار کن کار که ایام خوشی می گذرد

ننبلی مایهٌ عاراست مبار ک باشد بازبرمعرفت صنعت یزدان بنگر

«مخفیا» شو کت کّ ۹ وازان عبرت گیر که به این عیش و وقاراست مبار ک باشد

2 ۲

گپهه عجقب موق مچ )چم ۲

ی

آفتاب می ریزد

زچشم مست تو دایم شراب می ریزد

عرق به روی تو باشد چو شبنم سحری

م‌ ی رم

که قطره قطره بروی کلاب می ریزد

مکن تو نسبت رویش بماهتاب ای دل

ز هر کرشمه ی او افتاب می ریزد

۱ بر 2۰۰ ِ ِ

شکست قدر در و آبروی گوهر ریخت

دوش که از ان فا ات ی رنه

که باغبان برخ سبزه آب می ریزد

دلم بر آتش هجر تو چون کباب بود

رقیب باز نمک بر کباب می ریزد

سم

|۱۳

۴ ز یک تبسم او صد عتاب می ریزد

قحطی کاغذ

بتو شمش ارهز ار کاعذ

ای هدهد خوش خبر توانی از من ببری بیار کاغذ وانگاه بگویش ای ستمگر قحط است در ان دیار کاغذ؟ هحجراد تو جود شرار باشد وین جسم من نزار کاغذ ود ال دل نو یسم بردن نتوان هزار کاغذ

کی شرح غمم دهد. 0 1 ۳ کاغذ کر دل پر از خون وین دیده انتظار کاغذ

پا رب که شود زوصل کوتاه شرفت کرد کار کاخ چود يار نمی دهد جوایی (مخفی) شده شرمسار کاغذ

خمم

وه عجقه #و؟؟ مج

2

3

۶

لحن داود ۰ ۵ 3 م7 ۳ بازنوروز شد و جوش کل و فصل بهار . ۰ عِ ۰ شد عروسان چمن کل بکف از بهر نثار هم کم 1 ۰ سبزه بر کرد کل همچون خط رخسار بتان سرو شمشاد خرامانل شده جون قامت بار نم بادتا تخت سلیمان کل اورد بباغ لحن داود کشد مرغ چمن از منقار ساقیا خیز که خمها همه در حوش آمد ِ- ۲ ص_ باده پیش اروعم دهر بزاهد بگذار شادعن امر وز سزد حمله مسلمانال را شه مردان شده در رح بحت خحلافت سردار ت مِ ان شه دین که بکفت حق صفتش نادعلی اتتلات لقت کت امودو کرار / ِ ۰ ما و مق و۳ می.. ۰ نام کفر از دم تیغش بعدم کشت نهان جان خود در شب هجرت به نبی کرد نثار شیر یزدان علی عالی و داماد نبی ِ چارپار است در اسلام کردال۵ نع چار دیوار شربعت بوجود هرچهار وصف ذاتش نبود حد تو(مخفی) خاموش که پیمبر صفتش کرده به لفظ دربار

8 ۲ 1 1 ض 3 13

وعده دیدار

کرد با من وعده دیدار یار

نتظارم » انتظارم ۰ انتظار

تور از دستم عنان اختبار

شهسوارم ۰ شهسوار » شهسوار

همچو لاله از غم هجران مدام

۱ داغدارم ۰ داغدارم ۱ داعدارم

شکوه از اغیار دارد هر کسی

من زیارم » من زیارم » من زیار

کم شد از لطف کمش در نزد غیر اعتبارم » اعتبارم » اعتبار

می دهد بوی وفا بعد از وفات

از مزارم » از مزارم » از مزار

کرد محتاج خسیسان عاقبت

روز گارم روز گارم ۰ روزگار

نی به گلشن نه به گلخن ل«یقم و یت ار شون وان یکفرت 5 (مخفی) حیف حیف نو بهارم » نو بهارم . نو بهار

3 به نسبت استعفای محمد داد ان واشغال کرسی صدارت ازطرف دا کتر یوسف 1 درسال ۱۳۴۲ مخفی ابیات چندی سروده وضمنا از خدمات محمد دادخان در 1 اتضاء ناد آووشنه است:

]| زبعد حمد خدا نعت احد. مختار

1 دعای شاه نمایم به صد زبان ۳ د گر تشکر بسیار گویم ازدل وجال 3 زاهل ملت افغان بحضرت سردار

7 سیفن به خدمت پرافتخارا و نازم سِ که کفت سل افعان رسعی افستدان دگرمبارک وتبریک برصدارت نو که صدق وخدمت اورابخواهم اندز کار زجهداهل وطن می شودوطن م

به اتفاق و کر کتنتین کا

همین دعاچوبود درد ات دز ۳۹ سلامت سرشاه بادصدقی خحدمتگار

ناچار گشت تا آن سرو گل رخسار با اغیار یار روز و شب دارم چو بلبل ناله های زار زار وک او مق دارد از خون جگر گا ل های آتشبار بار بار ۷ گل ز شرم عارضت افتاده در گلزار زار ۳1 روم من بیتواند ز باغ بر دل می رسد رنج یت ره ز لاله و از نار نار تن کسفوادسن مکن ایدل سخن از مشک ناب کی دهم زان زلف عنبر بو بصد تا تار تار داغ ناسوری که بر دل داشتم از سالها

۸ ز ابرویش دو بود و از خط می شود ناچار چار

بت تسه ۲ ۳۳۳۲ ۵ ا. زر

شکوه از دست رقیبان کردنت بی جا بود 3 مخفی هر دردی که در دل داری از دلدار دار

۹ وصف نوروز , باز نوروز شد و جوش کل و فصل بهار 1 شد عروسان چمن گل بکف از بهر نثار طّ سبزه باگرد گل همچون خط رخسار بتان 3

سرو و شمشاد خرامان شده چون قامت يار ی و 1 تا باد تا تخت سلیمان کل اورد به باغ لحن داو د سل مرع جمر از منقار ساقیا خیز که خمها همه در جوش امد رس 2 باده پیش ار و عم دهر به زاهد بگذار شادین امروز سزد حمله مسلمانان ر ۳ مس ۰ ان شهء دین که : بکفت حق صفتش ناد علی م2 اسدالله لقنت 2 ۳ ۳3 ۸ ً ۳ حم 9 شام کفر از دم بعش بعدم یت نهال جاد خود در شب هجرت بنبی کرد نثار کرد خارجی مردود بدی باخود کرد م27 ۳ 1 سگ بهر جا که بود هست خرا کش مردار صم چار بار اهتت: که 0 در اسللام با

۰ 5 ۰ ی که پیمبر صفتش کرده به لقظ در بار

ندیده است هنوز ۳

۲ نك ء ار هه و ۳ ۱ ۸٩‏

3 ۱ 1 صِ 3 7 3

۹,

چشم آیینه رخش سیر ندیده است هنوز

ی ی آرانشتم ‏ تیزم بر کلقن رونتن تنیدهاست :مور

کاش زاهد به سر کوی تر آید بیند

باغ خلدی که شنید است و ندیده است هنوز دل شیدا و تمنای وصالش (مخفی)

این خیالی است که در خواب ندیده است هنوز

افسانه ام امروز

دلدار بود همدم و هم خانه ام امروز نازد به فلک کلبه ویرانه ام امروز حاجت به می و ساغر و پیمانه ندار از گردش چشماد تو مستانه ام امروز در پای دلم زلف چلیپات شده دام آن , خال بنا گوش بود دانه ام امروز یک عمر نهان بود غمت در دل و جانم مشهور زد و مرد شد افسانه ام امروز عشق صنمی در دلم افتاده جو صنعان از کعبه برد جانب بت خانه ام امروز مشاطه جدا کرد دلم از خم زلفت باشد گله بیهوده باشانه ام امروز (مخفی) تن و جاد در قدم پار فشانم بی صبر بود این دل دیوانه ام امروز

شعار بلهیوس

و تشر امامت او وین پخته کی گردد خمار بلهوس شمع هر بزم و بهر گل بلبل است نیست جایی اعتبار بلهوس

خار و گل یکسان بود در چشم او هست چون طفلان شعار بلهوس کی وفادار تو و نقدحان خود نثار بلهوس

نخل مهرش بارغم بار آورد صدخزان دارد بهار بلهوس

رحم اگر بروی خوری لایق بود آنکه او را هست یار بلهوس بشنو از من «مخفیا» هر گز مکن عمرخود را صرف کار بلهوس

دست در کمر آن دار عیا که رخ چون قمرستش گرسوی من غم زده آید عجبی نیست شه نیز گهی سوی غریبان گذرستش بر کبک دلم چنگل شهباز شد از رشک ا لته که از نهله رتهدن کمرشتا دش ره فعته ی ری کرمشتن ی ی ی کی و اما بوفاداری من کی د گرستث ۳

۷

۱ ۱ ِ از رشک لب لعل تو خون در جکرستش

چشم و خرامان گرشودبرطرف گلشن قد رعنایش

8 1 ۲ 1 طِ ِ

به پابوسش ش فتدسروسهی چون سایه برپایش

8 | پریشان بودروزعاشق اززلف 0

کو اه ادا سل ار شک . ان

دل ازخوبان عالم برده است آن لعبت چینی

1 که در کشمیرودرایران ودر کابل نیست همتایش ِ چه؛ تاثیراست یارب درنگاه چشم جادو یش

| غزالم همچومجنود دشت پیما شد زسودایش

7 نلاردا رن حمال بیوفابر کس وفا<« مخفی»

ك والنک خلق عالم سر دهداندر تمنایش

مردانه باش

ای دل از عیش دو عالم یک قلم بیگانه باش

همچو محنون در رهء عشقش برو مردانه باش

باش در صحرا چو مجنون شاه ملک بی غمی

شو برون از قید و هم فارغ ز فکر خانه باش

عافیت خواهی ز اسباب تعلق دورباش

مست و مخمور و خراب و بیخود و دیوانه باش ا ۰ و ۰

همچو بلبل بر سر هر شاخ کل افغان مکن

در طریق سوختن خاموش چود پروانه باش

خواه در دیر مغان و خواه در بتخانه باش

بار منت بر ندارد خاطر اد کاق

خود می و خود ساقی و خود ساغر و پیمانه باش 2 بکف ار دل(مخفی) نباشی موشکاف تاشوی محرم بزلف گلرخان چون شانه باش

جانانه کند رقص

لتق ناه زر توافت دل دیوانه کند رقص

م2 ۳ 5 ۳ . کان وا و زان که فش

هر گز نبود قابل این مربته منصور

عشق است که بردار چومستانه کند رقص دیدار طلب کعبه و بتخانه نداند

هرجا که بود جلوه جانانه ؟ند رقص دیوانه‌ء عشق است نه جویندهء لیلی مجنون که بهروادی و ویرانه کند رقص تا گشته گرفتار تو مرغ دل عشاق

در حلقه دلم از هوس دانه کند رقص ی کته تا سس موه بر هر سربازار چو دیوانه کند رقص (مخفی) شده امشب مه من ساقی مجلس مینا و خم و باده و پیمانه کند رقص

1 3

بهبار فیض

هر دز تن دارددلم زنگهت گیسوی یار فیض گلها بیاغ گر ببرند از بهار فیض

پرده بهار از گل رویش هزار فیض همچون درخت خشک ز باران نوبهار ما برده ایم از مه اشکبار فیض

جز نام از سخا و کرم نیست در جهان عنقا و کیمیاست در این روز گار فیض ما را بخوب و زشت جهان و اعضا چه کار ون را نبود از بهار فیض

نه کل شدم که زینت باغ و چمن شوم ی ی (مخفی) تو یکلا دل پرداغ عاشقان ی اف

۱ 1 0 ۱ 1 1

۹۳

احختلاط تا که دارد دل به آن شوخ سخن گو اختلاط کرده از بیگانه و از خویش یکسو اختلاط

۰ ه. تا تورفتی از چمن ای سرو کل رخسار من قمریان را نیست باهم غیر کو کو اختلاط گشته خون از رشک در بر این دل صد پاره ام تا فتاده شانه را به آن خم مو اختلاط ۱۳| سرخحرو ۷ بخود ۳ عاقبت هر کرا افتاده با آن تیغ ابرو اختلاط

ج مش

وروی ی ۳

وعده های بی وفایی ها همه مکرو فریب

دی غلط امشب غلط امروز و هم فردا غلط

سیر گل سازد پریشان خاطر غمدیده را

دل چو باشد تنگ رفتن جانب صحرا غلط و ی آرایش دیگر چه کار

ریاضت زاهد و مد رای یست

ی و9

آیرو بر باد دادن از بی دنیا غلط

از سخن چه حظ چون غایب است شمع من از انحمن چه حظ سرو چدانم ار نبود در چمن چه حظ دور از گل عذار تو ای نو بهار من

ز سیر لاله زار و گل و نسترن چه حظ کامیکه تلخ گشته ز زهر فراق نوست گر شهد و شکرش بود اندر دهن چه حظ باعغ بهشت بی رخ احباب دوزخ است بی روی دوستان ز گل و یاسمن چه حظ (مخفی) به ابلهان چه ضرور است گفتگو چون یار هم سخن نبود از سخن چه حظ

به وصال تو نگردند رقیباد قانم

ی او لت خواهم آخر که به دشنام کنی خرسندش آنکه زين پیش نگردیده باحسان قانع

قیس را حب جنود بیشتر از لیلی بود 2 ۳ حانان و لب ات به ار زان اه مک رشان ها کي ات۳ ست چرخ با این عظمت گشته به یک نان قانع بوسه از لب حانان رسدت شاکر باش خضر گردیده به یک جرعه ز حیوان قانع مصر روشن زجمال مه کنعانی توست ( باش مخفی) تو باین کلبهء احزان قانع

۲ 1

آزادگان فا

خحوش آن روزیکه در کوی تو ای آرام حاد قارع ۳ خادمان و از 3 آن فا 1 ام م من از اول طریق گوشه گیری را ِ چشم میگون تو کردم از جهان فارع 5 شدی ۳۳ وارهی ای دل به صحرا هم نخواهی شد زسنگ کودکان فارع سِ مزن گل بر سر دستار از این گلراز بیرون شو ّ درخت ار بارور شد سنگسار خلق می گرد« بود از فتنه دوراد چو سرو ازادگان فارغ کسی را کز ازل با شیر غم پرورد دورانش عجب دارم که گردد در بهشت حاوداد قارع مده از شکوهء بی جا ملال دوستان(مخفی) بعالم کس نگردید از زبال دشمنان فارع

معارف

بهن است به عا همه انوارمعارف باشدزجان جمله گی خوشدار معارف ازهمت شاه ادب آموزجوان بخت

طفل وزن ومرداست طلبگار معارف ای نسل توانای وطن ازدل وجان کوش گردیدهمه یکباره خریدار معارف نسوان که بسی بی خبرازعلم وهنربود شدبهره ورامروززانوارمعارف

اتیوسی کرفته اش کف کوهرشتقی «مخفی » منم از صدق طرفدارمعارف

۶

بر طرف

جان که گشته بسمل آن تیغ پرو بر طرف

دل که خون کردست آن اف

ناو ک مژگان و تیر غمزه اش را سینه ام

ک سا وه وت نف با زو پرظرفت سر که در راه وفا برباد دادم حیف نیست

تن که گر دیدست خاک آن سر کو برطرف

صبر و آرامم اک 3

آن خال هندو بر طرف

دست و پایم گر بتار زلف مشکین بست بست

کرد طوف گردنم قلاب گیسو بر طرف

هر نگاهش فتنه ای و هر ادایش آفتی

صد پلا گر ؛ ینم ار آن چشم جادو بر طرف

گفتگوی غیر را (مخفی) بو تدیر چیست

صد جفا گر بینم از آن شوخ بد خو بر طرف

۲ 1 ٍ 3 3

توشة عاشق

پرخولن بود از یاد لبت شيشه ی عاشق فکر دهن تنگ تو اندیشه ی عاشق

فرهاد چه داری سر آزار زلیخا

زدوهنگ: تاسا بدرر که وه عردعا تم آمد ز ازل رسم جفا شیوه ی معشوق

در راه وفا خاک شدن پيشه ی عاشق شرستکه هم کنل هی کته فرهاد بر پای خود است عاقبت این تيشه ی عاشق غم فافله سالار بود در سفر عشق

( مخفی) بود از خون جگر توشه ی عاشق

3 1 1 ۱ 1

چالاک

تا کی زهجرت , ای شوخ بی با ک

خون بارم از چشم» ریزم» بسرخاک

مثلت نا یده » چشم زمانه

بسیار خوبان » دیدم ندیدم

در فن شوخی » همچون تو چالاک

در کوره غم » تا چند سوزی

یز وت ِ

مانی قدم را » در چشم نمناک

مم و ره

گردد فدایت , این جان غمنا ک

زهری که باشد » از دوست (مخفی) م2 ۰ ۰ ۰ نت

هر گز نخواهیم » از غیر تریاک

پنبان می کنم شام هجران بسکه یاد آن لعل خندان می کنم در خیالش ملک کابل را بدخشان می کنم اله و حرمان و آه و داغ دل گل کرده است در بهار پیکسی سیر گلستان می کنم ۱ هردم از یاد نگاهی مه رخی لیلی وشی همچو مجنون بوسةٌ چشم غزالان می کنم کاکل پر چین او یکشب بخواب آمد مرا عمرها تعبیر آن خواب پریشان می کنم از فراقت می شوم دیوانه ؛ لیکن روز و شب 1 نچیدم من ز باغت باغبان تندی مکن خون دل از دیده باریدم بد امان می کنم

و کر دار هرا کانقن تن خویش را چون بوی گل در برگ پنهان می کنم گرچه مسکین و غریبم بوریای خویش را

کی برابر بر فراش تخت شاهان می کنم

( مخفی) دلریش را نبود سر بیت و غزل

خاطر خود را با این و آن پریشان می کنم

چشم جادویی

زجام باده شوقش» زبس سرشار و مدهوشم جنون هر لحظه می گوید» نهان صد راز در گوشم ی ی

نگاه چشم جادویی» مگر کردست مدهوشم ربوده قامت و رخساره» و لعل لب و چشمش

ز تن تاب و زرح رنگ و ز دل صبرو ز سرهوشم و ی ی و گفتم و فدای چشم آهوشم

اگر در زلف مشکینش, بشد از کف کف دل و دینم ز شام کفر بیرون کرد آن صبح بنا گوشم

چنان بیگانه کرد از عقل و هوشم عشوة ساقی که تا دور قيامت بر نمی آید بسر هوشم

نالد طبع من باغنچه ات ای باغبان مخروش خراب لعل مینوشم خراب لعل هندوشم

روم در باغ و بیخود هر نفس در پای سرو می افتم در آن ساعت که یاد آید از آن سرو قبا پوشم نه (مخفی) کفر را دانم نه آیین مسلمانی

ز دین و دل برون کردست. آن زلف سیه پوشم

لعل مینوش ۱ زبس که کرده خراب آن دو لعل مینوشم

8 ۳ ۲ 1 1

ِ ربج ابا کم بود هیا 1 اون ۳ تو ای حوروش دهد دستم 1 نعیم جنت و کوثر شود فراموشم

9 بر این امید که قاصد پیامت آرد باز ی وب با ۷۲ ِ خوشم بدین که رقیبم به شکوه ه یاد کند ۳ به محفلی که ز خاطر کند فراموشم 7 چو شب به صبح رسد هر نقفس دهد یادم 3 ز شام زلف کج و صبح آن بنا گوشم شب وصال تو ای ماهرخ ز حیرانی بسان آیینه از یاد خود فراموشم

ز بسکه چشم تو در کار سرمه تیز بود کند به پیش تو در هر نگاه خاموشم بیادم امد و در پای سرو افتادم نهال قامت آن دلبر قبا پوشم

هزار آیه قران زبر کنم (مخفی) به خط صفهء رویش رسم رود هوشم

بنازم

ز عشاق رنجیدنت را بنازم

باغیار خندیدنت را بنازم

بصد قهر از بزم با غیر رفتن

بصد ناز پس دیدنت را بنازم

به هنگام گلگشت در صحن بستان

به تمکین خرامیدنت را بنازم

بایمای < شم و اشارت ابرو

ادای سخن گفتدت را بنازء

و تی دل ا هس( ی )اون گر ۰ به قتلش کمر بستنت را بنازم

زمانی ده حلن. کتات از طرف ریاست مطبوعات برای مخفی ارسال شده بود و مخفی در ضمن پارچه شعری چنین تشکر کرده است : تشکرم بتو ای نامهء نکو فرجام سلام من برسانی برادرال کرام نما بر اهل ریاست دعای من تقدیم نه یک دعا و ثنا بلکه صد هزار سلام

(دع گپچج؛ گبیه مجقب توت

درین خرابه فتادم چو جغد زار و ضعیف ئ ی

بمانده است چو عنقا ز هستی ام یکنام 7 ۱ ۱ ی 9 به ضعف و پیری و درد و الم کرفتارم 3 2

که نیست لحظه یی در صحت و تنم آرام اگر چه خدمت ملت نیاید از دستم دعاست روز و شبم در طریقهء اسلام که بادشاه حوان بت خت ماست ظاهر شاه الاهی دولت و عمر ورا فزای دوام برادران وطن را خدا دهد توفیق

که جان به ملت و دولت فدا کنند مدام کنند جان و سر خود فدای خاک وطن که اهتنا پوت ور تکبا اه و نام تشک است مرا از ریاست مطبوع برین ضعیف دو جلد کتاب شد انعام بحز دعا چه زند سر ز «مخفی» عاجز که زنده گی رمقی مانده بر من ناکام

بخت بد

به خوبی روی خوبش دیده بودم زخوبان جمله دل ببریده بودم تنجیدم دانهء خحال لسن ر

بدام طره اش پیچیده بودم

رن 1

63ج مه مه لت میج 56

هگ رگج رسد

بلای هجر را نادیده بو دم

نهادم دل بعهد سست خوبان

غلط کردم خطا فهمیده بودم

ز رشک پیله برموی میانش

چو برمو گرد رم چومی گریم مخند ای گل که من هم یکی بر کریه ای ی

من این بخت بد بر گشتهء خود

ز اول مخفیا سنجیده بودم

آشعارنویسم

گر نامه به آن شوخ ستمگار نویسم خواهم که همه شکوه ز آزار نویسم بیداد تو در نامه و مکتوب نکنخد باید که چو افسانه در اخبار نویسم آندم که جفاهای تو تحریر نمایم صد بار کنم پاره و صد بار نویسم هر چند بسی کرده ام از عشق تو اقرار بر گشته ز اقرار خود انکار نویسم «مخفی» ستم دوست که گفتن نتوانم ناچار به ابیات و به اشعار نویسم

غزل دیل بمناست روزمعلم سر و ده تلاو ات و توسط برادرزاده مخفی میرعلام سرورخان درمحفل که به یادبودتجلیل ازمقام معلم ده کت نسوان « مخفی » دایر شده بو د قرائت م۵ اف

معلم ای نوردیده باش طلبگار معلم ‏

۱۰۲ ازصدق بکن گوش به گفتارمعلم

آ مد ملک وعالم و ادم متعلم شدختم رسل قافله سالارمعلم

بی راه بری راه به منزل نتواد برد بگذار قدم ی رفتار»علم

بر سکن دهد سلی استاد ازلطف پدربه بودآزارمعلم

جانا توبکن سعی که نا کام نمانی تانیک شو دنام تو دردارمعلم

در عصر معارف عهد ان شه افغان پرجوش بود رونق بازارمعلم

پارب نکنی سایهء اوازسرما کم کوهست زاحسان همه غمخوارمعلم ك کم خرد هیچمدان« مخفی» عاجز

کفتی وتا آموزز گفتار معلم

قمار عاشق

تا که دل سودابخوبان کرده ایم یم درقمارعشق تاوان کرده ایم

ناله وافغان نباشدشرط عشق

آتش اندرسینه پنهان کرده ایم وت یک اهل دل توا کر جاچومجنون دربیابان کرده ایم بولعجب دیدیم اوضاع جهاد

عقل رابرخویش حیران کرده ایم مردمانراعیب جویی می کنیم عیب های خویش پنهان کرده ایم رشوه برما فرض یمن واجب است نهی منکرراچه آسان کرده ایم

« مخفیا» ما کی به بیدل می رسیم

ِ ۱ 1 طٍ 3 ظ

بیر وی ازشعر دهقان کرده ایم

به جواب غزل مطیع

به دست سبحه و پیمانه در بغل دارم بکعبه رفتم و بتخانه در بغل دارم

مدام از دل صد چاک خویش چون شمشاد تناد ول کدف ,اند در بغل دارم

مکن حکایت مجنون و کوهکن که چنین زان اه و ۱ دار

بیاد نر گس مخمور می پرست کسی پیاله در کف و میخانه در بغل دارم

جو عندلیب من از باد گلشن وصلش هزار نالهء مستانه در بغل دارم

"بهر کجا فگند شمع عارضت پر نو

فای خویس و پروانه در من دارم

بگوی «مخفی» اگر گفته ای جواب «مطیع » کلید کعبه و بتخانه در بغل دارم

ترا بنده سوم

گفتگوی لب شیرین ترا بنده شوم

رسم دل بردن و آیین ترا بنده شوم حلقهء کا کل پرچین ترا بنده شوم

خال و آن عارض نسرین بو وم همچو ماهست عرقچین و به شب گیسویت ی

هست بر کبک د دلم هر مژه ات چنگل باز غمزهء چشم خمارین ترا بنده شوم

گر روی سیر چین خار شود گل پیشت خود گلی پنجهء گلچین ترا بنده شوم

سرو آزاد قدت دید ی ۱ این خرامیدن و تمکیر ترا بنده شوم

گر کنی عزم سواری» من مخفی صذبار گه عنان بوسم و گه زین ترا بنده شرم

بلای هجران

وم ین درد مرگ درمال 1 ند ند ه ۳ قهری بلطف پنهان دیدم ندیده بودم

ضد افتته در نگاهی + ضندغموه در آذآش شوخی چنین بدوراد » دیدم ند ید ه سع در باغ حسن سرویست » قدت ولیک جانا بای 2 پر اه تست اور کش ترا به آن چشم همچون تو کور نادان » دیدم ند ید ه بودم کشته مرا به صد حبر » بهر تسلی غیر این ان و ی و ند ید ه 9 مخفی بگوی دیگر » اين مصرع را مکرر

این درد رک درمال دیدم ندیده بودم

خاک پای معشوق

سیر لعل لب و چشم سرمه سای تو گردم فدای لطف سخن گفتن و ادای تو گردم

کنم فدای تو جا نا چو جان خویش بخواهم 2 جان که بهر یک جدا فدای تو گردم گر ؛ به لطف بخوانی و گر به قهر برانی

بقیمت تن و جان طالب رضای تو گردم

24

گپوی مجقه متا م جر 866

0 ترا ز جان شوم ایماه بنده گرچه آزادم ۳ بکن گذار بسویم که خاک پای تو گردم 6 بو بگو بمن ای شوخ بی وفا تا چند ۲ 7 1 مکن مکن بفدای تو جان من که مبادا ٍِ جفا زحد بری و من هم از وفای تو گردم ۴ اگرچه خون زجفایت شده دل «مخفی» | دلی دگر بودم . کاش و مبتلای تو گردم

پروانه گردیدم بریدم از همه تا باغمت همخانه گردیدم زحان وتن ملول و از خرد بیگانه گردیدم

ی ات این | ۱

گذاشتم جان به کف گرد تو چون پروانه گردیدم ات وت

ک ی مار کرد کعبه و بتخانه گردیدم چه پرسی نامی از نشه و کیفیت عشقم

بیاد چشم خواب آلوده ۳1 افسانه گردیدم درین دوران که موش هرخمی 9 من از فرزانه گی ها عاقبت فرزانه گردیدم چو سنجیدم بمردم رسم و آیین محبت را وتان اشتا و ز آشنا بیگانه گردیدم نمیباشد درین بازار صراف سخن مخفی

چه حاصل گر سخن را گوهر یکدانه گردیدم

معمای عشق

مثال تو شیرین شمایل ندیدم را وی ورین اگر راست گویم : نکارا برنجی

۶

چو تو شوخ بی باک و جاهل ندیدم دلم بردی و باز در فصد جانی مثال تو بی شرم سایل ندیدم مرامیل دل هست هردم بسویت ترا جز سوی غیر مایل ندیدم بخواندم سراپای دیوان عالم معمای از عشق مشکل ندیدم بشد عمر من صرف نا مهربانی که زو جز ستم هیچ حاصل ندیدم بکردم بسی «مخفیا» جستجوها کسی را درین دوره کامل بد یدم

۲ ۱

خوبان بدخشان للحمد رسیدم به ؟ کلستان بدخشان ۵ ۰ ص. مه از نسترن و سوری و صد برک و شقایق فرش است بهر کوه و بیابان بدخشان در اب و هوای خوش و اشجار و فوا که بی مثل بود نعمت الوان بدخشان از سیب صفاهان و سمرقند چه گویی ای بی خبر از بار ک و شغنان بدخشان باشد خجل از جنت رضوان بدخشان س کو کچه بکن سیر جوانان شناور

حُ. وا نگاه گذر کن به خیابان بدخشان ۰ ۰ ۵ ۰ م2 خونا به شده لعل زغم در جکر کوه از حسرت لعل لب خوبان بدخشان بر کنده دل از قوم و وطن کرده فراموش وز هر طرفی آمده مهمان بدخشان ِ"

9

گ

هو ۳ ی

هر شفونی ه نوش ای اس وال کم افسوس که رفتند عزیزان بدخشان یا «سید شاه ناصر» و يا «خواجة کرخی»" باد از قدم غیر نگهبان بدخشان رفتند حریفان همه از دهر و بمانده شا وه راهان فان

72 7 هم جوش گل و هنگام بهار و می گلرنگ وین (مخفی) ما بلبل خوش خوان بدخشاد

صه همور من

ای هلاک چشم فتانت نه من» صد همچو من وی خراب لعل خندانت نه من» صد همچو من جلوه گر شد تا مه روی تو از زیر نقاب

گشته جون آیینه خیرانت نه من» صد همچو من کش کات ای اف تیک وتف ان جان ودل را کرده قربانت نه من» صد همچو من همچو قمری طوق در گردن هزارت در هزار بندة سرو خرامانت نه من» صد همچو من

از خرد بیگانه گشته باد دو دام آشنا

همچو مجنون در بیابانت نه من» صد همچو من میروی از بزم من ای مجموعه دل در قما

هست چون کاکل پریشانت نه من» صد همچو من «مخفیا» گر این غزل بر طبق «واقف» گفته ای بنده طبع سخندانت نه من» صد همچو من

سسسس 777-۳۳۳۳۳ يم ت_:سزآ" تا آثآثآثآتآثسثتست م دربدخشان به ناصر خسرو بلخی شاه ناصر می گویند ویک سنگ هم بنام شاه ناصر است که در حریم آرامگاه او یافت می شود از آن سنگ در بدخشان تسبیح و مهره گردن می سازند

عاقبت کار ٍِ

با نگهی یار من پرده دل زار من برده دل زار من» با نگهی یار من سینه ی افگار من؛ شد هدف تبر او ها او مه اف کار ترک جفا کار من» ترک جفا کی کند رم باعث آزار من» گشته باغیار یار گشته باغیاز یار. باعث آزار من

حِ ۳ ۳ ۰ ۰ ۰ چهرهء کل نار من. شد زغمش زعفران ما 9 ِ و شد زغمش زعفران. چهرهء کل نار من دیده خونبار من» راز مرا کرده فاش راز مرا کرده فاش, دیدهء خونبار من تا جه شود مخفیا» عاقبت کار من

۳ 1 طٍ 3

سرو چمان

لیر سکن دل شش بانط یک لحظه نشین در برو؛ بشنو سخن من خود را به تو گم کرده» چنانم که ندانم من جان و تو تن یاء تو شده جاد به تن من مهرت بدلم جای چنان کرده که فردا در حشر زند بوی تو سر از کفن من عشقت زده اتش به سرایای وجودم چون پرده فانوس شده پیراهن من ترسم که چو فرهاد دهم بیهده جان را رحمی نکنی ای بت شیرین سخن من در باغ شده جمع گل و قمری و بلبل بخرام تو ای سرو چماد در چمن من

۱ ۱ ۳ در خواب شبی کر لب لعل تو ببوسم

۰ دس ۰ هرجاکه تو باشی برد انجا وطن من

آن بوسف من تاشده (مخفی) زبزم دور

این کلبهء تنها شده بین الحزن من

شام و سحر

ای شوخ جفا پیشهء بیداد گر من

بنگر که ز هجر تو چه آید به سر من رفتی ز برم ای بت بد مهر وببردی

صبر از دل و هوش از سر و نور از نظر من گویند که ازدل گذری هست به دلها خون گشت دل و هیچ ندیدم اثر من ی اه توت 0 تو گشايم نظری با د گر من

جز زلف و رخ پار که دارم بخیالش

فرق دگری نیست ز شام وسحر من

در باغ شده زیر پر فاخته پنهان

تا سرو و بدیده است بت جلوه گر من

( مخفی) بجز ! زاشک که این هم گذردزوه و کی وه و

قربان جنون

چون یار وداعم کند ای دل » همه خون شو یک قطره ای آخر زره ی دیده . برون شو گردون همه دون پرور و همسفله نواز است یک چند به اوضاع جهان بنگر و خون شو در بحر رود بحر شود قطرهء ناچیز

ای کم تو از خویش برود آی وفزون شو ای صبر و برو سروی عشق نداری

ای عقل ز سر ری رت و رفتم بطواف حرم و گفت سروشم دی ۰ برون آی و درون شو تا محو توگردند همه آیینه رویال

ای صیقل ز نگار دل از پرده برود شو (مخفی) بجز از لطف تو غمخوار ندارد ای مفخر کونین مرا رهنمون شو

8 ٍ 1 4 ظ ۳ 3

خط خوبان رون ۵ کرد سم آافسته اهستد ح م2 و ای ی ی ین مبادا بشنود چرخ کهن اهستته هه به صد افسون چو طفلی را که بفریبند با شکر دلم را برد آن شیرین سخن آهسته آهسته فدایت حان مه ن قاصد چو بردی نامه ام اورا زبانی هم بگو احوال من آهسته آهسته جوت اسر بهار قندهار و دوستان باهم که می گشتیم باهم در چمن آهسته آهسته توت کر شیر اون ری )را کرغ سخن با مدعی در انحمن آهسته اهسته

۳ ۰

موش و تا یک رف

عجب چشم سیاه و حشت آمیز ی ی ۳ مرا او ور رون

کمر بسته به قتلم چشم مستش بکف شمشیر از ابرو گرفته 7 نف کشت فقو آن زلف فرب مگر شب بو از آن شب بو گرفته به پهلوی تو تا جا کرد اغیار

مرا دردی است در پهلو گرفته بریده دل ز عیش هر دو عالم

( چون مخفی) باغم او خو گرفته

شنگ‌فه

ره بهار وسبزه و جوش شحوفه همی نالید بل زار و می گفت سق وی زبان حال و خاموش شوفه ۷

شکوفه زجود خوان کرم پررگشاده است شگوفه هزار نعمت الوان نهاده است شگوفه ۲ اگر بسیر خرامی بپای بوسیت ای گل

: ٍ 1 ص

به صحن باعغ خیابان فتاده است شکوفه ببین بدیده ی عبرت که چشم اگر پوشی ز اوج رو به تنزل نهاده است شگوفه غرور عیش جوانی دمی است همچو حباب فتد بخاک اگر پر کشاده است شگوفه خوش است مصرع «صائب» که گفت ای «مخفی »

ز حلوهٌ که دل از دست داده است شگوفه

تخت سلیمان نوروز جهان گشته گل افشان ز شگوفه فرش زرو سیم است خیابان ز شگوفه یک عالم شور ات عوایان وطن را گویا در و بام است چراغان ز شگوفه مرغان چمن نغمه ی داود سرایند آورد وتان اش کر خر

هر دم بسر سبزه ز تحریک نسیمی گلریز کند شاخ درختان ز شگوفه بلبل همه شب تا به سحر زاربنالد پیوسته کند ناله و افغان ز شگوفه دوران گل و عیش جهان پا به ر کاب است یک هفته تهی گشت گلستان ز شگوفه اموات شجر زنده کند باد بهاری

( مخفی) بنگر صنعت یزدان ز*شگوفه

۲ 1

کجا دل مرا از دوستان دارد حدا دل ندانم تاه دارد مدعا دل

۳ ِ ۰ ص_ زلیخا روی یوسف دیده می کفت کین

۱

صبوری از دل عاشق مجویید کدی اه 3 نداری رحم هب 5 شوخ ندانم در برت سنگ است یا دل علط باشنها کر شجرق,وا کون جرا دادم بیار بی وفا دل

ت ی تت ع و

مرا افگند آخر در بلا دل 7 آزرده ام از اهل زمانه یا که ات سا مس و تو هیربی:ها مکویتبان کر دق الهی خون شوی ای بی وفا دل بمن شد (مخفیا) نا اشنا دل

درکنار گل

ساقی بیا که کلزق زور کازد کل یی ی دای ۳ گردان شدست کشتی گل هر طرف مگر در بای آتشین شده باغ از شرار گل از سبزه کرده فرش چمن باغهای صنع آمد سحاب تا که بشوید غبار گل عالم معطر است مگر تاجر بهار آورده مشک و عنبر سارا ببار گل قتد ها کیره و سم رز ود حور از خنده خورده اند مگر ک وکنار گل آن سروناز گشته خرامان سوی چمن ی ی ی ار ۳

آمد فغان نالهء بلیل ز خار گل 1 هست در پی یک خنده (مخفیا) سص

قربان کیستی ای دیده با زواله و حیران کیستی ای دل اسیر زلف پریشان کیستی

مه ۰ ص ای سرو قد غنچه لب کلعزار من زیب بهار و زینت بستان کیستی ای پادشاه حسن سلیمان کیستی ما خون دل خوریم و تو با غیر جام می گریان من از رقیب و تو خندان کیستی یعقوب وار بیت حزن گشته خانه ام ای نی ی ی جات هم بو که و زان کت رل ی

۱ 1 طِ 1

ستم تنبایی

دوستان با که دهم شرح عم تنهایی عافیت جر 3 ار بم الم تنهایی

پارهمدرد بود زهر غمم ر ااتریاک

همه غم سهل بود آه غم تنهایی

کردی ای چرخ ز یاراد موافق دورم ۳ آخر علم تنهایی

لشکر فکر و غم از هر طرف آورد هجوم

سر نهم بر سر زانو چودم تنهایی

شب یلااست شبمء روز قیامت روزم

دیدم این لیل و نها از کرم تنهایی

جوز اوه وج کرد ۱ ازل رفت نگرده کم و بیش (مخفیا ) صبر گزین در حرم تنهایی

تیغ دو ابرو

ای آنکه ز فرد احبرت نیست که هستی مفرور مشو هیچ گر از خود خبر هستی باری بتو معلوم شود حال بد و نیک روزیکه از این منزل پر حادثه رستی جز تیغ دوابروی تو آن چشم می آلود مر نک ات دم تن کف همست چشم تو و صد غمزه بهر غمزه بلایی زلف تو و صد حلقه بهر حلقه شکستی ی دی وی میا پوس

م

: ٍ ۲ ط 3 1 3

دب و مخفی به اقتفای غزلی که روزی از طریق رادیو در بارهء صندلی خوانده شده بود غزلی سروده اتفته که ات تقدیم می شود. منقل آتش بود گل در بهارصندلی برف همچون نسترن درشاخسار صندلی چارمغز و توت و قند و صندلی پسته و جلغوزه را میکن نثار صندلی شولهء غوربندی و کچری قروت کابلی بت نی ۶( غرغر اسد ستیشن چون رعد و برق

رادیو باید که باشد در کنار صندلی

بسکه جا در استخوانم کرد درد مجمجه

در تموز هم می کشم من انتظار صندلی سرفه و ریزش نباشد خوش مخنی که هست مجلسی بادوستاد در روز گار صندلی

نقش حیال

این عالم عبرت نیست. جز برق شرر چیزی در مشرب و مأکولش جز خون جگر چیزی در عیش و غم عالم» در بیش و کمش هر دم هر چند نظر کردم. نامد به نظر چیزی

قوت و اش

حاصل ز هنر نبود بر اهل هنر چیزی

صد غوطه بخون دل» خحوردیم وبکف نامد غواص خیالم را از در و گهر چیزی

عیبش ز هنر بهتر» تلخش ز شکر خوشتر هر کس که بکف دارد, از سیم و ز زر چیزی عمری است گرفتارء. در جمع اسیرانت

از لطف نظر سویم» ای شوخ پسر چیزی خلقی به فغان آمد از نالٌ من لکن

اندر دل سخت تو ناورد اثر چیزی

سنبل که پریشان است. در باغ نسیم آورد از نگهت گیسویت البته خبر چیزی

( مخفی) چو بسی دیدم در نیک و بد عالم جز نقش خیال او. نامد به نظر چیزی

(هم‌کیبم هه مج مود ماس 366

3 1 ۲ 1 ۳ 3 3

۲۸

ب) قصاید

تاریخ جلوس نادرشاه بر تخت سلطنت نگر به قدرت خلاق قادر یکتا

وقوف نیست پراسرارحکمتش کس را به نیم لحظه , بی اگرعالمی زند برهم نه دم زدنست و نه جای چون و چرا به عقل ناقص خود مدتیست حیرانم چه خواست بود زپرورد گار بی همتا که جای پادشهان نجیب عالیقدر نشست سارق بدبخت روسیاه ...

چه حکمتست که شهزاد گان شیرافگن ره فا سک ور راوس ان رح هزار حیف که این پردلان اسلامی که کشته می شدی اندر جهاد روز جزا مگر که گشت خلایق خود از خدا غافل زناسپاسی مردم شد این بلا برپا

کم شکر که کرقت نون ها مقیول رساند سارق ملعون شهر رابه جزا نشست بازبه تخت شه شهنشاهی

که هست درخور تاج ونگین ولایق جا شجاع دولت افغان و نادر دوران

شه شهان خراسان به عدل و جود و سخا زهمت دم تیفش بکشت خلق خلاص زننگ شاهی دزدان ظالم رسوا هزاربار به شاه جهان مبار ک باد گرفت تخت به شمشیر خویش نام خدا سخن به مدح تو گفتن شها چه حد منست زبسکه بود دلم پر زخون درین غوغا

زشادی دل خود چند حرف نالایق ۳7 و ۱ بگفتم ای شه دوران پذیر عذر مرا به حق شاه رسالت که جد این داعیست که بود روز و شبم دست عذر سوی دعا ۷ مبین تو لایق تا ج و نگین لثیم و خطا چو کرد قاضی الحاجات عذر بنده قبول

0 م2 کنیم شکر به پرورد کار ارض و سما ی نت ات ی یعس ۲3 « چراغ دین نبی» شد حساب آن 1 دگر دعا و ثنا زین ضعیفه باد نثار ببار گاه وزیر سخن رس دانا بکار شاه چو بوذر جمهر پر تدبیر اه ارسیای مهم اسب ۱5 وزیر عاقل دانا ‏ ان ای که ارست ظل شهنشاه شاه ظل خد نود برادر و بازوی شاه شاه محمو د که هم خدای ازو راضی باد وخلق خد بود اگر شب و روزم به خمست الاوقات دعای دولت شاه و وزیر شکر ثٌنا الاهی تا که بود مهر و ماه در گردش لوای دولت و اقبال شاه باد بپا خموش باش تو «مخفی» که جای ادابست به عذر کوش و دعاختم کن سح" کوتاه

: ۱ ۲ 1 بط 3 3

۰ مه ۵ .72 ۴ تاریخ وفات میر شهزاده جهانگیر فرزند میر جهاندارشاه ملقب به (اغای کلان) متخلص به «دلریش» از طبع مخفی بدخشی

اکن نت فان تاش فا در راز شوی آخر به زیر خاک پنهان بشد از جبر این چرخ ستمکر هزاران خانهةٌ اباد ویران چه شد اهل رسول و خاندانش چه شد پیغمبراد و پیشوایان نماند هیچکس جاوید در دهر به جز ذات حق و آیات قرآن هزار افسوس کان شاه نکوبعت شرو . کردای شاهان فان نسب اولادة مخدوم اعظم و بو سب مسمی بود بامیر جهانگیر که بود هم میر و هم آقای دوران چو شد اعداد سنش تا به هفتاد وداعی کرد با اولاد و اخوان یکی از جمله هم صحبتانش که بود این مخفی زار و پریشان زیا نم لال و طبعم گنگ گردید وی و7۳ به نزدیک خدای خویش رو کرد به جنت شد فرین حود و غیلمان چه گویم از نغمش احباب چون شد

که گردد روز محو از فکر یاران

هزار و سیصد و هجده است دیواد همان هم هست در فکر تو آسان پکش پا از شهر سر از قدم گیر بتاریخش بگو «شاه بدخشان»

بو بتار یخ ۰ سرطان ۱۳۳۸ ه . ش محمد ظاهر بادشاه افغانستان وبدیدت

(کپهد کبیه مق و۶ ۳۳۲۷ ۱۳۴

مخفی نیز رفت. مخفی به احترام پادشاه اببات ذیل ر سرود که ذریعهء ان

ام حانشین نادر افغان خوش آمدی

ای داد رس بداد غریبان خوش آمدی ی وتیماد خوش آمدی سر سبز گشت دشت و درو کوهسار ما ای خضر پی به ملک بدخشان خوش آمدی هستی به جود حاتم ونوشیرواد بعدل

ای 1 درعدل و داد کوش که شاهان رو کار بردند افتخار بدین نان وی هرفن دانی که شأن وشو کت شاهیست در گذز بز ام یه و۳ خورش آمدی احلاق نیک وخلق نکوی توظاهراست ای هس ان عون امن بادانثارمقدمت الاآن خوش آمدی

۱۳۲

آباد گشته قندزوبغلان وتالقان

پسمانده ایم ازهمه اخوان خوش آمدی لطفی نما که چارهء بهبودما شود

مگذار مان اضافه -ریشان خوش آمدی ذات شه است همچوطبیبی وما علیل کققان تون دلیل به درمان خوش امدی این «مخفی» ضعیفهء عاجزبه هرنماز و دعابت ازدل واز حاد خوش آمدی

ج )امراثی

تاریخ فوت میر محمود شاه عاجز از طبع مخفی صبيه او ته مک که گوسین دقع سازی به مرگ اما نشاید چاره سازی اگر یببی تو عمر خضر یا نوح روی آخر ازین دار مجازی درین فانی کسی باقی نماند

بجز از ذات پاک بی نیازی زفقدان فقید نام داری

ترحم پیشه و عاجز نوازی هزار و سیصد و هفتادنه بود زهجرت فوت محمود شاه غازی بروح رفتگان مخفی دا وم الاهی عاقبت راک ساره

2 2

مه 5 ۲۳۹ ۹ م2 :9 ناریخ وفات مرحوم میر محمد شاه غمگین برادر مخفی بدخشی از طب 9

فوت حون و جه ع بای ی رن ِ "- هو انش ری اب ز خاندان نبی و ولی و پیغمبر چه ناله ها که ز دست تو شد به خلد برین به غم نشسته ز بیدادت آل پیغمبر بزیدیان همه دلشاد و طعن و لعنت هین من ضعیف ز دست تو چون فغان نکنم کز اوح بر یو ی بر ین ببردی از بر من ابروی و عزت من برادری که مرا بود همچو جان شیرین نه اهل و بیت بشد سینه چاک ازین ماتم

3 1 ِ ضٍ ض

که سوخت در غم او آشنا زخویش و قرین به خواهران نه برادر که از پدر بهتر

پدر کجا زپدر بود مهربان چنین

ما وت و رن عویش کار مدام مر حمت و لطف بودیش چندین چو بوعلی به طبیعت به عقل افلاطون درین زمانه به فضلش نبود کس دومین بهر مهی دو کلام شریف کردی ختم مدام بود درو دو دلایلش تلقین

اگر تو کذب ندانی کلام من دیدم

بحق حق که کرامات او به چشم یقین حسب همین و نسب بود شاه و شهزادم سک هون یر وه رتیر ی کی ز بس که روز وشبش بود با تلاوت خوی به وقت نزع همی خواند سورة یاسین چو سی و هشت شد عمرش به پیستم شول به شام جمعه وداع کرد و شد به خلد برین بشد شهید پر حسرت بگوشة غربت

1 1 ط 3

۱۳۴

م۱

بفرق مادر و خواهر بریخت خاک و بشد به پای خرقه جسدش به قندهار دفین

چو دید عالم فانی نه جای عیش و خوشیست ز روی عقل بکردی تخلصش «غمگین»

ز عقل سال وفاتش بخواستم گفت

ز درد دل بفزا مخفی و بگو «غمگین»

هد ید کد تاریخ فوت دختر سردارمحمد یوسف خان زوجه مرحوم سردارمحمد ۲ ۲ : 72 1 ۱ عزیز خان حا کم کلان سابق بدخشان که در اثر گزیدن زنبور در سنه ۱۳۱۲ پدرود حیات گفته و در خواز ا ایکا حضرت میر غباث الدین غیانی در فغان از جبر چرخ پرشر و شور سراسر شهد عیشش نیش زنبور پس یک نوش صد نیشش مهیا هزاران ماتمش باشد به یک صور ۲" مم هزاران دلبران ماه رخسار که در با کت کنر مسئور دریغ اون از بانوی کابل ق ی ونر حسب باعقل و عصمت گشته مشهور قد سروش نهال باغ شاهی رخش چود مهر و مه نور پس نور فلک در ماتم خورشید تابان با تن ِ ۱ ۱ اکر خون گرید از غم هست معذور

))2(

عیال و مونس سردار افغان

که سر دار از غمش کراد نا ربجور زفرزندان و یارانش جدا کرد

قضا اید به مثل نیش زنبور

بکنده دل ازین دنیای فانی

بعقباً شد قرین حنت و حور

به مثل لعل در کان ردخشان

دفین گردید از ملک و وطن دور خدا خود صبر بخشد دوستانش

ِ ىٍِ 3 3

که داغش هست اندر سینه ناسور یی انیت از دنا فان الاهی عاقبت را دار معمور

بکن مخفی حساب رحلت او که تا گردد به شاه منظور

چو پا بیرون کشید از ملک گفتا خرد تاریخ فوتش ماه مغقور »

۰ مه تاریخ وفات میر سکندر خان فرزند میر عالم گذشته و پدر میر عالم موجوده که در ( پسی راه ) زردیو بهارک بدخشان ساکن است. برین دو روزه طلسمات 1 سم ۳ ۱ مبند دل تو اکُر عاقلی و کر هوشیار در ۲ ۱ عم چو آب در گذر است این جهان زنده کیش بروی موح ندارد کسی سکون و قرار کحا شهان که د بگیرند تاح و ت تخت و سیاه ك م7 ۰ کحاست ماهر خان چو سرو کلرخسار رز شعر | این دو مصرع خسب الحال نکر کت ود رده و از مس ز منحنیق فلک سنکها همی بارد

1 1 1 ّ ض 7 مج 3

۱۳۶۳

من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار

غرض که شاه بدخشان میر اسکندر

بشد ز عالم فانی بسوی دار قرار

به برجم حوت شب جمعه ذی الحجه برفت جانب فردوس آن نکو کردار

ز عقل سال وفاتش چو خواستی مخفقی چه حاصل است که پیچیده آوری به شمار شود چه واضح دارش حساب رحلت او به سال سیصد و پنجاه و پنج هزار

اد جد بو مرثیه در وفات مرحوم شاه عبد الّه یمک بد خسن از طبع مخ ۳ 72۳۳۳ ۰ تا که کردون دون بود دوار نکند بر مراد کس رفتار گر جهان گیری همچو اسکندر عاقبت یک جوت نیاید کار بصص ۹ - گیرد اخر بخاک تیره قرار شاه باه ان:ضوالآزاش 3 صاحب فضل و دانش و هشیار آن مدیر صدارت عظما ۰ ۰ _ اققان وفت نا ال افکاره هر کیتسال انشا کی اسف خاصه مرد فقیه و صاحب کار جمله بارید خون دل به کنار کیست او تا نشد از اين ماتم دیده او ز اشک ها خونبار کرد مخفی به آه و با افسوس

سنه هجرت رسول کریم سیصد و شصت و هفت بود و هزار

د ) مادهء تاریخ در تاریخ شهادت انور پادشاه غازی که یک مرد شجاع و دلیر دولت عثمانی بود و در حهاد روسیه در پاردریا علیه و ها سر بت ماوت نوشید. پادشاه انور آن شجاع زمان صتفت: اعل سس ار هی سا روز آدینه عشر ذوالححه موی ی ارین مار ی سا حاش بادا به حنت الماوا زانکه او هم شهید و غازی شد جستم از عقل حساب تاریخش گفت روشن به ترک و تازی شد سر جنت فزا بگو مخفی سال فوتش «شهید و غازی» شد سال ۱۹۲۲ م

۳ ۲ ِ 7 ما 1

عد جد

ماده ء تاریخ تولد برادر زادهء مخفی میر غلام سرور از طبع مخفی صبح دوشنبه بود ماه صفر روز مولود این خحسته یسر ۱ ۲ م9 خاطر دوستان چو کل بشگفت ی( 5 کشت روشن به روش چشم پدر تا ببخشد بروی پیغمبر ص_

نام نیکش غلام آن سرور خواست مخفی چو سال تاریخش از خرد گفت: نکته یی چوگهر نام حق را بنه تو برسر مرع وی ۱ برار ز سر

مرغ حق گو حساب تاربخش مرغ شد سال آن نکو اختر

ه ) مقطعات

تاریخ و فات میر سهراب شاه سر ی ات کرده و در هديرء «علی آیاد» مدفون ک ند اقتت: مير سهراب شاه که از دوران

۱ 1 1

و ره ۳ گرجه شهزاده بدخشان بود گشت عمری به ملک غیر غریب چو قضا بر سر آمدش مطلق

نه مداوا بکار شد نه طبیب

ماه شوال شام یکشنبه

کرد ز احباب روی بسوی حبیب سال تاریخ آن دبیر خرد

کرد تحریر بر بعید و قریب

پا ز گل بر کشید سر ز قدم گفت از روی آه مير غریب

ِ 3

تاریخ وفات میر سید محمود مشهور به «میر اوراق» که لقب مذ کور یکی از رتبه های زمان حکومت بخارا و در افغانستان معادل رتبة نغند مشری ست و میر مذ کور پسر عم مخفی بدخشی بوده است: ۱۳۸ تا ی کون سور

کس نشد شاد اندرین فانی

هر که آمد دو روز کشتی راند شد ز گرداب چرخ طوفانی

غر ضص ات ان وکا دهر هم به آداب و هم به انسانی مير صاحب اوراق تر کستان اصل شهزادهء بدخشانی

سید و اهل فضل و کم همتا

در سجن یی و سای

در بخارابه فضل و دانش طاق در بدخشان نبودیش ثانی

شام جمعه جمادی الاول

کرد پدرود عالم فانی

چهاردهم ز برج جدی بود

سوی رضوان بشد به مهمائی یک هزار و چهل ویک و سه صد سنه هحری است اگر دانی جاش فردوس باد «مخفی» گفت سال تاریخ او به آسانی

8 ۲ 1 ج

2 3 از ریاست مطبو عات وقت دو جلد کتاب بزباد پشتو به مخفی ارسال شده و مخفی این ابیات را در جواب آن انشا کرده است: کتابی را که مطبوعات بخشید نهاد ازلطف منتها به جانم ولی افسوس و صد افسوس دارم که یک حرفی ز معنایش ندانم خداوندم دهد عمر دوباره که چندی درس پشتو را بخوانم

(3)کچچج؛ چم مه دوگ مچ تج 35۳ _

ی

و ) مخمسات :

یی و و ی ان ات نا گاه در امد از درم دوست

ددع

جود خندهء حان فزاش ش دیدم حرف از لب شکرش شنیدم

از باغ مراد گل بچیدم

پیش قدمش بسر دویدم

در 1 و

> 3 سا و وروی که نظری بجانب من

دم همین کی

و

می رفت بباغ آن نگارین

با خال سیاه و زلف مشکین لت شنده: کتان و برد از ,کنخ

این است که بی وفاست و بد خوست

ود عی جد

ی میباش به التحای سعدی

بم عم گرچه همه عالمت دعاکُوست

دج (مخمس مخفی بدخشی بر غزل زیب النساء مخفی گور گانی) ی

نگنتی یک شبی اینجا اسیری هست در دامی

پرسی حالم ای نا مهربان از ناز خود کامی

اکل کاض ی بش۳٩‏ پیغامی

نکردی یاد مهجوران به مکتوب و شدایامی

3

و 3

ندیدم از تو من ای بی وفا یک لحظه دلداری سای هس۳5 سلیمان را بدان حشمت ز موران 4 کت تلا ار از که ام تو الطافی نمی داری نوازش می توان کردن گدایان را به دشنامی

3 9

بگو پیغامم ای باد سحر آن شوخ جاهل را که از هجرت بنوشم تا بکی این زهر قاتل را پرستم با خیالت عمرها سودای باطل را

بیا ای مایه آرام دل آرام ده دل را

که نبود بیش از ین بی تو مرا صبری و آرامی

3 ۲ 1

۱ 1 طٍ 3 ی

۱۳۲

یو کبک

نگردد دور گل بلبل چو بیند روی نیکویت فقوت شک در باف ال ار رت ت. سوت کند قالب تهی دایم هلال از شرم ابرویت

براید افتاب ای مه برای دیدد رویت

نماید گوشه ی ابرو اگر حسن تو در شامی

دج ی اسیر نو گرفتارم در این دامم چه خواهد شد درین گرداب غم آغاز و فرجامم چه خواهد شد او از سم

نمی دانم من ای (مخفی) سرانجامم چه خواهد شد بکار خود چو می بینم نمی بینم سرانجامی

(مخمس بر غزل پری حصاری)

آن سر که نیست مهر تواش» ور شکسته به آن دل که نیست از تو در أن غم نشسته به از نیش زهر داده غم زارو خسته به

چشمی که نیست با زبروی 0 دستی که دامن کرد اش کرت

یوعد 3

روزیکه چهره عالم هستی به من نمود آن روز برق تور ربود مهرت تنید در رگ و پی همچو تاروپود دل را که رشته ابست بشیرازهء وحود پیوند اگر بغیر تو باشد گسسته به

ید > ج

با طرهء تو تادل عشاق بند شد جانها همه بر اتش عشقت سیند شد ۰ 9 ۱ ۱ 5 رفتی و آه دل شد کات دو چند شد

بر قول زاهدان ریایی نرفته خوش

این پند پوچ و وعظ ریایی نگفته خوش هر قیل و قال بیهده را ناشنفته خوش حرفیکه درد عشق ندارد نهفته خوش آهی که بی اثر بود ازدل نرسته به

۲ 1 ۳ 1 3

جبد > 246

مخفی بهار خوش خبری می کند به بزم گلها نثار سیم و زری می کند به بزم ساقی ما چه جلوه گری می کند به بزم مشب خیال نشه پری "می کند به بزم زاهد برو که شيشه تقوی شکسته به

(مخمس بر غزل وحشی) عمریکه براه تو دویدیم دویدیم

گر زهر غم و رنج چشیدیم چشیدیم یا مهر و وفای تو ندیدیم ندیدیم

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم امید زهر کس که بریدیم بریدیم

۱ ٩ 1 3

۱۳۳

ید دک

تا چند گل وصل تو را غیر بچیند؟

تا کی همه سر جور و تطاول ز تو بیند؟ این صید دگر چنگل شهباز نبیند

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

رفتن بر رندان دغا باز غلط بود می خوردنت ای دلبر طناز غلط بود آن عربده و قهر بما باز غلط بود رم دادن صید خود از اغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

و

تا چند کنی ناله چو بلبل به چمن ها «مخفی» نه غم یار بود بهر تو تنها هرگل طلب این خار کشیده به رسن ها «وحشی» الم دوری و این قسم سخن ها آن نیست که ماهم نشنیدیم شنیدیم

و و2

(مخمس مخفی بدخشی بر غزل مخفی هندی) نه در فراق تو عمری بسر توان کردن

نه طوف کوی تو شام و سحر توان کردن نه لحظهء غمت از دل بدر توان کردن

نه سوی گلشن وصلت نظر توان کردن

نه در حریم خیالت گذر توان کردن

کید >

۱ ما ای یا مکرم از ازل بپروردن غذای من نبود غیر خون دل خوردن

وم ۰ چه زند کی است که هر ساعتش بود مردن نه با رقیب تواد لحظهء بسر بردن ه ازد یار محبت سفر توان کردن

دب بو چو من زشادی ایام کس نشد نومید

نه مونسی که بگویم به او غم جاوید نه طاقت که د گر بار طنز و طعنه کشید نه بر وقای تو بستن توان دل امید

نه از جفای تو قطع نظر توان کردن

جد 36 3

کشاد کار فرا:عقده ای استت پس نشکا بکار خویش فرو مانده ام من بی دل

نه از خیال تو یکدم شدن توان غافل

نه راز عشق تو بتوان نهفتن اندر دل ین رین تسوا یر وان کزوا

3

مخمس بر غزل ادا

و شیطانم هنوز در تحیر گاه عالم محو و حیرانم هنوز

روز و شب مشغول بازی همچو طفلانم هنو

از شکست تو به دارد زلف عصیانم هنوز

۳ ۲ 1 ٍِِ

۱۳۶

اه حست ما با از مه تا گنت

ملک دلها را به تیغ ابرو از خوبان گرفت لعل سیراب تو از شهد و شکر تاوان گرفت عمرها شد خضر خطت جشمهء حیوان 1 در خیال ظلمت زلف پریشانم هنوز

دج بو

با کهاشل ما وا غاهو ها کا. کویت» در ازل ی کاشکی هرگز نمی دیدیم رویت در ازل دیده بودم عارض بیگانه خویت در ازل آشنا مژگان نمی گردد بم ژگانم هنوز

هر که سویت یک نظر آی دلبر عیار کرد دین ودل بر باد داد و از خرد انکار کرد همچو صنعان بت پرستید و به کفر اقرار کرد عقدهء زلفت شمردن سبحه رازنار کرد کس نمیداند زبان کفر و ایمانم هنوز

دج

دوستان دردا منش عمری زدم چنگ امید

صد جفا (مخفی) از آن شوخ ستمگر پیشه دید

آنچه دیدم نیست کس تا کف و گشت خطش زلف و زلفش ریش و ریشش شد سفید ا فا "من بسته آن عهد و پیمانم هنوز

2 2 2

مر هر و ۱9 رک کرت ت و نشد شاد دل ناشادم

۱

کاس این نکته نمی داد بباد استادم

که درین ورط» غم هیچ نمی افتادم

این چه عصری است که نبود اثر از عدل و تمیز و بود جهل عزیز همه حاعر بده و حنگ و حدال است و ستیز کا ش حساس نمی بود دل ناشادم

ای یت ی ی

نبود امد و فا از خود و از ا کات

صدق و اخلاص کنون نیست بحز افسانه خول دل خورده درین دیر شراب آبادم

۲ آ 1 طٍ 5 3

دج بو داغ آن لاله عذارم شده در دل ناسور

غم بود همدم وراحت شده است از من دور 0 ۰ 2 97 زاهد ار درد ندارد توبه او گو معذور

او چه داند چه بود این همه گی بیدادم

ج ی و ان بر دل غمکش من گشته فزون بار فشار

رفته از من دگر آرام و صبوری و قرار

آشاهیا یت ها عبر کر دزی نان

ترسم انديشه این غم بدهد بربادم

۱ 1 ّ ص ۳4

۱۳۸

قسمیکه در یادداشت ت های مخفی به چشم می خورد. او مخمس ذیل ر در حالیکه قو ه 4 و ی داده نو د۵. برادر زاده اش میر ۱ ر نزدش نشانده خود می گفته و او می نوشته است : عشق بازان تو گر عاقل و گر فرزانه همه سر گشته و دلیاخته و دیوانه

مِ

مست و شیدای جمالت ز خرد بیکانه ای نگه بانظرت هم می وهم میخانه

گردش چشم تو هم ساغر و هم پیما گبر در دیر مغان شیخ بود در منبر

هر یکی نفمه نوازد بقانون دگر

همه را روی بدر گاه تو باشد یکسر هم مسلمان ز تو حاجت طلب هم کافر طاق ابروی تو هم کعبه وهم بتخانه همچو طاوّس دو صد جلوه نمودی بنظر دل ربودی ز همه ماه رخان دلبر ذره یی پرتو حسن تو بود شمس و ثم رِ که تو هم شمعی و هم کل چه عجب باشد اکر که دید دل بتو هم بلبل و هم پروانه او ات سودا زده ننمودی روت اکتا کسضاهفت شون ماوت کاش باد سحری حانب ما اردیوت

لب رین بو هي فون دود م2 ۳9 شا کرام تو هم دام بود هم دانه یار مخقی شبی همخانه شدی يا عاشق همدم ساغر و پیمانه شدی یا عاشق ساقی محلس رندانه شدی يا عاشق کفت: قطات» که دای اه شدی با عاشق ای به قربان تو هم عاشق وهم دیوانه

> > بتاریخ ۱۶ حمل ۱۳۳۶ مرحومه مخفی با وصفیکه بسیار ضعیف شده درین زماد مخفی ۸۲ سال داشت و بنا به خراهش مر حوم میر عبدالواحد خان ساعی» که نوادهء عموی مر حومه بود پنج بیت حکیم شفاهی را مخمس کرده و جون خودش نوشته نمی توانست بنا در نوشتن اد از برادر زاده اش جح و وود مه یه هر سای کریو یت جانها همه بسمل شدهء غمزءه جادوت آهو به ختن منفعل از رايحةٌ بوت ای خنده زده لعل تو بر حقهٌ باقوت یاقوت لب لعل تو مرجان مرا قوت خالق ز ازل کرد هویدا علم صنع تس م۰ ۰ بهتر ز تو هر کز نکشیده رقمی صنم با آب زبرجد به خحط خوش قلم صنم بنوشته به پشت لب لعل تو که یاقوت جانان سوی دلباخته گانت گذری کن ِ 2 ۱ از اه دل سوخته کانت حذری کن قربان وفایت به وفاتم گذری کن 2 هر کس چو زلخیا به جمالت نگریدی دیوانه و شیدا شده کفها ببریدی با حسن ملیحت مه کنعان نرسیدی بم هاروت کر از دیدهء ماروت دیدی

1 :

عِ صد ساحری اموختی از نر کس حادوت عیسی نبود از کرم همچو تو شاهی بر مخفی عاحز کنی از لطف

ِ 1 3

۱۳۰

بس همچو من بنده دلسوز فدابی صد دل چو دل زار حفایش دب «شفاهی » قربان کششهای کان خانهٌ ابروت

مخمس بر غزل «قصاب» کاشانی

ایام بکام دل ما نیست چه حاصل؟

شامست که صبحش ز قفا نیست چه حاصل؟ رنجورم و امید شفانیست چه حاصل؟ دردیکه ازو کام روا نیست چه حاصل؟ یاری که درو مهر و وفانیست چه حاصل؟

دج ی

در گلشن دهرست دلم غنچه یی افسوس تکیت ها شک یی اف هردم بکشم اه و بهر لحظه یی افسوس بو ۱ از غم او پنجه یی افسوس زین باغْ گلی بر سر مانیست چه حاصل؟

ید ید 3

در گنبد افلاک که هر نی بنواهست

هر سوخته دل را که بود سوز جداهست بصن

در سبنه هر عمزده اهنگ و نواهست

در دست فراوان و دوانیست چه حاصل؟

ود ینوی زا دختر فیصر کر بخت تو بر گشت جوی نیست میسر

ی و رم که به ظلمات رسیدی چو سکندر قسمت که ترا اب بقانیست چه حاصا ؟

ید مد عد

زاهد که ترا بار ریا کرد دوتا پشت

این ریش دراز تو چه یک ذرع چه یک مشت یر ای ور رک

ما نرق مر که توبن کاخ

چود روی دلت سوی خدانیست چه حاصا ؟

دج و عمریست که دل بستهٌ آن حلقه گیسوست دیریست که جان بسمل آن غمزه جادوست «مخفی » چه توا کرد که بی مهر جفاجوست «قصاب» سرایای نگارم همه نیکوست

در فکر من بی سرو پا نیست چه حاصل؟

> 2

مخمس بر غزل قصاب کاشانی

تویی در محفل خوبان جهان یکدانه جان فدای تو که هم جانی و هم جانانه هیک جرعه شدم مست من دیوان ای نگه بانظرت هم می وهم میخانه گردش چشم تو هم ساغر و هم پیمانه گبر در دیر مغان شیخ بود در منبر هریکی نغمه نوازند به قانون دگر

هم هت دوه هه ٩‏

همگی روی بدر گاه تو باشد یکسر

8 ٍ 1 ب

8 1 1

۱۳۳

طاق ابروی تو هم کعبه و هم بتخانه عمر ها شد بمن غمزده ننمودی روت ۳ کاش باد سحری جانب ما آرد بوت لب شیرین تو هم قوت بود هم باقوت حال گیرای نوهم دام بود هم دانه همجو طاأووس دو صد جلوه نمودی به نظر وی ی نی ات بار «مخفی» شبی همخانه شدی با عاشق هد سار و اه شیب مق کت «قصاب» تو دیوانه ۱۳ ای بفرمان تو هم عاشق و هم دیوانه

+3 ی ری کون

گ مه

شبم به محنت روزم به انتظار ۶ ی تمام عمر من آخر بدین قرار کشت برفت عمر و نگردد شبی هم آغوشم زبخت شکوه کنم یا ز چرخ بخروشم برد یاد رخحت سوی گلستان دوشم بروی سبزه و گل خواستم که می نوشم اب

ز ) مثنوی ها: مناجات خداوندا تو رحمن و رحیمی خداوندا تو خلاق و کریمی خداوندا تو ستار العیوبی و تو غفار الذنوبی اگر باشد یکی نام تو قهار دگر | تو رحمان است و ستار الهی پر گناه و روسیاهم ضعیف و عاجز و گم کرده راهم اگر خود را بگویم بنده هستم نام بندگی شرمنده هستم نکردم بندگی آخر چه گویم

تو در محشر مریزان امید بنده عاصی بدر گاه

بود لاتقنطو من رحمه الله

۱

اگر چه ناقص اندر عقل ودینم نو میدانی عقاید و یقء

سم دا کت وا یجان توبی یکتا و بیچون و چگونه به حمد اه که دينم هست اسلام هی اهه اجما برع ۶۰

اگر طاعت نمی آید ز دستم و دی کر ان نسازد نامیدم از شفاعت

همین می خواهم ار کار حاحات که حشرم ساز با اهل سعادات

۵ ٍ ۲ 1 1

بمیرانم به ایمان سلامت بحق ال و اولاد پیمبر مکن شرمنده ام در روز محشر بحق «رمت اصحاب و پاران گرفتارم مکن در چنگ شیطان بحق جمله ازواج مطهر مکن دلبسته ام با نفس کافر ضعیف و عاجز و گمراه و نادان ز کار خود پشیمانم پشیماد بهر کاری همی خواهم رضایت ی 0 شت عمر عزیزم تا به هفتاد نکردم از خدای خویش تن یاد ار گنافه نویسد «مخفی» عصیاد پناهم

1 1 1 ۳ ض 0

کد > این مثنوی را مخفی از دهکد؛ قره قوزی به جر شاه بابای کشم عنوانی میر شهزاده حهانگیر یکی از اقارب خود ارسال کرده اف

سرنامه بنام آن خداوند که بی مثل است اورا نیست مانند درودی برجناب فخر عالم بر اولاد و بر اصحاب مکرم سلامی نشه بخش حان عاشق</